رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

بله ، او پدر ويليام بود. او را قبلا دیده بودم ، مردی ثروتمند و محترم برخلاف پسرش، چند بار پلک زدم تا مطمئن شوم که خواب نمی بینم . علاوه بر پدرش‌، نامادرش و یکی از خواهرانش انجا بود. خواهر بزرگ بود شبیه مادرش زیبا بود با صدای گرم و مهربان آقای لوتر به خودم امد. در وجود خودم ترسی را حس کردم‌؛‌ترسی از وجود خانواده لوتر در خانهٔ ما. می دانستم برای چه اینجا هستند‌، می دانستم به پسرش و من مرطب هست و گرنه چرا باید با خانواده ما کاری داشته باشه؟
صدای از طرف خواهرم به گوش رسید‌،خواهرم با وجود اینکه ۲ سالی هست ازدواج کرده و خیلی کم میاد خانهٔ ما اما امروز اینجا بود. صدایم زد لحنش گرم بود اما آغشته به احساسی که ان را درک نمی کردم‌،‌عصبانیت‌،ناراحتی یا تنفر‌؛نمی دانم فقط می دانم که آن لحظه بدنم تصمیم گرفت فرار کند، از پدر ويليام و از پدر و مادر خودم بهتر بگویم از خانه فرار کردم.
بعد از اینکه از خانه زدم بیرون‌، مثل یک دوندهٔ ماراتن دویم، فقط دویدم مقصدی نداشتم اما قلب توان دویدن نداشت ، آدم کم تحرکی بودم با عقل جور در می آمد که یک جا بدنم کم بیاورد. در یک ایستگاه اتوبوس نشستم دم دمای غروب بود هوا رو به تاریک بودن می رفت، محلهٔ ما اغلب ساکت بود مثل الان که هیچ انسانی غیر از من در ایستگاه نبود. زمستان بود‌،‌هوا بارانی و سرد بود‌،‌از سرما یا حتا ترسی که در وجودم بود بدنم می لرزید کنترل دستانم را نداشتم‌.‌چند ساعتی گذاشتم افکار منفی‌ام مرا ببلعند‌.‌افکاری که چرا آقای لوتر اینجا بود‌،‌نکنه قضیه پسرش را به پدرم گفته باشه‌،‌اگه گفته باشد پدرم مرا کتک می زند یا از خانه پرت می کند بیرون ، مباد مرا بکشد؟.‌تمامی این افکار را در ذهنم مرور می کردم و به حال خودم و حال آیندم گریه و زاری میکردم‌.ماه اکنون در وسط اسمان قرار داشت. الان ماه از خانواده‌ام به من نزدیک تر است ای کاش ماه دست داشت تا مرا بقل کند تا مرا از تنهایی که مرا بلعیده بود نجات دهد . یاد خواهرم افتادم . خواستم به او زنگ بزنم که یاد امد تلفنم را در خانه جا گذاشته‌ام. به سمت خانهٔ او راه افتادم فکر کنم نزدیک ۱۱ شب بود ، اخرین باری که در این ساعت تنها بودم همان شب نحس بود، اما من ان شب تنها نبود شیطان هم در کنارم بود.
جلوی در آپارتمان خواهرم ایستادم اما جرئت نداشتم وارد شوم‌. من خواهرم و تمام افراد زندگی ام را ناامید کردم. شوهر خواهرم که اسمش لوکا بودم همین الان از سر کار برگشت مرا دید و سلام و علیک کرد‌.‌نگران شد چون چشمان قرمز ام را دید. مرا برد داخل خانه‌، خواهرم را دیدم مرا در آغوش گرفت و زار زار گریه کردم‌. فکر کنم ان شب فقط یک ساعت گریه نکردم‌.‌در کنار شومینه نشستم و خواهرم با چای بابونه کنارم نشست‌،‌بهش گفتم:(لیسا‌،‌از من بدت میاد؟). تعجب کرد و گفت:(معلوم که نه).مکثی کرد و ادامه داد:(چرا به ما یا حداقل به من نگفتی؟چرا خودت تنهایی با این اتفاق کنار امدی؟). در ذهنم گفت:(کنار امدم؟). با صدای ترسیده گفتم ترسیدم،مرا در آغوش گرفت اما ی سوال ذهنم را درگیر کرده بود چرا بعد از گذشت ۲ سال پدر ويليام آمده اینجا؟. سوال را از لیسا پرسیم ولی ای کاش زبانم لال می شد و نمی پرسیدم. جوابی را شنیدم که جهان را برایم تیره تیره تر از آن شب کرد‌؛‌پدر ويليام مرا از پدرم خواستگاری کرده برای ویلیام . این جواب وحشتناک بود چون می دونستم واکنش پدرم به این خواسته چه خواهد بود.
------------------------------------
#جنگ #ایران #بی_تی_اس #رمان
دیدگاه ها (۷)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

قسمت ۱۱

قسمت ۷

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

قسمت ۸(بخش یک)

قسمت ۶

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط