پارت ۳ 🎀
پارت ۳ 🎀
ویو آلیا 🖤
لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بود؟ 👀
آلیا: باشه، ولی اول باید یه قولی بهم بدی... 🤨
لیا: چه قولی؟ 😐
آلیا: قول بده تا وقتی کامل برات تعریف نکردم، وسط حرفم نمیپری. 🤫
لیا: چرا؟! چی میخوای بگی که اینقدر جدی شدی؟ 😳
آلیا: فقط قول بده... 😑
لیا با کمی تردید به آلیا نگاه کرد، بعد سرش رو تکون داد. 😐
لیا: باشه، قول میدم. 🤝🏻
آلیا لبخندی زد و دستش رو روی گردنبند گذاشت. 🖤
آلیا: خب... پس بذار از اول برات تعریف کنم. 👀
وقتی ۱۱ سالم بود، دیگه از زندگی عادی خسته شده بودم. من از شش سالگی، همونطور که میدونی، مدل بودم و خب، زندگیم واسم خستهکننده بود. 😮💨
من دنبال پول و شهرت نمیگشتم؛ دنبال یه زندگی داستانی، شلوغپلوغ و دزد و پلیسبازی بودم. 😈🏃🏻♀️🚔
از اونجایی هم که از پلیسها و دولت کثیف نفرت دارم، تصمیم گرفتم یکم سر به سرشون بذارم که خیلی وقتها هم باعث میشد زندگیم به خطر بیفته. 😤
وقتهایی که دیگه امیدی نداشتم زنده بمونم، یه نفر جونمو نجات میداد. 👤🖤
آخرین بار پنج سال پیش دیدمش؛ همون موقع یه نامه و یه گردنبند بهم داد. ✉️📿
آتشسوزی عمارت شهرداد رو یادته؟ گفتم کار من بود. 🔥 همون موقع اینا رو بهم داد و رفت.
که البته نامه، به خاطر شلدستیم افتاد تو آتیش و سوخت و من موندم و این گردنبند و کلی راز عجیبغریب. 😭🔥📿
یادمه وقتی برای یه مهمونی رفته بودم پاریس، این گردنبند رو یه جایی دیدم؛ ولی کامل یادم نمیاد کجا دیدمش. 🤔
و دلیل رفتنم به پاریس هم همین گردنبنده. 📿👀
الان فهمیدی؟ 😌
لیا: من که میدونم دلیل رفتنت به پاریس چیه، کیو رنگ میکنی جوجو؟! 😂
آلیا: پس واسه چی میرم؟ 🤨
لیا: لیامم! 😏
آلیا: یعنی تو هم به خاطر کایل قبول نکردی؟ 😌
لیا: ... 😶
آلیا: ها؟ چیه؟ چرا ساکت شدی؟ خب دوستش دارم، ولی دوستم نداره! عررررررررررررررر! اصلاً نمیدونه من وجود دارم! 😭😭💔
آره جون عمت! بیشتر از هر کسی میشناستت. 😂
لیا: ولی حداقل کایل دوستپسرمه. 😌
آلیا: دوستپسری که تا حالا ندیدیش؟! 😂😂
لیا: خب فردا که میبینمش! 😌 حالا بیخیال، صبحانه چیه؟ مردم از گشنگی! 🍳🥐😭
آلیا: راست میگیها. 😂 حالا بیا صبحونه رو بخوریم، وسایل رو جمع کنیم و منتظر فردا باشیم. البته باید چند دست لباس بخرم، لباس ندارم. 👗🛍️
لیا: کمدت که هیچ، اتاقت هم که هیچ، پذیراییت هم داره میترکه از این حجم لباسی که تو داری! 😂👗
آلیا: حالا بیخیال. 😑
فلشبک به فردا صبح 🌤️
آلیا: لیا، میدونستی اگه پنج دقیقه هم دیر میکردی، الان نمیتونستیم سوار قطار بشیم؟! 😐🚆
لیا: خب حالا که رسیدیم، خفه شو بذار ریلکس کنم. 😩
آلیا: اطاعت، قربان! 🫡😂
ویو؛ چند ساعت بعد ⏰
لیا: ایول! چه هتل خوبی! 😍🏨 چقدر ویوش خوبه، درست برج ایفل! 🗼✨ میگما، بین خودمون باشه، سلیقتم قشنگه، خودتم قشنگی! 😌😂
آلیا: خب حالا کم وراجی کن، سرم درد گرفت. 😑 برو لباساتو عوض کن، بریم یه سر بزنیم بیرون و بیایم.
لیا: من که آمادهام، بریم! 😎
آلیا: پس پیش به سوی خرابکاری جدید! 😈🏃🏻♀️
چند ساعت بعد... ⏰
لیا: انتظار نداشتم زندگیای که میگفتی، اینقدر هیجان داشته باشه! 😨🏃🏻♀️💨
در حال فرار از پلیسها 🚔🚔
آلیا: چرا در هر موقعیتی باید بنالی؟! 😭 وات دِ فام! این ماشینا چیه؟! 😳🚗 ببین، الان وقت نداریم. من میرم سوار اولی بشم، تو هم دومی. یه چیزی جور کن بگو خلاص بشیم از دستشون، باشه؟! 😤
لیا: باش... 😐 ها؟ چی میگی؟! برم سوار ماشین غریبه بشم؟! 😳 ایول، عجب فکری! 😂 حالا بایبای، ما رفتیم! بایبای! 👋🏻
آلیا: اگه زنده موندیم، میبینمت. 😐💀
آلیا سوار اولین ماشین شد و لیا هم خودش رو به ماشین پشت سرش رسوند و سوار شد. 🚗💨
لیام: عه! فکر کنم اشتباه سوار شدید، خانوم بهظاهر نامحترم. 😏
آلیا: من معمولاً از کسی کمک نمیخوام، ولی لطفاً این بار رو کمک کنید. جبران میکنم. 🙏🏻
لیام: به یه شرطی باید قبل از شنیدنش قبولش کنی. و خب، خودتم میبینی که زمان زیادی نداری. ⏳😏
همون لحظه صدای ضربهای به شیشه ماشین خورد. 🚔
پلیس: کسی داخل ماشین هست؟! 🚨
لیام نگاهی به آلیا انداخت. 👀
لیام: خب، حالا قبول میکنی یا نه؟ 😏
ادامه دارد... 🖤👀
خب رفقااا! 🎀 من تازه اول راهم و هنوز خیلی چیزها مونده تا یاد بگیرم. 🥹✨ شاید این داستان هنوز خیلی دیده نشده باشه، ولی من قراره تا آخرش برم. 😌💪🏻
اگه تا اینجا با آلیا و لیا همراه شدی، خوشحال میشم یه نشونه از خودت بذاری که بدونم اینجا تنها نیستم. 🥹🫶🏻💗
فعلاً بایبای... 👋🏻😂
تا ببینیم آلیا بالاخره چه جوابی به این غریبه میده... 👀🖤
🎀💋
ویو آلیا 🖤
لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بود؟ 👀
آلیا: باشه، ولی اول باید یه قولی بهم بدی... 🤨
لیا: چه قولی؟ 😐
آلیا: قول بده تا وقتی کامل برات تعریف نکردم، وسط حرفم نمیپری. 🤫
لیا: چرا؟! چی میخوای بگی که اینقدر جدی شدی؟ 😳
آلیا: فقط قول بده... 😑
لیا با کمی تردید به آلیا نگاه کرد، بعد سرش رو تکون داد. 😐
لیا: باشه، قول میدم. 🤝🏻
آلیا لبخندی زد و دستش رو روی گردنبند گذاشت. 🖤
آلیا: خب... پس بذار از اول برات تعریف کنم. 👀
وقتی ۱۱ سالم بود، دیگه از زندگی عادی خسته شده بودم. من از شش سالگی، همونطور که میدونی، مدل بودم و خب، زندگیم واسم خستهکننده بود. 😮💨
من دنبال پول و شهرت نمیگشتم؛ دنبال یه زندگی داستانی، شلوغپلوغ و دزد و پلیسبازی بودم. 😈🏃🏻♀️🚔
از اونجایی هم که از پلیسها و دولت کثیف نفرت دارم، تصمیم گرفتم یکم سر به سرشون بذارم که خیلی وقتها هم باعث میشد زندگیم به خطر بیفته. 😤
وقتهایی که دیگه امیدی نداشتم زنده بمونم، یه نفر جونمو نجات میداد. 👤🖤
آخرین بار پنج سال پیش دیدمش؛ همون موقع یه نامه و یه گردنبند بهم داد. ✉️📿
آتشسوزی عمارت شهرداد رو یادته؟ گفتم کار من بود. 🔥 همون موقع اینا رو بهم داد و رفت.
که البته نامه، به خاطر شلدستیم افتاد تو آتیش و سوخت و من موندم و این گردنبند و کلی راز عجیبغریب. 😭🔥📿
یادمه وقتی برای یه مهمونی رفته بودم پاریس، این گردنبند رو یه جایی دیدم؛ ولی کامل یادم نمیاد کجا دیدمش. 🤔
و دلیل رفتنم به پاریس هم همین گردنبنده. 📿👀
الان فهمیدی؟ 😌
لیا: من که میدونم دلیل رفتنت به پاریس چیه، کیو رنگ میکنی جوجو؟! 😂
آلیا: پس واسه چی میرم؟ 🤨
لیا: لیامم! 😏
آلیا: یعنی تو هم به خاطر کایل قبول نکردی؟ 😌
لیا: ... 😶
آلیا: ها؟ چیه؟ چرا ساکت شدی؟ خب دوستش دارم، ولی دوستم نداره! عررررررررررررررر! اصلاً نمیدونه من وجود دارم! 😭😭💔
آره جون عمت! بیشتر از هر کسی میشناستت. 😂
لیا: ولی حداقل کایل دوستپسرمه. 😌
آلیا: دوستپسری که تا حالا ندیدیش؟! 😂😂
لیا: خب فردا که میبینمش! 😌 حالا بیخیال، صبحانه چیه؟ مردم از گشنگی! 🍳🥐😭
آلیا: راست میگیها. 😂 حالا بیا صبحونه رو بخوریم، وسایل رو جمع کنیم و منتظر فردا باشیم. البته باید چند دست لباس بخرم، لباس ندارم. 👗🛍️
لیا: کمدت که هیچ، اتاقت هم که هیچ، پذیراییت هم داره میترکه از این حجم لباسی که تو داری! 😂👗
آلیا: حالا بیخیال. 😑
فلشبک به فردا صبح 🌤️
آلیا: لیا، میدونستی اگه پنج دقیقه هم دیر میکردی، الان نمیتونستیم سوار قطار بشیم؟! 😐🚆
لیا: خب حالا که رسیدیم، خفه شو بذار ریلکس کنم. 😩
آلیا: اطاعت، قربان! 🫡😂
ویو؛ چند ساعت بعد ⏰
لیا: ایول! چه هتل خوبی! 😍🏨 چقدر ویوش خوبه، درست برج ایفل! 🗼✨ میگما، بین خودمون باشه، سلیقتم قشنگه، خودتم قشنگی! 😌😂
آلیا: خب حالا کم وراجی کن، سرم درد گرفت. 😑 برو لباساتو عوض کن، بریم یه سر بزنیم بیرون و بیایم.
لیا: من که آمادهام، بریم! 😎
آلیا: پس پیش به سوی خرابکاری جدید! 😈🏃🏻♀️
چند ساعت بعد... ⏰
لیا: انتظار نداشتم زندگیای که میگفتی، اینقدر هیجان داشته باشه! 😨🏃🏻♀️💨
در حال فرار از پلیسها 🚔🚔
آلیا: چرا در هر موقعیتی باید بنالی؟! 😭 وات دِ فام! این ماشینا چیه؟! 😳🚗 ببین، الان وقت نداریم. من میرم سوار اولی بشم، تو هم دومی. یه چیزی جور کن بگو خلاص بشیم از دستشون، باشه؟! 😤
لیا: باش... 😐 ها؟ چی میگی؟! برم سوار ماشین غریبه بشم؟! 😳 ایول، عجب فکری! 😂 حالا بایبای، ما رفتیم! بایبای! 👋🏻
آلیا: اگه زنده موندیم، میبینمت. 😐💀
آلیا سوار اولین ماشین شد و لیا هم خودش رو به ماشین پشت سرش رسوند و سوار شد. 🚗💨
لیام: عه! فکر کنم اشتباه سوار شدید، خانوم بهظاهر نامحترم. 😏
آلیا: من معمولاً از کسی کمک نمیخوام، ولی لطفاً این بار رو کمک کنید. جبران میکنم. 🙏🏻
لیام: به یه شرطی باید قبل از شنیدنش قبولش کنی. و خب، خودتم میبینی که زمان زیادی نداری. ⏳😏
همون لحظه صدای ضربهای به شیشه ماشین خورد. 🚔
پلیس: کسی داخل ماشین هست؟! 🚨
لیام نگاهی به آلیا انداخت. 👀
لیام: خب، حالا قبول میکنی یا نه؟ 😏
ادامه دارد... 🖤👀
خب رفقااا! 🎀 من تازه اول راهم و هنوز خیلی چیزها مونده تا یاد بگیرم. 🥹✨ شاید این داستان هنوز خیلی دیده نشده باشه، ولی من قراره تا آخرش برم. 😌💪🏻
اگه تا اینجا با آلیا و لیا همراه شدی، خوشحال میشم یه نشونه از خودت بذاری که بدونم اینجا تنها نیستم. 🥹🫶🏻💗
فعلاً بایبای... 👋🏻😂
تا ببینیم آلیا بالاخره چه جوابی به این غریبه میده... 👀🖤
🎀💋
- ۲۰۴
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط