{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا خندیدی؟ این جا که جای خنده نیست!
یوسف گفت: روزی در این فکر بودم که چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند با وجود این که
برادران نیرومندی چون شما دارم!
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست.
دیدگاه ها (۳)

.

تامل برانگیز ترین جمله تاریخ زمانیکه بخواهید وصیت نامه بنویس...

.

الله. الله. الله. الله. الله. الله. الله. الله. الله. اللهاو...

منتخب روز....از آموزگار بیاموزیم .....وگرنه روزگار ....

💠خدا با ماست🔰قال الإمام المهدی، صاحب العصر و الزّمان (علیه ا...

شاهکاری به نام دروغ

خسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش پایانی)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

کلام نورانی وحی

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

بسم الله الرحمن الرحیم ‌حکایت شیطان و کهن‌ الگوهایش :روزی شی...

با خارها راهش را میبندم: شباهت اسود عنسی کذاب و بهائیت

جادوی سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط