{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پایانِ صحنه

پایانِ صحنه
وقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک لحظه ایستاد و نفسش را بیرون داد.

یوکی روی یک لبه‌ی سنگی نشست، نفس‌نفس می‌زد، گوش‌هایش کمی افتاده بود و دمش آرام تکان می‌خورد.

زنیتسو با ناباوری گفت:

«من هنوز نمی‌فهمم چطور یه گربه تونست کل اینجا رو به هم بریزه…»

اینوسکه خندید:

«چون اون گربه، یوکیه!»

یوکی با صورت خسته و سبیل‌های لرزان نگاهشان کرد و خیلی آرام:

«میو…»

گفت؛ این بار معنایش روشن بود:

«زودتر منو از این‌جا ببرید بیرون.»

تانجیرو لبخند زد، شمشیرش را بالا آورد و گفت:

«باشه. با هم می‌ریم.»
دیدگاه ها (۰)

وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های گر...

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش ایس...

تانجیرو نفس عمیقی کشید:«یوکی… می‌تونی راه رو نشون بدی؟»یوکی ...

همان‌جا چند شیطان جلویشان سبز شدند و نبرد شروع شد.تانجیرو با...

داستان یوکی هاشیرای جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط