{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۶۴)

🔹 #او_را ... (۶۴)





کنار یه رستوران نگه داشت



- ببخشید ، امشبم مثل دیشب باید غذای بیرون رو بخوریم !

کل روزو دنبالتون بودم ،

وقت نشد برم خونه و غذا درست کنم ! 😅



از لحن حرف زدنش و همچنین حرفی که زده بود خندم گرفت !☺ ️



- معذرت میخوام که اینقدر باعث دردسرتون شدم !

ولی نگران من نباشید !

معده ی من به غذای رستوران عادت داره ! 😏



- مگه شما ...

خانوادتون که همین شهر زندگی میکنن !!



- هه !

خانواده 😏


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-چهارم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را... (۱۲۰)- سلام بی معرفت. کجایی تو؟- سلام مرجان جون...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۶۳)بازم هوا رو به سردی میرفت.در حالیکه میلرزی...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۴۵)گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط