{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁷

سکوتِ سنگینِ کوهستان، حالا با صدای تپش قلبِ تندِ اِلا پر شده بود. او سعی می‌کرد نفس‌هایش را منظم کند، اما هر بار که به چشمانِ وُید نگاه می‌کرد، لرزشِ خفیفی در تمام بدنش می‌پیچید. او نمی‌دانست وُید دقیقاً چه در سر دارد؛ آیا او را یک ابزار می‌دید، یک مهره برای بازی‌های سیاسی، یا چیزی فراتر از این‌ها؟

وُید با قدم‌های آرام و سنگین، به سمت او نزدیک‌تر شد. او ایستاده بود و از بالا به اِلا نگاه می‌کرد؛ نگاهی که انگار داشت تمامِ نقشه‌های فرارِ احتمالی را در ذهن او می‌خواند.

اِلا سعی کرد خودش را قوی نشان دهد. با لحنی که سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند، گفت: «فکر می‌کنی با این کارها می‌تونی منو کنترل کنی؟ اینکه منو از اینجا دور کنی و توی این کوهستانِ دورافتاده نگه داری... فکر می‌کنی من فقط یک اسیرِ بی‌اراده‌ام؟»

وُید کمی خم شد، طوری که صورتش تقریباً در فاصله‌ی چند سانتی‌متری صورت اِلا قرار گرفت. بوی سردِ باران و خاکِ کوهستان از او به مشام می‌رسید. او با صدایی که به آرامی می‌لرزید، اما قدرتِ عجیبی داشت، گفت:
«کنترل کردن؟ تو حتی نمی‌دونی الان کجایی. تو فقط داری توی دنیایی زندگی می‌کنی که من اجازه دادم تو توش نفس بکشی. پس به جای غر زدن، سعی کن از این آرامش لذت ببری، چون ممکنه آخرین آرامشی باشه که تا آخر عمرت تجربه می‌کنی.»

اِلا چشمانش را بست. این جملات مثل نیشِ عقرب در گوشش نشستند. او از این حسِ ناتوانی بیزار بود. از این اینکه هر قدمی که برمی‌داشت، انگار روی تار و پودِ نقشه‌ی وُید بود.

چند لحظه‌ای گذشت. خورشید داشت پشتِ قله‌های بلند پنهان می‌شد و سایه‌ها طولانی‌تر و تاریک‌تر می‌شدند. وُید دوباره عقب نشست و با همان بی‌تفاوتیِ همیشگی، نگاهش را به افق دوخت. اِلا فکر کرد شاید تنش فروکش کرده است. فکر کرد شاید می‌تواند برای لحظه‌ای آرام بگیرد.

اما او نمی‌دانست که وُید فقط در حالِ تماشایِ لحظه‌ی مناسب است.

ناگهان، بدون هیچ هشدار قبلی، وُید با سرعتی که چشمِ اِلا حتی نتوانست دنبالش کند، حرکت کرد. او نه برای حمله، بلکه انگار برای گرفتنِ او، به سمت اِلا هجوم آورد. اِلا با دیدنِ این حرکتِ ناگهانی، تمامِ منطق و ترس را کنار گذاشت. او نمی‌دانست این حرکتِ وُید از چه نوعی است؛ یک شوخیِ دیگر یا یک تلاش برای تسلیم کردنِ دوباره‌ی او؟

«نمی‌تونم اینجا بمونم!» اِلا در دلش فریاد زد.

با یک حرکتِ ناگهانی و با تمامِ توان، اِلا از روی پارچه بلند شد و خودش را به سمت صخره‌ها پرتاب کرد. او از میانِ سنگ‌های تیز و مسیرهای ناهموار کوهستان شروع به دویدن کرد. پاهای او روی زمینِ سنگی می‌لغزید، اما او متوقف نمی‌شد. او فقط می‌دوید؛ به سمتِ تاریکی، به سمتِ جایی که شاید راهی برای فرار وجود داشته باشد، حتی اگر به قیمتِ مرگ در این کوهستان‌های بی‌رحم باشد.

او در حالی که نفس‌هایش به شماره افتاده بود و قلبش داشت از سینه بیرون می‌زد، به پشت سر نگاه کرد. وُید هنوز آنجا بود... ایستاده، آرام و بی‌حرکت، مثل یک مجسمه‌ی سنگی که فقط تماشاگرِ تلاشِ بیهوده‌ی اوست.

و اما اِلا... او فقط می‌دوید.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۴)

اگه به سمت خوب بودن حرکت می کنی،از نگاه ها،کنایه ها،تمسخرهاو...

مادر می گفتاگه به سمت خوب بودن حرکت می کنی،از نگاه ها،کنایه ...

دردسرهای بچه داری پارت۶

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط