بابابزرگ برگشت سمته لیام و گفت
بابابزرگ برگشت سمته لیام و گفت
& : نوبت تو هم میرسه جئون لیام
و بدونه اینکه به پشت سرش نگاه کنه پاشد و از در سالن بیرون رفت وقتی بابابزرگ از سالن بیرون رفت همه انکار نفسا شون تو سینه حبس کره بودن یه نفس راحت کشیدن دیگه کم کم همه رفتن فقط بلک پینک و بی تی اس من لیام ، مینا و کوک بودیم که کوک گفت
کوک : نمیخواین برین خونتون
ته : وا کوک یعنی ما رو خونتون دعوت نمیکنی
کوک : نه
لیا : عههه کوک ، این چه حرفیه هروقت خواستید بیاین خونه ی خودتونه
کوک : لیا تو کی اینقدر مودب و با ادب شدی ؟! ( با تعجب )
لیا : اونش دیگه به تو نیومده الانم بلند شید بریم
کوک : آره منم دیگه مغزم نمیکشه
لیا : چیت نمیکشه؟! ( مسخره )
کوک : مغزم
لیا : مگه داری ؟!
" ویو کوک "
فقط با همین حرف لیا همشون از خنده جز خوردن
کوک : اصلانم با مزه نبود ( کیوت )
لیا : باشه باشه تو راست میگی ( داره از خنده جر میخوره )
نامی : خوب باشه دیگه بسه بلند شید بریم این دوتا هم یه نفس راحت بکشن
جنی : بستگی داره چه نفسی ( با لحن شیطنت آموز 😈 )
لیا : کیم جنییییییییییییی ( با داد )
جنی : 😅
جیسو : بیاین بریم
شوگا : آره باورم نمیشه بخاطره عروسیه این خرسه گنده از خوابم زدم و اومدم ( تاسف
بار 😔 )
کوک : هیوننننننگگگگگگگگگگگگگ ( با اندکی دادا و کشیییییییییده )
لیا : همینمخیلیا ندارن
جیمین : والا به خدا
کوک : شما چند نفر دست به یکی کردین منو دیونه کنين
لیا : مگه نیستی
کوک : دیوونه ی توعم ( نه بابا اصلا فشار چیه )
لیا : عوض اینکه وایسی اینجا با من لاس بزنی پاشو بروماشین رو بیار
کوک : هرچی شما بگی ( تعظیم کرد و رفت )
لیا : احمق
" ۱۰ مین بعد "
ماشین جلوم ترمز کرد و کوک از ش پیاده شد خواستم در رو باز کنه که کوک زود تر بازشکرد و گفت
کوک : بفرمایید سرورم
لیا : امروز یه چیزیت هستا ولی مرسی
کوک ( در رو بست و اومد و سوار ماشین شد و شروع به رانندگی کرد )
سکوته سنگینی توی ماشین حکم فرما بود و من از این سکوت خوشم میومد
ولی کوک سر بحث رو باز
کوک : به نظرت منظوره بابابزرگ چیبود ؟!
لیا : منظورش از چی ، چی بود ؟!
کوک : به لیام گفت 《 نوبت به تو هم میرسه جئون لیام 》
لیا : اون نمیتونه هیچغلطی بکنه
کوک : چرا میتونه همون طور که با من و توکرد با اونم میکنه
لیا : ...
کوک : لیا یه سوال بپرسم ؟!
لیا : بپرس
کوک : تومیتونستی جلوی بابابزرگ رو بگیری تا عقد نکنیم ولی چرا جلوش رونگرفتی
لیا : ...
خدافظ ...
& : نوبت تو هم میرسه جئون لیام
و بدونه اینکه به پشت سرش نگاه کنه پاشد و از در سالن بیرون رفت وقتی بابابزرگ از سالن بیرون رفت همه انکار نفسا شون تو سینه حبس کره بودن یه نفس راحت کشیدن دیگه کم کم همه رفتن فقط بلک پینک و بی تی اس من لیام ، مینا و کوک بودیم که کوک گفت
کوک : نمیخواین برین خونتون
ته : وا کوک یعنی ما رو خونتون دعوت نمیکنی
کوک : نه
لیا : عههه کوک ، این چه حرفیه هروقت خواستید بیاین خونه ی خودتونه
کوک : لیا تو کی اینقدر مودب و با ادب شدی ؟! ( با تعجب )
لیا : اونش دیگه به تو نیومده الانم بلند شید بریم
کوک : آره منم دیگه مغزم نمیکشه
لیا : چیت نمیکشه؟! ( مسخره )
کوک : مغزم
لیا : مگه داری ؟!
" ویو کوک "
فقط با همین حرف لیا همشون از خنده جز خوردن
کوک : اصلانم با مزه نبود ( کیوت )
لیا : باشه باشه تو راست میگی ( داره از خنده جر میخوره )
نامی : خوب باشه دیگه بسه بلند شید بریم این دوتا هم یه نفس راحت بکشن
جنی : بستگی داره چه نفسی ( با لحن شیطنت آموز 😈 )
لیا : کیم جنییییییییییییی ( با داد )
جنی : 😅
جیسو : بیاین بریم
شوگا : آره باورم نمیشه بخاطره عروسیه این خرسه گنده از خوابم زدم و اومدم ( تاسف
بار 😔 )
کوک : هیوننننننگگگگگگگگگگگگگ ( با اندکی دادا و کشیییییییییده )
لیا : همینمخیلیا ندارن
جیمین : والا به خدا
کوک : شما چند نفر دست به یکی کردین منو دیونه کنين
لیا : مگه نیستی
کوک : دیوونه ی توعم ( نه بابا اصلا فشار چیه )
لیا : عوض اینکه وایسی اینجا با من لاس بزنی پاشو بروماشین رو بیار
کوک : هرچی شما بگی ( تعظیم کرد و رفت )
لیا : احمق
" ۱۰ مین بعد "
ماشین جلوم ترمز کرد و کوک از ش پیاده شد خواستم در رو باز کنه که کوک زود تر بازشکرد و گفت
کوک : بفرمایید سرورم
لیا : امروز یه چیزیت هستا ولی مرسی
کوک ( در رو بست و اومد و سوار ماشین شد و شروع به رانندگی کرد )
سکوته سنگینی توی ماشین حکم فرما بود و من از این سکوت خوشم میومد
ولی کوک سر بحث رو باز
کوک : به نظرت منظوره بابابزرگ چیبود ؟!
لیا : منظورش از چی ، چی بود ؟!
کوک : به لیام گفت 《 نوبت به تو هم میرسه جئون لیام 》
لیا : اون نمیتونه هیچغلطی بکنه
کوک : چرا میتونه همون طور که با من و توکرد با اونم میکنه
لیا : ...
کوک : لیا یه سوال بپرسم ؟!
لیا : بپرس
کوک : تومیتونستی جلوی بابابزرگ رو بگیری تا عقد نکنیم ولی چرا جلوش رونگرفتی
لیا : ...
خدافظ ...
- ۷۷۰
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط