شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و چهارم🔍
این قسمت=[رقص سایه ها و خشم آقای مافیا]
سالن مهمونی بیشتر شبیه به صحنهی فیلمای جاسوسی بود تا خیریه. لوسترای کریستال، صدای برخورد کریستال شامپاینها و مردهایی که کتوشلوارهای چند صد هزار دلاریشون، بوی پول و قدرت میداد. تهیونگ مثل یه پادشاه تاریک، وسط اون نورها راه میرفت و من...من سعی میکردم جوری راه برم که انگار پاشنهی کفشم قاتل جونم نیست.
تهیونگ بازوم رو گرفته بود، یه چنگ محکم زد که انگار میخواست بهم یادآوری کنه تو مال منی.
-"یادت نره، یونسو. فقط بخند، نوشیدنی بخور و اگه کسی سوالی پرسید، بگو منشی مخصوص من هستی. کار اضافهای لازم نیست."
آره ارواح عمت! هدفِ من این بود که وقتی حواسش نیست، اون شنود لعنتی رو که توی کیفِ دستی کوچیکم پنهون کرده بودم، به جیب کتش بچسبونم.
همین که تهیونگ برای سلاموعلیک با یکی از شرکای تجاریش ازم فاصله گرفت، فرصت رو مناسب دیدم. نفسی عمیق کشیدم و به سمت میز نوشیدنی رفتم. اما قبل از اینکه بتونم حتی به کتش نزدیک بشم، یه نفر جلوم ظاهر شد.
یه پسر جوون با چشمای روشن و لبخندی که زیادی جذاب بود. یه جور جذابیت شیطنتآمیز که آدم رو یاد قهرمانهای رمانهای عاشقانه میانداخت.
«یه خانمِ زیبا به تنهایی؟این بزرگترین جنایت این مهمونیه.»
لبخندِ گرمی زد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
«من سوهو هستم. فکر کنم تا حالا ندیده بودمتون؟ شما با آقای کیم اومدین، درسته؟»
خواستم بگم من منشیشم، ولی سوهو انقدر صمیمی بود که ناخودآگاه خندیدم.
-"یونسو هستم. و بله، با اون غول یخی اومدم."
سوهو خندید. دستش رو خیلی آروم روی گودی کمرم گذاشت تا من رو به سمت پیست رقص هدایت کنه.
«اون خیلی سختگیره، نه؟ حیف تو نیست وقتتو با اون تلف کنی؟اگه بخوای... میتونم امشب ببرمت یه جای بهتر.»
داشتم فکر میکردم چطور از این پیشنهاد استفاده کنم تا اطلاعات بگیرم که یهو...دمای هوای اطرافم انگار ده درجه افتاد. سایهی بلندی روی سوهو افتاد. سوهو بدون اینکه برگرده، خشکش زد.
صدای تهیونگ بود، آروم و کشنده:
-"سوهو. دستت... روی دارایی من چیکار میکنه؟"
سوهو سریع دستش رو برداشت و با لکنت گفت:
«آه... آقای کیم!من فقط...داشتم با خانم...»
تهیونگ حرفش رو قطع نکرد، بلکه به جای اون، یقه ی کت سوهو رو مرتب کرد. یه حرکتِ خیلی آروم که بیشتر شبیه به هشدار مرگ بود.
-"برگرد سر میزت. و دیگه به این منشی نزدیک نشو. دفعهی بعد، شاید دستت رو برای رقصیدن لازم نداشته باشی."
سوهو با رنگِ پریده عقبنشینی کرد و غیب شد. من موندم و تهیونگ که حالا با چشمای فندقی براقش داشت من رو میخورد.
-"تو... تو چت بود؟ داشتی میخندیدی؟"
+"فقط داشتم مودب بودم! مگه نگفتی باید نقش بازی کنم؟"
تهیونگ بدون اینکه جواب بده، دستم رو گرفت و به سمت وسط پیست کشید. صدای موسیقی کلاسیک آرومی پخش شد. دستش رو گذاشت روی کمرم، اینبار محکمتر.
-"بازیگری برای شرکای تجاری منه، نه برای پسرهای رو خوابی که میخوان تور شکار بندازن."
نفسش به صورتم میخورد. انگار کل دنیا دور ما چرخ میخورد. توی اون رقص نزدیک، فراموش کردم که شنود توی کیفمه. فراموش کردم که جاسوسم.
اون آروم کنارِ گوشم زمزمه کرد:
-"یونسو... داری میلرزی. از ترس؟ یا از اینکه میدونی چقدر دارم خودم رو کنترل میکنم که الان از این مهمانی بیرون نبرمت؟"
گندش بزنن! چطوری تو این وضعیت عاشقانه و مرگبار، شنود رو بچسبونم بهش؟!
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت بیست و چهارم🔍
این قسمت=[رقص سایه ها و خشم آقای مافیا]
سالن مهمونی بیشتر شبیه به صحنهی فیلمای جاسوسی بود تا خیریه. لوسترای کریستال، صدای برخورد کریستال شامپاینها و مردهایی که کتوشلوارهای چند صد هزار دلاریشون، بوی پول و قدرت میداد. تهیونگ مثل یه پادشاه تاریک، وسط اون نورها راه میرفت و من...من سعی میکردم جوری راه برم که انگار پاشنهی کفشم قاتل جونم نیست.
تهیونگ بازوم رو گرفته بود، یه چنگ محکم زد که انگار میخواست بهم یادآوری کنه تو مال منی.
-"یادت نره، یونسو. فقط بخند، نوشیدنی بخور و اگه کسی سوالی پرسید، بگو منشی مخصوص من هستی. کار اضافهای لازم نیست."
آره ارواح عمت! هدفِ من این بود که وقتی حواسش نیست، اون شنود لعنتی رو که توی کیفِ دستی کوچیکم پنهون کرده بودم، به جیب کتش بچسبونم.
همین که تهیونگ برای سلاموعلیک با یکی از شرکای تجاریش ازم فاصله گرفت، فرصت رو مناسب دیدم. نفسی عمیق کشیدم و به سمت میز نوشیدنی رفتم. اما قبل از اینکه بتونم حتی به کتش نزدیک بشم، یه نفر جلوم ظاهر شد.
یه پسر جوون با چشمای روشن و لبخندی که زیادی جذاب بود. یه جور جذابیت شیطنتآمیز که آدم رو یاد قهرمانهای رمانهای عاشقانه میانداخت.
«یه خانمِ زیبا به تنهایی؟این بزرگترین جنایت این مهمونیه.»
لبخندِ گرمی زد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
«من سوهو هستم. فکر کنم تا حالا ندیده بودمتون؟ شما با آقای کیم اومدین، درسته؟»
خواستم بگم من منشیشم، ولی سوهو انقدر صمیمی بود که ناخودآگاه خندیدم.
-"یونسو هستم. و بله، با اون غول یخی اومدم."
سوهو خندید. دستش رو خیلی آروم روی گودی کمرم گذاشت تا من رو به سمت پیست رقص هدایت کنه.
«اون خیلی سختگیره، نه؟ حیف تو نیست وقتتو با اون تلف کنی؟اگه بخوای... میتونم امشب ببرمت یه جای بهتر.»
داشتم فکر میکردم چطور از این پیشنهاد استفاده کنم تا اطلاعات بگیرم که یهو...دمای هوای اطرافم انگار ده درجه افتاد. سایهی بلندی روی سوهو افتاد. سوهو بدون اینکه برگرده، خشکش زد.
صدای تهیونگ بود، آروم و کشنده:
-"سوهو. دستت... روی دارایی من چیکار میکنه؟"
سوهو سریع دستش رو برداشت و با لکنت گفت:
«آه... آقای کیم!من فقط...داشتم با خانم...»
تهیونگ حرفش رو قطع نکرد، بلکه به جای اون، یقه ی کت سوهو رو مرتب کرد. یه حرکتِ خیلی آروم که بیشتر شبیه به هشدار مرگ بود.
-"برگرد سر میزت. و دیگه به این منشی نزدیک نشو. دفعهی بعد، شاید دستت رو برای رقصیدن لازم نداشته باشی."
سوهو با رنگِ پریده عقبنشینی کرد و غیب شد. من موندم و تهیونگ که حالا با چشمای فندقی براقش داشت من رو میخورد.
-"تو... تو چت بود؟ داشتی میخندیدی؟"
+"فقط داشتم مودب بودم! مگه نگفتی باید نقش بازی کنم؟"
تهیونگ بدون اینکه جواب بده، دستم رو گرفت و به سمت وسط پیست کشید. صدای موسیقی کلاسیک آرومی پخش شد. دستش رو گذاشت روی کمرم، اینبار محکمتر.
-"بازیگری برای شرکای تجاری منه، نه برای پسرهای رو خوابی که میخوان تور شکار بندازن."
نفسش به صورتم میخورد. انگار کل دنیا دور ما چرخ میخورد. توی اون رقص نزدیک، فراموش کردم که شنود توی کیفمه. فراموش کردم که جاسوسم.
اون آروم کنارِ گوشم زمزمه کرد:
-"یونسو... داری میلرزی. از ترس؟ یا از اینکه میدونی چقدر دارم خودم رو کنترل میکنم که الان از این مهمانی بیرون نبرمت؟"
گندش بزنن! چطوری تو این وضعیت عاشقانه و مرگبار، شنود رو بچسبونم بهش؟!
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
- ۱۴.۵k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط