*آپدیت ویورس بابا نامجونی😭💜
《سلام حالتون خوبه؟ تقریبا تابستون سنگینیه.. تقریباً یه دو ماهی میشه که از خدمت سربازی گذشته. من اینجا تو لسآنجلس، خیلی دور از خونه، با اعضای گروه زندگی میکنم، کار میکنیم و گاهی هم سرگرم میشیم.
میدونین یه تجربه عجیبیه یک جور حس آشنای غریب، انگار چیزی رو "باید ببینی" ولی هنوز نمیتونی کامل نمیبینی. یکمی عجیب نیست؟ برای من هست اما به هر حال، احساس میکنم که هر جا باشیم، بیوقفه در حرکتیم. اینجا اومدم و وقت زیادی برای فکر کردن پیدا کردم. هر روز صبح ساعت ۱۰ بیدار میشم، ورزش میکنم، صبحانه میخورم، ساعت ۱ به محل کار میرم و حدود ۸ یا ۹ شب به خونه برمیگردم. وقتی برمیگردم، روی تراس خالی خونه تنها مینشینم و درباره گذشته، حال و آینده و این روزگار مبهم فکر میکنم.
واقعیت اینه که به هیچ چیز نمیتونم محکم بچسبم، نه میخندم، نه گریه میکنم، هر روز فقط تلاش میکنم جلو برم. میگن زندگی در واقع یک توهمه. دانشمندا میگن آگاهی ما حاصل ترکیب سیگنالهای الکتریکی در بخشهای مختلف مغزه و همه چیز جریان و تصادفه. هووم ما هم میخواستیم گروهمون همچین باشه. چیزی جاری، طبیعی و آزاد.
تو قلب تک تکمون بنگتن برای هر کدوم از ما یک کاغذ با رنگی متفاوته.. راستش رو بخوایید، الان دیگع نمیدونم دقیقاً چیه، یا چه معنایی داره.. اما یک چیز رو میدونم:
حتی وقتی بزرگتر شدیم اینکه هنوز با این دوستان "با هم" چیزی میسازیم برای همین لحظه، میخوام متواضع باشم و شکرگزار.
الان داریم بهدنبال این میگردیم که آلبوم بعدیمون چی باشه و این مسیر، سفریه برای پیدا کردن دوباره چیزی که مدتها بود فراموش کرده بودیم. لحظاتی که اینجا، در این گوشه دورافتاده، با هم شریک میشیم امیدوارم روزی زیبایی خاص خودشو پیدا کنن.
روی تراس تابستونی نشستم و اینو مینویسم. رنگتون این روزا چیه؟ دلم براتون تنگ شده. زمان طولانیه، نه؟ اما وقتی دوباره همدیگرو ببینیم احساس میکنید انگار هیچ فاصلهای نبوده. بهش ایمان دارم. بهزودی به پرواز درخواهم اومد. تا اون زمان، تمام تلاشمو میکنم. دوستتون دارم.
” کیم نامجون ”》
میدونین یه تجربه عجیبیه یک جور حس آشنای غریب، انگار چیزی رو "باید ببینی" ولی هنوز نمیتونی کامل نمیبینی. یکمی عجیب نیست؟ برای من هست اما به هر حال، احساس میکنم که هر جا باشیم، بیوقفه در حرکتیم. اینجا اومدم و وقت زیادی برای فکر کردن پیدا کردم. هر روز صبح ساعت ۱۰ بیدار میشم، ورزش میکنم، صبحانه میخورم، ساعت ۱ به محل کار میرم و حدود ۸ یا ۹ شب به خونه برمیگردم. وقتی برمیگردم، روی تراس خالی خونه تنها مینشینم و درباره گذشته، حال و آینده و این روزگار مبهم فکر میکنم.
واقعیت اینه که به هیچ چیز نمیتونم محکم بچسبم، نه میخندم، نه گریه میکنم، هر روز فقط تلاش میکنم جلو برم. میگن زندگی در واقع یک توهمه. دانشمندا میگن آگاهی ما حاصل ترکیب سیگنالهای الکتریکی در بخشهای مختلف مغزه و همه چیز جریان و تصادفه. هووم ما هم میخواستیم گروهمون همچین باشه. چیزی جاری، طبیعی و آزاد.
تو قلب تک تکمون بنگتن برای هر کدوم از ما یک کاغذ با رنگی متفاوته.. راستش رو بخوایید، الان دیگع نمیدونم دقیقاً چیه، یا چه معنایی داره.. اما یک چیز رو میدونم:
حتی وقتی بزرگتر شدیم اینکه هنوز با این دوستان "با هم" چیزی میسازیم برای همین لحظه، میخوام متواضع باشم و شکرگزار.
الان داریم بهدنبال این میگردیم که آلبوم بعدیمون چی باشه و این مسیر، سفریه برای پیدا کردن دوباره چیزی که مدتها بود فراموش کرده بودیم. لحظاتی که اینجا، در این گوشه دورافتاده، با هم شریک میشیم امیدوارم روزی زیبایی خاص خودشو پیدا کنن.
روی تراس تابستونی نشستم و اینو مینویسم. رنگتون این روزا چیه؟ دلم براتون تنگ شده. زمان طولانیه، نه؟ اما وقتی دوباره همدیگرو ببینیم احساس میکنید انگار هیچ فاصلهای نبوده. بهش ایمان دارم. بهزودی به پرواز درخواهم اومد. تا اون زمان، تمام تلاشمو میکنم. دوستتون دارم.
” کیم نامجون ”》
- ۵۷۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط