Daimond or love
part 9
اعصابش خیلی خیلی بهم ریخته بود
آرامش ذهنی نداشت ت راه چند بار نزدیک بود تصادف کنه مهم نبود
چیزی رو میخواست که آرومش کنه
وجود داشت ولی پیشش نبود
به اون ساختمان بلند که با تابلوی که سر درش زدع بودن مواجه شد
(تنفروشی)
به داخل رفت
از همون اول تمام هرز.ه ها ب سمت اون اومدن یکی رو انتخاب کرد
وقتی وارد اتاق شدن
دختر اونو به دیوار چسبوند
زود اون چیز نرم . گردش رو توی دستان پسر گذاشت
اول تعجب کرد از اینکه این دختر هیچ غروری ندارع شروع به بوسیدن کرد ولی اونو به عقب هل داد
دختر دوباره به سمت لبای کوک حمله ور شد اینبار از شدت اینکه چرا این دختر آنقدر هرزهداس و از اونور ایون ........با یه هفت تیر کار اون دختر رو خلاص کرد
کوک : برو اونور شاید هوریان بیان بکننت(پوزخند )
وقتی از در بیرون آومد همه به اون و هفت تیری که توی دستش بود نگاه انداختن
مدیر اون بار بدون اینکه ناراحت یا خشمگین باشه از اینکه خدمتکارش کشته شدع کوک رو تا دم در همراهی کرد ..........حتی صاحب بار هم با خوشد میگفت ( یه هرزه از این دنیا کم بشه چیز ینمیشه )
ویو ایون
به خونه رسیدم با خوشحالی نرسا
و ایو رو بغل کردم اینکه نقشش
خراب شدع بود برام خیلیییییییی
خوب بود احساس بزرگ بودن دوباره میکردم خوشحال بودم خیلی موقع شام نرسا خواست تا فردا برای خوردن ناهار به رستوران خرپولا بریم
پول داشتم اونم خیلی زیاد از اون جواهرا ......برای خوشحال کردنشون هرکار یمیکردم پس قبول کردم که به اونجا بریم
ویو کوک
تو خونه بودم نامی بیش از ۲۵ تا تماس داشته باهام ولی جواب ندادم
نمیدونم اون دخترک چی در مورد خودش فک کردع اینکه فک میکنه با اینکار مثلا منو نابود کردع
فقط منتظر روزی باش که دوباره بیوفتی به دستم جوری ازت لذت میبرم که ت تاریخ ثبت شه
صدای زنگ خوردن گوشیم آومد رفتم
سمتش
کوک : الو .......
اعصابش خیلی خیلی بهم ریخته بود
آرامش ذهنی نداشت ت راه چند بار نزدیک بود تصادف کنه مهم نبود
چیزی رو میخواست که آرومش کنه
وجود داشت ولی پیشش نبود
به اون ساختمان بلند که با تابلوی که سر درش زدع بودن مواجه شد
(تنفروشی)
به داخل رفت
از همون اول تمام هرز.ه ها ب سمت اون اومدن یکی رو انتخاب کرد
وقتی وارد اتاق شدن
دختر اونو به دیوار چسبوند
زود اون چیز نرم . گردش رو توی دستان پسر گذاشت
اول تعجب کرد از اینکه این دختر هیچ غروری ندارع شروع به بوسیدن کرد ولی اونو به عقب هل داد
دختر دوباره به سمت لبای کوک حمله ور شد اینبار از شدت اینکه چرا این دختر آنقدر هرزهداس و از اونور ایون ........با یه هفت تیر کار اون دختر رو خلاص کرد
کوک : برو اونور شاید هوریان بیان بکننت(پوزخند )
وقتی از در بیرون آومد همه به اون و هفت تیری که توی دستش بود نگاه انداختن
مدیر اون بار بدون اینکه ناراحت یا خشمگین باشه از اینکه خدمتکارش کشته شدع کوک رو تا دم در همراهی کرد ..........حتی صاحب بار هم با خوشد میگفت ( یه هرزه از این دنیا کم بشه چیز ینمیشه )
ویو ایون
به خونه رسیدم با خوشحالی نرسا
و ایو رو بغل کردم اینکه نقشش
خراب شدع بود برام خیلیییییییی
خوب بود احساس بزرگ بودن دوباره میکردم خوشحال بودم خیلی موقع شام نرسا خواست تا فردا برای خوردن ناهار به رستوران خرپولا بریم
پول داشتم اونم خیلی زیاد از اون جواهرا ......برای خوشحال کردنشون هرکار یمیکردم پس قبول کردم که به اونجا بریم
ویو کوک
تو خونه بودم نامی بیش از ۲۵ تا تماس داشته باهام ولی جواب ندادم
نمیدونم اون دخترک چی در مورد خودش فک کردع اینکه فک میکنه با اینکار مثلا منو نابود کردع
فقط منتظر روزی باش که دوباره بیوفتی به دستم جوری ازت لذت میبرم که ت تاریخ ثبت شه
صدای زنگ خوردن گوشیم آومد رفتم
سمتش
کوک : الو .......
- ۲۶.۲k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط