★دوست بچگی...p²
★دوست بچگی...p²
توی حیاط بیمارستان قدم میزدیم...
پرسید:"شغلت چیه؟"
با پوزخند گفتم:"مثل تو موفق نیستم دکتر کیم نامجون! توی یک شرکت کار میکنم"
من و نامجون دوست های بچگی هم بودیم؛ ولی نامجون از اون محله رفت و دیگه ندیدمش تا امروز!
_"رااون آخرین باری که همو دیدیم من ۱۳ سالم بود؛ جالبه بدونی من از همون ۱۳ سالگی تا ۱۸ سالگی هیچ دوستی نداشتم چون منتظر بودم برگردم پیش تو... برعکس دخترای دیگه میتونستم باهات پلیس بازی کنم... مهربون بودی و تحقیرم نمیکردی... تو بهترین دوست من بودی! برای همین هر کسی که سمتم میومد رو کنار میزاشتم تا پدرم رو راضی کنم برگردیم! میخواستم ثابت کنم که خیلی تنهام و از وقتی اومدیم خونه جدید من هیچ دوستی ندارم! اما اون برای اهمیتی نداشت"
به یاد دارم پدر نامجون آدم بداخلاقی بود...
گفتم:"چه داستان قشنگی! الان بهترین دوستت کیه؟"
_"کیم سوکجین... مدیر عامل یک شرکته!"
مدیر کیم؟؟؟
بهترین دوستش مدیر شرکتی بود که من داخلش کار میکردم!!
مدیر کیم سوکجین...
واقعا نمیخواستم بدونه کارمند بهترین دوستشم!
گفتم:"اووو احتمالا مثل خودت موفق و پولداره..."
واقعا دوست دارم از خجالت صورتم قرمز نشه...
_"من خیلی نگران مادرمم چون نمیخوام مثل پدرم از دستش بدم؛ نامجون مامانم خوب میشه؟؟"
سوالی که همش تو ذهنم میچرخید رو پرسیدم!
اولش واقعا تعجب کرد چون نمیدونست پدرم مرده! اول گفت:"بابا مرگ پدرت متاسفم... در جریان نبودم، خیلی ناراحت شدم!" و بعد لبخندی پر از اطمینان زد و دستش رو گذاشت روی شونم؛ و گفت:"به موقع متوجه بیماری شدیم رااون! دارو درمان کننده به نظر میرسه... نگران نباش!"
شمارهی هم رو تو گوشی هامون سیو کردیم تا با هم در ارتباط باشیم...
خوشحال بودم که ما دو تا دوست دوباره سر راه هم قرار گرفتیم!
وقتی شب شد نااون رو فرستادم خونه تا برای امتحان چند روز بعدش درس بخونه و خودم بیمارستان موندم!
آرزو داشتم موفق بشه...
برخلاف من که بعد مرگ پدرم خیلی نتونستم برم دانشگاه و مجبور بودم کار کنم شرایط تحصیل رو برای خواهر کوچکترم فراهم کرده بودم تا خیلی خوب درس بخونه...
نااون میخواست پزشک بشه و من هم بهش ایمان داشتم!
پیامی از نامجون دریافت کرده:*سلام رااون... میخوای من بیام بیمارستان و تو بری استراحت کنی؟؟*
لبخند زدم...
نوشتم:*سلام نامجون... مشکلی نیست؛ ممنونم از محبتت*
ادامه داد:*فردا میتونی مادرت رو ببینی و شب مرخص میشن*
وقتی ظهر امروز پرسیدم میتونم مادرم رو ببینم یا نه بهم اجازه ندادن و چند نکته راجب اینکه ممکنه شوک رو تجربه کنه و خطرناک باشه بهم یادآوری کردن!
بنابراین خوشحال بودم که مامان به زودی مرخص میشه و با داروهایی که نامجون تجویز میکنه درمان میشه!
جواب دادم:*وای نامجون خبر خیلی خوبی بود... مرسی*
بعد گذشت زمانی همه چیز عادی بود تا اینکه...
مدیر کیم به گوشیم زنگ زد!!
استرس گرفتم که نکنه به نامجون گفته منو میشناسه و من کارمندشم؟؟ چون اونجوری احساس بدی میکنم چون مدیر کیم و نامجون آدم های موفقی هستند اما من؟؟...
جواب دادم:ا..الو؟؟"
آروم زمزمه کرد:"رااون... به نامجون بگم خیلی نمیشناسمت؟؟"
_"مدیر کیم پیش نامجونید؟؟؟"
مکث کرد و گفت:"اره! داشت راجبت حرف میزد که اسمت رو آورد منم گفتم میدونم کی هستی و بهم ثابت کردی آدم خوب و سخت کوشی هستی اما نامجون گفت وانمود کردی منو نمیشناسی... بگم یک دوستی که کلا یکی دو بار دیدمت و خیلی نمیشناسمت؟"
اون الان هوای منو داشت؟؟
_"بله بگید دوستیم... مدیر کیم واقعا ممنونم"
تلفن قطع شد و بلافاصله پیام داد:*نامجون اومد مجبور شدم قطع کنم! میدونم چه حسی داری که نمیخوای نامجون بدونه کارمندمی! خیالت راحت*
اون آدم واقعا مهربون بود!
از اینکه بهترین دوست نامجون؛ جین بود سورپرایز شدید؟؟
_ آگاتا★
توی حیاط بیمارستان قدم میزدیم...
پرسید:"شغلت چیه؟"
با پوزخند گفتم:"مثل تو موفق نیستم دکتر کیم نامجون! توی یک شرکت کار میکنم"
من و نامجون دوست های بچگی هم بودیم؛ ولی نامجون از اون محله رفت و دیگه ندیدمش تا امروز!
_"رااون آخرین باری که همو دیدیم من ۱۳ سالم بود؛ جالبه بدونی من از همون ۱۳ سالگی تا ۱۸ سالگی هیچ دوستی نداشتم چون منتظر بودم برگردم پیش تو... برعکس دخترای دیگه میتونستم باهات پلیس بازی کنم... مهربون بودی و تحقیرم نمیکردی... تو بهترین دوست من بودی! برای همین هر کسی که سمتم میومد رو کنار میزاشتم تا پدرم رو راضی کنم برگردیم! میخواستم ثابت کنم که خیلی تنهام و از وقتی اومدیم خونه جدید من هیچ دوستی ندارم! اما اون برای اهمیتی نداشت"
به یاد دارم پدر نامجون آدم بداخلاقی بود...
گفتم:"چه داستان قشنگی! الان بهترین دوستت کیه؟"
_"کیم سوکجین... مدیر عامل یک شرکته!"
مدیر کیم؟؟؟
بهترین دوستش مدیر شرکتی بود که من داخلش کار میکردم!!
مدیر کیم سوکجین...
واقعا نمیخواستم بدونه کارمند بهترین دوستشم!
گفتم:"اووو احتمالا مثل خودت موفق و پولداره..."
واقعا دوست دارم از خجالت صورتم قرمز نشه...
_"من خیلی نگران مادرمم چون نمیخوام مثل پدرم از دستش بدم؛ نامجون مامانم خوب میشه؟؟"
سوالی که همش تو ذهنم میچرخید رو پرسیدم!
اولش واقعا تعجب کرد چون نمیدونست پدرم مرده! اول گفت:"بابا مرگ پدرت متاسفم... در جریان نبودم، خیلی ناراحت شدم!" و بعد لبخندی پر از اطمینان زد و دستش رو گذاشت روی شونم؛ و گفت:"به موقع متوجه بیماری شدیم رااون! دارو درمان کننده به نظر میرسه... نگران نباش!"
شمارهی هم رو تو گوشی هامون سیو کردیم تا با هم در ارتباط باشیم...
خوشحال بودم که ما دو تا دوست دوباره سر راه هم قرار گرفتیم!
وقتی شب شد نااون رو فرستادم خونه تا برای امتحان چند روز بعدش درس بخونه و خودم بیمارستان موندم!
آرزو داشتم موفق بشه...
برخلاف من که بعد مرگ پدرم خیلی نتونستم برم دانشگاه و مجبور بودم کار کنم شرایط تحصیل رو برای خواهر کوچکترم فراهم کرده بودم تا خیلی خوب درس بخونه...
نااون میخواست پزشک بشه و من هم بهش ایمان داشتم!
پیامی از نامجون دریافت کرده:*سلام رااون... میخوای من بیام بیمارستان و تو بری استراحت کنی؟؟*
لبخند زدم...
نوشتم:*سلام نامجون... مشکلی نیست؛ ممنونم از محبتت*
ادامه داد:*فردا میتونی مادرت رو ببینی و شب مرخص میشن*
وقتی ظهر امروز پرسیدم میتونم مادرم رو ببینم یا نه بهم اجازه ندادن و چند نکته راجب اینکه ممکنه شوک رو تجربه کنه و خطرناک باشه بهم یادآوری کردن!
بنابراین خوشحال بودم که مامان به زودی مرخص میشه و با داروهایی که نامجون تجویز میکنه درمان میشه!
جواب دادم:*وای نامجون خبر خیلی خوبی بود... مرسی*
بعد گذشت زمانی همه چیز عادی بود تا اینکه...
مدیر کیم به گوشیم زنگ زد!!
استرس گرفتم که نکنه به نامجون گفته منو میشناسه و من کارمندشم؟؟ چون اونجوری احساس بدی میکنم چون مدیر کیم و نامجون آدم های موفقی هستند اما من؟؟...
جواب دادم:ا..الو؟؟"
آروم زمزمه کرد:"رااون... به نامجون بگم خیلی نمیشناسمت؟؟"
_"مدیر کیم پیش نامجونید؟؟؟"
مکث کرد و گفت:"اره! داشت راجبت حرف میزد که اسمت رو آورد منم گفتم میدونم کی هستی و بهم ثابت کردی آدم خوب و سخت کوشی هستی اما نامجون گفت وانمود کردی منو نمیشناسی... بگم یک دوستی که کلا یکی دو بار دیدمت و خیلی نمیشناسمت؟"
اون الان هوای منو داشت؟؟
_"بله بگید دوستیم... مدیر کیم واقعا ممنونم"
تلفن قطع شد و بلافاصله پیام داد:*نامجون اومد مجبور شدم قطع کنم! میدونم چه حسی داری که نمیخوای نامجون بدونه کارمندمی! خیالت راحت*
اون آدم واقعا مهربون بود!
از اینکه بهترین دوست نامجون؛ جین بود سورپرایز شدید؟؟
_ آگاتا★
- ۳۳۹
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط