وقتی برای اولین بار میزننمون.
وقتی برای اولین بار میزننمون.
#اد__jennie🎀
#سناریو
🐺 بنگچان
وسط بحث، برای لحظهای کنترلش رو از دست میده و بهت ضربه میزنه. چند ثانیه بعد خودش خشکش میزنه.
«...من چی کار کردم؟»
تو بدون حرف ازش فاصله میگیری.
چان سریع دستهاش رو پایین میاره و میگه:
«حق داشتی ناراحت بشی. من نباید دست روی تو بلند میکردم.»
از اتاق بیرون میره تا بهت فضا بده.
🐰 لینو
بعد از اتفاق، سکوت سنگینی بینتون میفته. لینو چند لحظه بهت نگاه میکنه و میگه:
«این چیزی نبود که میخواستم.»
تو جواب نمیدی.
آروم ادامه میده:
«میدونم عذرخواهی چیزی رو عوض نمیکنه. فقط... واقعاً متأسفم.»
بعد بدون اصرار، اتاق رو ترک میکنه.
🐷🐰 چانگبین
همون لحظه که متوجه کاری که کرده میشه، عصبانیتش کاملاً ناپدید میشه.
«نه... این درست نبود.»
تو ازش فاصله میگیری و اون هم نزدیک نمیاد.
«هرچقدر هم عصبانی باشم، نباید این کارو میکردم. ببخشید.»
بعد بهت زمان میده تا آروم بشی.
🥟 هیونجین
چند ثانیه فقط به دست خودش نگاه میکنه.
«من... واقعاً این کارو کردم؟»
وقتی میبینه ناراحتی، صداش آروم میشه:
«میدونم شاید نخوای باهام حرف بزنی. مجبور نیستی. فقط بدون که از کاری که کردم پشیمونم.»
و ازت فاصله میگیره.
🐿️ هان
بعد از اتفاق، کاملاً ساکت میشه.
«وای... من نباید این کارو میکردم.»
وقتی میبینه هنوز ناراحتی، میگه:
«اگه میخوای تنها باشی، میرم. فقط... واقعاً ببخشید.»
بعد در رو آروم میبنده.
🐥 فلیکس
همون لحظه پشیمون میشه و با فاصله میایسته.
«من اشتباه کردم.»
تو چیزی نمیگی.
«نمیخوام مجبورِت کنم منو ببخشی. فقط میخواستم خودم بگم که کارم درست نبود.»
بعد بهت فضا میده.
🐶 سونگمین
چند لحظه سکوت میکنه و بعد خیلی جدی میگه:
«من عصبانی بودم، ولی این هیچ توجیهی نداره.»
تو نگاهش نمیکنی.
«هر وقت آماده بودی حرف بزنی، من گوش میدم. فعلاً مزاحمت نمیشم.»
🦊 آیاِن
بعد از اتفاق، خودش هم ناراحت و شوکه شده.
«من... نباید این کارو میکردم.»
چند قدم عقب میره تا بهت نزدیک نشه.
«میفهمم اگه الان ازم ناراحتی. حق داری. فقط امیدوارم یه روز بتونم اعتمادِت رو دوباره به دست بیارم.»
#اد__jennie🎀
#سناریو
🐺 بنگچان
وسط بحث، برای لحظهای کنترلش رو از دست میده و بهت ضربه میزنه. چند ثانیه بعد خودش خشکش میزنه.
«...من چی کار کردم؟»
تو بدون حرف ازش فاصله میگیری.
چان سریع دستهاش رو پایین میاره و میگه:
«حق داشتی ناراحت بشی. من نباید دست روی تو بلند میکردم.»
از اتاق بیرون میره تا بهت فضا بده.
🐰 لینو
بعد از اتفاق، سکوت سنگینی بینتون میفته. لینو چند لحظه بهت نگاه میکنه و میگه:
«این چیزی نبود که میخواستم.»
تو جواب نمیدی.
آروم ادامه میده:
«میدونم عذرخواهی چیزی رو عوض نمیکنه. فقط... واقعاً متأسفم.»
بعد بدون اصرار، اتاق رو ترک میکنه.
🐷🐰 چانگبین
همون لحظه که متوجه کاری که کرده میشه، عصبانیتش کاملاً ناپدید میشه.
«نه... این درست نبود.»
تو ازش فاصله میگیری و اون هم نزدیک نمیاد.
«هرچقدر هم عصبانی باشم، نباید این کارو میکردم. ببخشید.»
بعد بهت زمان میده تا آروم بشی.
🥟 هیونجین
چند ثانیه فقط به دست خودش نگاه میکنه.
«من... واقعاً این کارو کردم؟»
وقتی میبینه ناراحتی، صداش آروم میشه:
«میدونم شاید نخوای باهام حرف بزنی. مجبور نیستی. فقط بدون که از کاری که کردم پشیمونم.»
و ازت فاصله میگیره.
🐿️ هان
بعد از اتفاق، کاملاً ساکت میشه.
«وای... من نباید این کارو میکردم.»
وقتی میبینه هنوز ناراحتی، میگه:
«اگه میخوای تنها باشی، میرم. فقط... واقعاً ببخشید.»
بعد در رو آروم میبنده.
🐥 فلیکس
همون لحظه پشیمون میشه و با فاصله میایسته.
«من اشتباه کردم.»
تو چیزی نمیگی.
«نمیخوام مجبورِت کنم منو ببخشی. فقط میخواستم خودم بگم که کارم درست نبود.»
بعد بهت فضا میده.
🐶 سونگمین
چند لحظه سکوت میکنه و بعد خیلی جدی میگه:
«من عصبانی بودم، ولی این هیچ توجیهی نداره.»
تو نگاهش نمیکنی.
«هر وقت آماده بودی حرف بزنی، من گوش میدم. فعلاً مزاحمت نمیشم.»
🦊 آیاِن
بعد از اتفاق، خودش هم ناراحت و شوکه شده.
«من... نباید این کارو میکردم.»
چند قدم عقب میره تا بهت نزدیک نشه.
«میفهمم اگه الان ازم ناراحتی. حق داری. فقط امیدوارم یه روز بتونم اعتمادِت رو دوباره به دست بیارم.»
- ۲۹۳
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط