{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قربانت شوَم میدانی بدترین دردی که در کنارت حس کردم چه بود

قربانت شوَم میدانی بدترین دردی که در کنارت حس کردم چه بود؟ نمیدانی عزیزکم.. نمیدانی...
در آنجا که غم به سراغم آمد ولی فکر آغوشت نه فهمیدم ، در آنجا که در حضورت دست بر زانویِ خویش نهاده و از جا بلند شدم فهمیدم ، آنجا که خنجر سخنانت را شنیدم و نشِکَستم فهمیدم ، آنجایی که چشمهء اشک از چشمانم روانه شد و تنها سببش تو بودی فهمیدم ، همانجایی که قید زندگی‌ام را زدم فهمیدم که چگونه برایَت تمام شده‌ام و در غمناک ترین حالت خویش ، چگونه از برایَم خوار نشده‌ای
تو 'تنها کسم' بودی و در هنگامی که بر تو پناه آوردم ، بلایی بر من نازل کردی که مرا از پا درآورد.. آنجا بود که تنهایی‌ام دست هایَش را بر پشتم نهاد و من ؛ شنیدم که چگونه کمرش شکست ، شنیدم که چطور از فرط ناامیدی بر پهنایِ صورت اشک ریخت
میدانی عزیزکرده.. بدترین درد همین بود که بی کسی را در کنار کسی که همه‌کسم بود با استخوان هایَم حس کردم..
دیدگاه ها (۰)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

سناریو ایزانا

دختری که به رویاهایش دست یافت❤️قسمت ۳تو وارد استودیو شدی و ا...

در هنگامی که ترکشان میکردم همه چیز تغییر کرده بود ، دیگر حتی...

سلام به همه دوستانان شاالله عزاداریاتون قبول حقاین پست تقدیم...

میشناختمت!

مهربانممیدانی چقدر تلخ رهایم کردی؟وقتی میرفتی به حال امروز ...

باز هم با دلتنگی با قلبی که شکست و کسی صدای شکستنش را نشنید ...

..،،:«{{*این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود*}}»:،،.. ۰۰((( پاییز-۱۳۹۳ )))۰۰

پدرممیخواهم با اشکهایم گلی بپرورم به رنگ خون دل و به قامت هز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط