باز هم با دلتنگی با قلبی که شکست و کسی صدای شکستنش را نشن
باز هم با دلتنگی با قلبی که شکست و کسی صدای شکستنش را نشنید مینویسم , مینویسم برای قلبی که مغرورانه عاشق شد و بیصدا با همان عشق مرد و از بین رفت اما در سکوت مردنش به فراموشی سپرده شد , در همین سکوت خاطرات را مرور میکنم چه روزهایی که با تو و رویاهای تو گذراندم اما تو نفهمیدی , چه شبهایی را با دستهای خیالی تو در کوچه های خاطراتم قدم زدم و تاریکی شب را به صبح رساندم , در این روزها و شبها با خاطرات سر کردم اما با قلبم ماندم همان قلبی که تو فقط تو در آن جای داشتی که حال بعد مردن قلبم فقط اشک نصیبش شد که در این دلتنگی با خاطرات قطره های اشک همراه قلبم شد , چشمهای خیسم را ببین که به دور دستها نگاه میکند جایی که تو بودی من بودم و یک شب سرد اما برای من با تو بودن سرمای آن شب حس نمیشد
شاید عشق بمیرد اما خاطرات هیچوقت نمیمیرند و از بین نمیروند که من آن شب پرخاطره را فراموش نخواهم کرد , شبی که شانه به شانه هم قدم میزدیم و تو به چشمهای من نگاه میکردی و تمام وجودم از نگاه تو آتش میگرفت , ای وای بر این روزها که چه زود گذشت و تو من را در خاطره ها رها کردی , نمیدانم چطور خودت را آرام میکنی که به سراغم نیایی اما من و اما من با اشک هایی که برای قلب شکسته ام میریزم آرام میشوم , میدانی چیست ؟؟؟ بزرگترین دروغ زندگی خودم را از تو شنیدم از تویی که گفته بودی تا آخر عمر با تو خواهم ماند اما نصف عمرت هم نگذشت از من گذشتی و نماندی اما من ماندم من با قلب خودم ماندم
شاید عشق بمیرد اما خاطرات هیچوقت نمیمیرند و از بین نمیروند که من آن شب پرخاطره را فراموش نخواهم کرد , شبی که شانه به شانه هم قدم میزدیم و تو به چشمهای من نگاه میکردی و تمام وجودم از نگاه تو آتش میگرفت , ای وای بر این روزها که چه زود گذشت و تو من را در خاطره ها رها کردی , نمیدانم چطور خودت را آرام میکنی که به سراغم نیایی اما من و اما من با اشک هایی که برای قلب شکسته ام میریزم آرام میشوم , میدانی چیست ؟؟؟ بزرگترین دروغ زندگی خودم را از تو شنیدم از تویی که گفته بودی تا آخر عمر با تو خواهم ماند اما نصف عمرت هم نگذشت از من گذشتی و نماندی اما من ماندم من با قلب خودم ماندم
- ۲.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط