بسوز چنگ دلت را در این مجال جنون

بسوز چنگ دلت را در این مجال جنون

مگو که شعله در این سینه در نمی‌گیرد
دلم گرفته از این بیشتر نمی‌گیرد

به درد بی‌خبری جان خسته درگیر است
کسی از آن سوی دل‌ها خبر نمی‌گیرد

سزاست گر شکند تیغ خود گر پرستیدن
دلی که آینه‌ها را سپر نمی‌گیرد

بسوز چنگ دلت را در این مجال جنون
اگر به زخمه آهی اثر نمی‌گیرد

مگو برای گرفتن بهانه دیگر نیست
دلت برای شهیدان مگر نمی‌گیرد

هزار بادیه را عشق شعله زد، اما
در این دل این دل وامانده در نمی‌گیرد

دلم برای گرفتن بهانه‌ها دارد
حدیث درد من این مختصر نمی‌گیرد
دیدگاه ها (۱)

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

@aaa4853 تو عاطفه و مهر و احساس به دنیا اومدی؛ انگار از همون...

من خودم با چشم‌های خودم شاهد اون بخش از زندگیمم که اگه هرکسی...

@nphotography

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

**پارت ۳۴**سکوتِ سنگینِ اتاق فقط با صدای نفس‌های تند و هجومی...

باران میباریدصبح بودپاییز بودپیاده بودم و تنها....

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش سوم_توی راه‌پله دستی روی ش...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

حماسی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط