{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۴ | لیام چیزی دید؟ 👀 ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌷 ویو لیام

چند دقیقه بود دنبال آت می‌گشتم.

جیا هم کنارم راه می‌رفت.

لیام:
بچه‌هااا، کسی آت و ته رو ندیده؟ 😐

جیا:
نه... فکر کنم با هم رفتن.

لیام:
با هم؟! 👀

جیا با خنده:
آره، ته گفت باید باهاش حرف بزنه.

لیام:
من فقط پنج دقیقه نبودم... چرا حس می‌کنم یه اتفاقی اوفتاده

جین:
چون معمولاً همینطوره. 😂

کوک:
بریم پیداشون کنیم؟ 👀

جیمین:
تو فضولی نکن. 😂

لیام:
من فضول نیستم، فقط... خیلی کنجکاوم! 😭

همون لحظه در کلاس باز شد.

آت بیرون اومد و پشت سرش ته.

همه یک‌دفعه ساکت شدن. 😶

جیا:
اوه اوه... 👀

آت:
چیه؟ چرا اینجوری نگام می‌کنین؟ 😐

لیام :
هیچییی... فقط داشتیم درباره‌ی شما دوتا صحبت می‌کردیم.

آت:
درباره‌ی ما؟!

لیام:
آره. نگران بودیم نکنه ته دوباره اذیتت کرده باشه.

ته:
لیام.

لیام:
باشه! چیزی نگفتم

آت با اخم کوچیکی به ته نگاه کرد.

آت:
تو چرا انقدر ساکتی؟

ته:
چون اگه حرف بزنم، لیام دوباره شروع می‌کنه.

لیام:
من؟!

جیا خندید.

جیا:
خب حالا بیاین بریم، برنامه‌ی روز دختر هنوز تموم نشده.

آت راه افتاد.

ته چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد دنبالش رفت.

لیام زیر لب به جین گفت:

لیام:
من یه چیزایی فهمیدم... 👀

جین:
چی؟

لیام:
هیچی. ولی مطمئنم این دوتا یه چیزی رو از ما قایم می‌کنن.

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط