:two_hearts::two_hearts::two_hearts:#به_نام_خدای_مهدی#قسمت_س...

:two_hearts::two_hearts::two_hearts:

#به_نام_خدای_مهدی #قسمت_سی_و_هشتم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن خانم جان خودت یه کاری بکن منم عروستون بشم :crying_face::crying_face: قرآن رو اروم باز کردم:confused_face: سوره نور اومد:pensive_face: شروع کردم به خوندن معنیش تا رسیدم به ایه 26 سوره فک کنم جواب من همین آیه بود :crying_face: لخَْبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ  وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ  أُوْلَئکَ مُبرََّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ  لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ(26) زنان ناپاک شایسته مردانی بدین وصفند و مردان زشتکار و ناپاک نیز شایسته زنانی بدین صفتند و (بالعکس) زنان پاکیزه نیکو لا یق مردانی چنین و مردان پاکیزه نیکو لایق زنانی همین گونه‏اند، و این پاکیزگان از سخنان بهتانی که ناپاکان درباره آنان گویند منزهند و بر ایشان آمرزش و رزق نیکوست. ولی خدایا؟! من جزو زنان نا پاکم یا زنان پاک:crying_face::crying_face: خودت که میدونی ته دل چیزی نیست:pensive_face::pensive_face: اگه قبلا کاری هم کردم از روی ندونستم بوده:pensive_face: اخر هفته شد و استرس تمام وجودمو فرا گرفته بود:worried_face:..دفعه ی قبل دوست داشتم زودتر شب بشه و آقا سید اینا بیان ولی الان واقعا میترسیدم:crying_face:...بدنم داغ شده بود...:crying_face: خلاصه شب شد و زنگ خونه صدا خورد:hushed_face: -خدایا خودت کمکم کن :pensive_face: از لای در اشپزخونه نگاه میکردمشون....بازم مثل دفعه اول پدر و مادرش اومدن تو وپشت سرشون آقا سید و زهرا. میدیدم بابام خیلی سرد تحویلشون گرفت چند دقیقه ی اول به سکوت و گذشت و هیشکی چیزی نمیگفت. از استرس داشتم میمردم :pensive_face: سید هم سرش رو پایین انداخته بود و اروم با تسبیح عقیقش داشت ذکر میگفت :pensive_face: شاید اونم استرس داشت:crying_face: همه تو حال خودشون بودن که صدای پدر سید سکوت رو شکست: خب آقای تهرانی...امر کرده بودید خدمت برسیم...ما سرا پا گوشیم . -بزارید دخترمم بیاد بعد حرفامو میگم... مامانم رو کرد سمت اشپزخانه و گفت ریحانه جان...بیا دخترم پاهام سست شده بود انگار..چادرمو سرم کردم و اروم رفتم بیرون و بعد از گفتن یه سلام اروم یه گوشه ای نشستم...:pensive_face: مامانم بلند شد پذیرایی کنه که بابام گفت بشین...برای پذیرایی وقت هست... -خب... اقای علوی... من نه قصد ازار و اذیت شمارو دارم و نه قصد جسارت... من روز اول که اومدید فکر کردم قضیه یه خواستگاری ساده هست ولی هر چی بیشتر جلو رفتیم با حرف هایی که اقا پسر شما زدن و حرکت های دخترم فهمیدم قضیه فجیع تر از این حرفاست :pouting_face: میدونم این دوتا قبلا حرفاشونو زدن... اما رسمه که شب خواستگاری هم با هم صحبت کنن منم مشکلی ندارم... ولی بعد از اینکه حرفامو زدم ... من با ازدواج اینها مشکلی ندارم... فقط... حق گرفتن عروسی و جشن رسمی ندارن...چون دوست ندارم کسی داماد تهرانی بزرگ رو اینجوری ببینه... خرج عروسیشونم میدم به خودشون. اقا سید سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت:pensive_face: دخترم قدمش روی چشم ما و هروقت خواست میتونه بیاد مادر پدرشو ببینه اما این اقا حق اومدن به اینجا رو ندارن:neutral_face: وماهم خونشون نمیایم و جایی هم حق نداره خودشو به عنوان داماد من معرفی کنه حالا اگر شرایط من رو قبول دارین برین تو اتاق با هم صحبت کنین:neutral_face: بغضم گرفته بود:crying_face:اخه ارزوی هر دختریه که لباس عروس بپوشه و دوستاش تو عروسیش باشن. اشکام کم کم داشت جاری میشد...:crying_face::crying_face: یه نگاه با بغض به سید کردمو اونم اروم سرشو بالا اورد :cherry_blossom: ادامه_دارد :cherry_blossom: #سید_مهدی_بنی_هاشمی کپی با ذکر  نام نویسنده :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها