{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خودم که اومدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کر

به خودم که اومدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کرد
هر جا که می رفتم رو دوشم بود
حتی هنگام خواب هم این سنگینی آرامش خواب رو از من دور ساخته بود.
به خودم که اومدم در قبرستان آرزو ها بودم،می خواستم برای همیشه آرزوهایم رو دفن کنم
و خودم رو از سنگینی اش نجات بدم
اما نمیشد!
آخر میدونی می ترسیدم مانند گیاهی ریشه کنه و دوباره سر از خاک بیرون بیاره
پشیمون شدم و راه رفته رو برگشتم
این بار تصمیم گرفتم بسوزانم آرزوهایی روکه برآورده نشد
سوزاندم،اما
اما هنوز سنگینی اش رواحساس میکردم
رو به روی آینه که ایستادم دیدم خاکستر آرزوهایم بر روی موهایم نشسته!:)
دیدگاه ها (۰)

گاهی از چشم هم میافتیمبی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کس...

@lord_darvishفالو کنین...بک میدمت

یه روز شب زنگ زد گفت هیس!!میدونم نمیتونی حرف بزنی ولی قطع نک...

- خب حالا “بخشش” چیه؟ + شايد یه چیز تو مایه‌های بویِ خوبی كه...

[☆part⁴⁶☆]در اروم باز شد و الیس اومد داخل،چشماش گرد شده بود ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

گردباد خونین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط