{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خودم که اومدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کر

به خودم که اومدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کرد
هر جا که می رفتم رو دوشم بود
حتی هنگام خواب هم این سنگینی آرامش خواب رو از من دور ساخته بود.
به خودم که اومدم در قبرستان آرزو ها بودم،می خواستم برای همیشه آرزوهایم رو دفن کنم
و خودم رو از سنگینی اش نجات بدم
اما نمیشد!
آخر میدونی می ترسیدم مانند گیاهی ریشه کنه و دوباره سر از خاک بیرون بیاره
پشیمون شدم و راه رفته رو برگشتم
این بار تصمیم گرفتم بسوزانم آرزوهایی روکه برآورده نشد
سوزاندم،اما
اما هنوز سنگینی اش رواحساس میکردم
رو به روی آینه که ایستادم دیدم خاکستر آرزوهایم بر روی موهایم نشسته!:)
دیدگاه ها (۰)

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

✈️ چند روز بیشترپارت ۴ صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از...

مافیای من

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

پارت ۵ ویو ا.ت نامجون : چرا بهم دروغ گفتی ؟چیزی نگفتم فقط سر...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓من هنو...

مهمونی پارت ۵۹

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط