به خودم که آمدم

به خودمـ که آمدمـ

به خودمـ که آمدمـ
کوله باری از آرزو روی پشتمـ سنـگینی می کرد
هر جا که می رفتمــ بر دوشمــ بود
حتی هنگامــ خوابــ همـ این سنگینی آرامش خوابــ را
از من دور ساختـه بود.
به خودمـ که آمدمـ در قبرستـان آرزو ها بودمـ،
می خواستمـ برای همیـشه آرزوهایمـ را دفن کنمـ
و خودمـ را از سنگـینی اش نجاتــ دهمـ
اما نمیـشد!
آخر مـیدانی می ترسیدمـ مانند گیاهی ریشه کنـد
ودوباره سر از خاکــ بیرون بیاورد..
پشیمان شدمـ و راه رفتـه را برگشتمـ
این بار تصمیمـ گرفتمـ بسوزانمـ آرزوهایی را که برآورده نشد
سوزاندمـ..
و آرزوهای جدیدی رو جایگزین کردمـ.. 🌱🍃


#عاشقانه
#خاصترینم◦•●◉✿
دیدگاه ها (۰)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

به خودم که اومدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کردهر...

من به خود میبالم که در این گوشه دنیا به امیدی زنده ام که فقط...

تکپارتی درخواستی ادامه همون تک پارتی قبلی هست که به درخواست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط