وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد
وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا خندیدی؟ این جا که جای خنده نیست!
یوسف گفت: روزی در این فکر بودم که چگونه کسی میتواند به من اظهار دشمنی کند با وجود این که
برادران نیرومندی چون شما دارم!
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست.
یهودا پرسید: چرا خندیدی؟ این جا که جای خنده نیست!
یوسف گفت: روزی در این فکر بودم که چگونه کسی میتواند به من اظهار دشمنی کند با وجود این که
برادران نیرومندی چون شما دارم!
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست.
- ۱.۷k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط