{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۰ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۰ پارت

ویو ات

وقتی وارد سالن شدیم، صدای موسیقی هنوز از داخل مهمونی می‌اومد.

تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت و بعد سمت من برگشت.

— آماده‌ای بریم؟

& آره.

کتش رو برداشت و من هم کیفم رو برداشتم.

چند دقیقه بعد، هر دو از ساختمان خارج شدیم.

هوا خنک‌تر از قبل شده بود.

تهیونگ در ماشین رو برام باز کرد.

— بفرما.

& ممنون.

سوار شدم و چند لحظه بعد خودش هم پشت فرمون نشست.

ماشین حرکت کرد.

چراغ‌های خیابون یکی‌یکی از کنارمون رد می‌شدن و داخل ماشین سکوت آرومی برقرار بود.

سرم رو به شیشه تکیه دادم.

& امشب عجیب بود.

— چرا؟

& نمی‌دونم... انگار با قبل فرق داشت.

چند لحظه سکوت کرد.

— شاید چون اینبار حوصله سر بر نبود.

بهش نگاه کردم.

& آره امشب بهتر بود.

نگاهش برای لحظه‌ای سمت من برگشت.

— خوبه.

بعد دوباره چشم‌هاش رو به جاده دوخت.

حدود نیم ساعت بعد، ماشین جلوی خونه توقف کرد.

پیاده شدم و وارد خونه شدم.

همه‌جا ساکت بود.

کفش‌هام رو درآوردم و کیفم رو روی مبل گذاشتم.

& بالاخره رسیدیم.

تهیونگ کت خودش رو روی صندلی گذاشت.

— آره.

& فکر کنم دیگه باید برم بخوابم.

— دیر وقته.

& شب بخیر، تهیونگ.

چند قدم که برداشتم، صدای آرومش رو شنیدم.

— ات.

برگشتم.

& بله؟

چند لحظه نگاهم کرد.

— امشب... خوب بود.

لبخند آرومی زدم.

& آره. بود.

این بار هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم.

من به سمت اتاقم رفتم و تهیونگ هم به سمت اتاق خودش.

در اتاق رو بستم و به تخت تکیه دادم.

هنوز ذهنم درگیر حرف‌های باغ بود.

شاید امشب، چیزی بین ما تغییر کرده بود...

چیزی که هیچ‌کدوممون هنوز اسمش رو نمی‌دونستیم..

________________________

🌤ادامه دارد....

⚘مرسی که داستانمو می‌خونید و حمایتم می‌کنید؛ وجودتون واقعاً دلگرمیه. 🫶🏻
دیدگاه ها (۵)

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط