پایانِ صحنه
پایانِ صحنه
وقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک لحظه ایستاد و نفسش را بیرون داد.
یوکی روی یک لبهی سنگی نشست، نفسنفس میزد، گوشهایش کمی افتاده بود و دمش آرام تکان میخورد.
زنیتسو با ناباوری گفت:
«من هنوز نمیفهمم چطور یه گربه تونست کل اینجا رو به هم بریزه…»
اینوسکه خندید:
«چون اون گربه، یوکیه!»
یوکی با صورت خسته و سبیلهای لرزان نگاهشان کرد و خیلی آرام:
«میو…»
گفت؛ این بار معنایش روشن بود:
«زودتر منو از اینجا ببرید بیرون.»
تانجیرو لبخند زد، شمشیرش را بالا آورد و گفت:
«باشه. با هم میریم.»
وقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک لحظه ایستاد و نفسش را بیرون داد.
یوکی روی یک لبهی سنگی نشست، نفسنفس میزد، گوشهایش کمی افتاده بود و دمش آرام تکان میخورد.
زنیتسو با ناباوری گفت:
«من هنوز نمیفهمم چطور یه گربه تونست کل اینجا رو به هم بریزه…»
اینوسکه خندید:
«چون اون گربه، یوکیه!»
یوکی با صورت خسته و سبیلهای لرزان نگاهشان کرد و خیلی آرام:
«میو…»
گفت؛ این بار معنایش روشن بود:
«زودتر منو از اینجا ببرید بیرون.»
تانجیرو لبخند زد، شمشیرش را بالا آورد و گفت:
«باشه. با هم میریم.»
- ۱۵۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط