{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشق

شلیک!

زمان انگار ایستاد.

آوا فقط توانست فریاد بزند:

ـ «نهههههه!»

صدای گلوله میان درخت‌ها پیچید.

کاوه و آرمان، هر دو هم‌زمان خودشان را جلوی آوا انداخته بودند.

برای چند ثانیه...

هیچ‌کس تکان نخورد.

باران آرام روی شانه‌هایشان می‌بارید.

بعد...

چک... چک...

قطره‌های خون روی برگ‌های خیس افتاد.

آوا با وحشت به دست‌هایش نگاه کرد.

خون...

اما نه از خودش.

چشم‌هایش آرام بالا آمد.

گلوله...

به پهلوی آرمان خورده بود.

او با درد نفسش را بیرون داد، اما هنوز روی پاهایش ایستاده بود.

کاوه همان لحظه برگشت و بدون حتی یک ثانیه تردید، به سمت محل شلیک دوید.

ـ «آوا، پیشش بمون!»


---

آوا، آرمان را در آغوش گرفت.

ـ «آرمان... آرمان...»

دست‌هایش می‌لرزید.

ـ «خواهش می‌کنم چشمات رو نبند...»

آرمان با سختی لبخند زد.

ـ «گفتم...»

سرفه‌ای کرد.

ـ «اجازه نمی‌دم... کسی بهت آسیب بزنه...»

آوا اشک‌ریزان سرش را تکان داد.

ـ «خفه شو... فقط نفس بکش...»


---

در همان زمان...

کاوه میان درخت‌ها می‌دوید.

صدای نفس‌هایش با رعد درهم آمیخته بود.

ناگهان سایه‌ای از پشت درخت بیرون پرید.

نیما.

بدون معطلی به سمت کاوه شلیک کرد.

کاوه خودش را روی زمین انداخت.

گلوله از کنار سرش رد شد.

او پشت تنه‌ی درخت پناه گرفت.

ـ «بیرون بیا!»

نیما خندید.

ـ «دفعه‌ی قبل گذاشتم زنده بمونی.»

ـ «اشتباه کردی.»

درگیری شروع شد.

گلوله‌ها از هر طرف رد می‌شدند.


---

نیما فریاد زد:

ـ «هنوزم نمی‌خوای حقیقت رو به آوا بگی؟!»

کاوه سکوت کرد.

ـ «می‌ترسی بفهمه اون شب...»

شلیک!

گلوله‌ی کاوه حرف نیما را قطع کرد.

گلوله به بازوی نیما خورد.

او عقب رفت.

اما هنوز می‌خندید.

ـ «هرچقدر هم فرار کنی...»

دستش را روی زخم گذاشت.

ـ «آخرش خودش ازت متنفر می‌شه.»

این جمله...

برای لحظه‌ای تمرکز کاوه را به هم زد.


---

همان لحظه...

صدای جیغ آوا در جنگل پیچید.

ـ «کاوههههه!»

کاوه رنگش پرید.

همه‌چیز را رها کرد و دوید.

وقتی رسید...

دو نفر از افراد دانیال، آوا را گرفته بودند.

آرمان زخمی، روی زمین افتاده بود و سعی می‌کرد بلند شود.

کاوه حتی فکر هم نکرد.

با سرعت به سمت آن‌ها حمله کرد.

یکی را با مشت نقش زمین کرد.

اسلحه‌ی نفر دوم را گرفت و او را خلع سلاح کرد.

آوا خودش را از دست مرد آزاد کرد.

بی‌اختیار به سمت کاوه دوید.

این بار...

بدون فکر.

بدون تردید.

محکم او را بغل کرد.

ـ «فکر کردم دیر رسیدی...»

صدایش از گریه می‌لرزید.

کاوه برای چند ثانیه خشکش زد.

دست‌هایش در هوا مانده بودند.

انگار باورش نمی‌شد.

بعد خیلی آرام...

او هم آوا را در آغوش گرفت.

ـ «هیچ‌وقت...»

چشم‌هایش را بست.

ـ «دیر نمی‌رسم.»


---

چند متر آن‌طرف‌تر...

آرمان با زحمت روی پا ایستاد.

وقتی آن صحنه را دید...

نگاهش شکست.

نه از حسادت...

از ترس.

ترس از اینکه شاید، قلب آوا آرام‌آرام به سمتی می‌رود که او نمی‌تواند جلویش را بگیرد.

اما با وجود تمام دردش...

تنها چیزی که گفت این بود:

ـ «آوا... فقط سالم باش...»


---

در همان لحظه...

صدای هلیکوپتری از بالای جنگل بلند شد.

نورافکن عظیمی روی زمین افتاد.

صدای مردی از بلندگو پیچید:

> «بازی تموم شد. صندوق سیاه باز شده.»



همه به آسمان نگاه کردند.

از هلیکوپتر...

یک جعبه‌ی فلزی کوچک با چتر نجات پایین فرستاده شد.

وقتی روی زمین افتاد...

درِ آن خودبه‌خود باز شد.

داخلش فقط یک نوار ویدئویی قدیمی بود.

و روی آن، با خطی لرزان نوشته شده بود:

> «حقیقت شب قتل خاندان کلاغ»



کاوه با دیدن نوار...

برای اولین بار در تمام این سال‌ها...

رنگش کاملاً پرید.

زیر لب فقط گفت:

«نه... هنوز نه...»
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ودوم | فرار از قفسهمه‌جا تاریک بود.آوا ...

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وچهارم | گلوله‌ای که همه‌چیز را تغییر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط