چند روزه، یاد آن جوانی هستم

چند روزه، یاد آن جوانی هستم
که عاشق پیامبر شده بود ..

باید هر روز می آمد؛ چشم های دلربای پیامبر را می دید و بعد می رفت سراغ کار و زندگی اش وگرنه روزش روز نمی شد. ولی همیشه یك غصه ی بزرگ توی دلش بود ..

بالأخره  یك روز آمد پیش پیامبر، دلش را به دریا زد و گفت: آقا می دانم درجه و مقام شما خیلی بالاست. شما کجا و ما کجا؟
میدانم که آن دنیا، دیگر نمی توانم شما را ببینم. معلوم است که مرا پیش شما با آن رتبه و درجه راه نمی دهند.
حالا بدون شما، بهشت را چطور تحمل کنم؟

نمی دانم این حرف با دلِ پیامبر خوبیها چه کرد که خدا خودش جواب آن جوان را داد .. جبرئیل را فرستاد و برای جوان بشارت فرستاد که ..

پیامبر آیه ی وحی را برای جوان خواند و وعده ی همنشینی او را با خودش در بهشت داد. اما یک حرفی هم زد که خبر از دل عاشق خودش می داد..
گفت جوان! کمکم می کنی؟

حالا معلوم شد که پیامبر خودش به همنشینی با آن جوان در بهشت مشتاق تر بوده، خودش از فکر فراق دوستانش در بهشت بیشتر می سوزد.. حالا پیامبر به صرافت افتاده که حتماً آن جوان رادر بهشت همنشین خودش کند. دارد از جوان کمك می خواهد ..
جوان گفت چه جوری کمکتان کنم آقا؟
حضرت فرمود با استغفار زیاد ..
با سجده های طولانی..
دیدگاه ها (۰)

🍂 ناطق نوری بعد از نماز جماعت، برای جوراب ریش ریش آقا گریه ک...

فیلیکس و می سان 💋

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

عاشقانه های شبنم

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

بعضی آمدن‌ها،فقط ورقِ تقویم را عوض نمی‌کنند؛حالِ جهان را عوض...

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

"شهید سید امید نصیری سلوشی"متولد:۱۳۸۴/۰۵/۲۰،کرجسید امید، سرب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط