" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۳
* پرش زمانی به فردا صبح *
ویو راوی
بعد از اینکه هر دو از خواب بیدار شدن و صبحونه اشون رو خوردن هر کدوم مشغول کاری شدن
نورا لباس هاشون رو اتو میکرد و تهیونگ هم برای دوش کوتاهی به حموم رفت
+خب اینم از این
نورا لباس های اتو شده روی تخت گذاشت و نگاهی به ساعت انداخت و گفت
+هنوز مونده
و دوباره به لباس های سیاه روی تخت نگاه کرد و با یادآوری مراسم خاکسپاری آرتور دوباره غم بزرگی توی دلش نشست که همون لحظه صدای تهیونگ از پشت سرش اومد
_ به چی فکر میکنی ؟
+دارم به این فکر میکنم که من الان این حالم .......مینار در چه حالی ؟
_ مهم نیست چه قدر حالش بد باشه مهم اینکه بدونه ما همیشه پیشش هستیم
نورا سری تکون داد و هر دو مشغول پوشیدن شدن که نورا گفت
_ میگم اگه اماده شدی بریم ؟
+ اره بریم
هر دو از خونه خارج شدن شدن و به سمت خونه خانواده نورا رفتن . توی راه سکوت سنگینی بینشون حاکم بود که نورا این سکوت رو شکست و گفت
+ امروز هوا هم عین حال ما ابری و خاکستریه
_ اره .......ممکنه بارون بباره یادمون باشه چتر رو برداریم
+اهوم ، باشه
وقتی به خونه رسیدن نورا جلوتر رفت و به مینار کمک کرد تا سوار ماشین بشه و بعد خودش هم سوار ماشین شد و راه افتادن سمت کلیسا
+مینار ....مطمئنی میتونی تحمل کنی ؟
÷ نمیدونم ولی دلم میخواد برای آخرین بار .....
مینار با بغض ادامه داد
÷ برای آخرین بار آرتور رو ببینم
هیچ کدوم دیگه چیزی نگفتن و تا وقتی که برسن سکوت کردن
مدتی گذشت و بلاخره به کلیسا رسیدن ، تهیونگ اول پیاده شد و به سمت در نورا رفت و در رو برای نورا باز کرد ، نورا هم به سمت مینار رفت و از بازوش گرفت و بهش کمک کرد تا از ماشین پیاده بشه
هر سه به سمت کلیسا رفتن و از اونجایی که قبل از خودشون چندین نفر دیگه اومدن ، کلیسا تقریبا پر شده بود
+مینار حالت خوبه ؟
÷ اره ...اره خوبه
وقتی به ردیف جلو رسیدن ، توی جای خالی نشستن که مینار به اطراف نگاه کرد و گفت
÷میگم نورا به نظرت آرتور هوشش میاد این همه ادم برای خداحافظی ازش اومدن
نورا چشماشو بست تا مانع ریخت اشک از چشماش بشه
+اره ، اره حتما خوشش میاد
همون لحظه کشیش وارد شد و به سمت جایگاه رفت و شروع به خوندن دعا و از تمام کسایی که اونجا بود خواست تا برای آخرین بار از آرتور خدافظی کنن
همه تک به تک به سمت تابوت رفتن و گل هاشون روی تابوت گذاشت و رفتن تا اینکه نوبت به مینار رسید
÷ میخوام.......میخوام تنها باشم
+مطمئنی؟
÷ اره
با این حرف مینار همه از کلیسا خارج شدن و منتظر مینار بودن که ...................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۳
* پرش زمانی به فردا صبح *
ویو راوی
بعد از اینکه هر دو از خواب بیدار شدن و صبحونه اشون رو خوردن هر کدوم مشغول کاری شدن
نورا لباس هاشون رو اتو میکرد و تهیونگ هم برای دوش کوتاهی به حموم رفت
+خب اینم از این
نورا لباس های اتو شده روی تخت گذاشت و نگاهی به ساعت انداخت و گفت
+هنوز مونده
و دوباره به لباس های سیاه روی تخت نگاه کرد و با یادآوری مراسم خاکسپاری آرتور دوباره غم بزرگی توی دلش نشست که همون لحظه صدای تهیونگ از پشت سرش اومد
_ به چی فکر میکنی ؟
+دارم به این فکر میکنم که من الان این حالم .......مینار در چه حالی ؟
_ مهم نیست چه قدر حالش بد باشه مهم اینکه بدونه ما همیشه پیشش هستیم
نورا سری تکون داد و هر دو مشغول پوشیدن شدن که نورا گفت
_ میگم اگه اماده شدی بریم ؟
+ اره بریم
هر دو از خونه خارج شدن شدن و به سمت خونه خانواده نورا رفتن . توی راه سکوت سنگینی بینشون حاکم بود که نورا این سکوت رو شکست و گفت
+ امروز هوا هم عین حال ما ابری و خاکستریه
_ اره .......ممکنه بارون بباره یادمون باشه چتر رو برداریم
+اهوم ، باشه
وقتی به خونه رسیدن نورا جلوتر رفت و به مینار کمک کرد تا سوار ماشین بشه و بعد خودش هم سوار ماشین شد و راه افتادن سمت کلیسا
+مینار ....مطمئنی میتونی تحمل کنی ؟
÷ نمیدونم ولی دلم میخواد برای آخرین بار .....
مینار با بغض ادامه داد
÷ برای آخرین بار آرتور رو ببینم
هیچ کدوم دیگه چیزی نگفتن و تا وقتی که برسن سکوت کردن
مدتی گذشت و بلاخره به کلیسا رسیدن ، تهیونگ اول پیاده شد و به سمت در نورا رفت و در رو برای نورا باز کرد ، نورا هم به سمت مینار رفت و از بازوش گرفت و بهش کمک کرد تا از ماشین پیاده بشه
هر سه به سمت کلیسا رفتن و از اونجایی که قبل از خودشون چندین نفر دیگه اومدن ، کلیسا تقریبا پر شده بود
+مینار حالت خوبه ؟
÷ اره ...اره خوبه
وقتی به ردیف جلو رسیدن ، توی جای خالی نشستن که مینار به اطراف نگاه کرد و گفت
÷میگم نورا به نظرت آرتور هوشش میاد این همه ادم برای خداحافظی ازش اومدن
نورا چشماشو بست تا مانع ریخت اشک از چشماش بشه
+اره ، اره حتما خوشش میاد
همون لحظه کشیش وارد شد و به سمت جایگاه رفت و شروع به خوندن دعا و از تمام کسایی که اونجا بود خواست تا برای آخرین بار از آرتور خدافظی کنن
همه تک به تک به سمت تابوت رفتن و گل هاشون روی تابوت گذاشت و رفتن تا اینکه نوبت به مینار رسید
÷ میخوام.......میخوام تنها باشم
+مطمئنی؟
÷ اره
با این حرف مینار همه از کلیسا خارج شدن و منتظر مینار بودن که ...................
- ۲۱۰
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط