{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 11

همون‌جا ایستادم.

دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این سکوت کنم.

+ می‌خوام استعفا بدم...

کوک با شنیدن حرفم برای چند لحظه مات نگام کرد.

- چی؟

+ من حرفمو فقط یه بار تکرار می‌کنم، آقای جئون.

لحنم می‌لرزید، ولی سعی کردم محکم باشم.

- هیچ‌جا نمیری.

لیا که هنوز کنار کوک بود، با تعجب صداش زد.

لیا:
کوک...

کوک حتی نگاهش هم نکرد.

- برو بیرون، لیا.

لیا:
اما...

این بار کوک با صدای بلندتری گفت:

- یک بار یه چیزی رو می‌گم!

لحنش اون‌قدر جدی بود که لیا هم دیگه چیزی نگفت.

لیا:
خیلی خب... چرا داد می‌زنی؟ رفتم.

دختر از اتاق بیرون رفت.

نگاهم هنوز به در بود که ناگهان کوک دستم رو گرفت.

با ناراحتی نگاش کردم.

- چی برای خودت میگی، ها؟

+ آقای جئون... علاوه بر اینکه می‌خوام استعفا بدم، می‌خوام طلاق هم بگیرم.

چهره‌ش یک‌دفعه تغییر کرد.

- خفه شو...

چند لحظه فقط نگام کرد.

- تو جرئت نداری این حرفو بزنی... تو زنمی.

+ دیگه نمی‌خوام باشم.

بغضم شکست.

+ وقتی می‌بینم داری برای درآوردن لج من با یه دختر دیگه حرف می‌زنی و انقدر بهش نزدیک می‌شی که مونده ببوسیش... دیگه علاقه‌ای به زن تو بودن ندارم.

- تو هیچ‌وقت...

یک قدم به سمتم اومد.

- هیچ‌وقت نمی‌تونی ازم جدا شی. اینو بفهم.

+ ولی الان می‌تونم.

- گفتم نمی‌تونی!

عربده بلندی زد؛ اون‌قدر بلند که مطمئن شدم صدایش تا بیرون اتاق رفته.

اشکام شروع کردن به ریختن.

کوک همون لحظه انگار از کاری که کرده بود پشیمون شد.

- نه... نباید به خاطر حرف‌های من گریه کنی... نباید.

صدایش پایین‌تر آمد.

- من بهت قول دادم نذارم حتی یه بار اشکت بریزه... الانم نمی‌ذارم.


+ دیگه نمی‌خوامت من...

حرفم با قرار گرفتن لب هاش روی لبام نصفه شد...

محکم میبوسید و مک میزد...

چشماش باز بود و به چشم های اشکیم نگاه میکرد... ازم فاصله گرفت و دستشو دور کمرم حلقه کرد...


- تو همه‌ی زندگی منی... بفهم من حتی یه تار موت رو به هیچ دختری ترجیح نمی‌دم.

با بغض نگاش کردم.

+ ولی اون دختر...

همون لحظه در اتاق باز شد.

لیا:
داداش...

دوباره همون دختر وارد اتاق شد.

با دیدنش اشکام دوباره سرازیر شدن.

اما وسط اون همه ناراحتی، اصلاً به کلمه‌ای که صداش زد دقت نکرده بودم.

لیا با تعجب نگام کرد.

لیا:
این دختره بغلت... نگو که زنته؟

با ذوق پرسید.

کوک نفس عمیقی کشید و جواب داد:

- آره... زنمه.

بعد به من نگاه کرد.

- عشقم، اینم خواهر ناتنیم.

با شنیدن حرفش، با سرعت سرمو بالا آوردم.

+ چی؟

لیا لبخندی زد.

لیا:
من خواهر ناتنی کوکم. امروز برای دیدن تو اومدم اینجا.

چند ثانیه طول کشید تا حرفش رو هضم کنم.

پس...

تمام اون چیزی که توی ذهنم ساخته بودم، اشتباه بود؟

+ من... فکر می‌کردم...

کوک آروم نگام کرد.

- دیگه اون فکر رو نکن، عشقم.

بعد رو به لیا کرد.

- لیا، تو برو. ما میایم.

لیا سری تکون داد و از اتاق خارج شد.

وقتی در بسته شد، نگاهم رو با مظلومیت به کوک دادم.

+ اگه خواهرته، پس چرا این همه مدت ازم پنهونش کردی؟

کوک آهی کشید.

- لازم نمی‌دونستم کسی که توی زندگیم نقش زیادی نداره رو بهت معرفی کنم.

چند لحظه مکث کرد.

- اگه ناراحتت کردم، ببخشید دخترکم.

هنوز بغض توی گلوم بود.

- اما یه چیز دیگه هم یادم نمیره

-و هنوز حرف جیو رو فراموش نکردم...

- و تنبیهت هم سر جاشه.

+ اما اون گفت فقط یه قرار دوستانه...

- حتی دوستانه هم اجازه نمی‌دم، عزیزم.

لحنش جدی بود.

- اونم به‌موقع اخراجش می‌کنم.

+ کوک...

لبخند کوچیکی زد.

- جونِ کوک؟

چند لحظه نگاش کردم.

با اینکه ازش ناراحت بودم...

با اینکه هنوز از رفتارش دلخور بودم...

اما ته قلبم می‌دونستم هنوز دوستش دارم.

+ دوستت دارم... با اینکه ناراحتم کردی.

نگاهش نرم شد.

- منم دوستت دارم.

دستش رو آروم روی سرم کشید

- قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت چیزی رو ازت پنهون نکنم و ناراحتت نکنم.

————————————————————————

شاید یک سوءتفاهم کوچیک نزدیک بود زندگی‌مون رو به هم بریزه...

اما در نهایت، این خودمون بودیم که تونستیم اون سوءتفاهم رو حل کنیم.

و شاید همین بود که زندگی مشترک رو با همه سختی‌هاش، ارزشمند می‌کرد.


💜✨ 𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫 ✨🪻

و اینم پایان یافت ...
خوب نظرتون چیه ؟! دوست داشتید...

امروز همه پارت هارو یک جا آپلود کردم البته پاره شدم سر نوشتن ولی فدا سرتون ... حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
دیدگاه ها (۴۷)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط