کاش روزگار، کتابی بود که میشد صفحات تلخش را پاره کرد و ا
کاش روزگار، کتابی بود که میشد صفحات تلخش را پاره کرد و از نو نوشت... اما افسوس که روزگار، چرخِ بیوقفهایست؛ گاهی آنقدر تند میچرخد که فرصت نفس کشیدن از ما میگیرد، و گاهی آنقدر آرام میگذرد که صدای تمام زخمهای دلمان را میشنویم...
و میانِ اینهمه غم، اینهمه هیاهو و شلوغیِ جهان، چقدر عجیب است که آدمها هنوز میخندند، خیابانها هنوز شلوغاند، ساعتها هنوز میگذرند و زندگی، بیاعتنا به تمام غصههای ما، ادامه دارد...
انگار جهان هیچوقت نمیفهمد در گوشهای از همین شلوغی، کسی با خاطراتش زندگی میکند، با نبودنِ آدمهایی که دیگر بازنمیگردند، و با حرفهایی که هرگز فرصت گفتنشان را پیدا نکرد...
عجیب است؛ گاهی تمام دنیا در حرکت است، اما دلِ آدم در یک لحظه جا میماند؛ در یک خاطره، یک صدا، یک آغوش یا کنارِ کسی که دیگر نیست...
و ما میمانیم و روزگاری که نمیشود صفحات تلخش را پاره کرد؛ فقط باید ورق زد و رفت، حتی اگر بعضی فصلها را تا آخرِ عمر، با بغض بخوانیم...
.
.
.
و میانِ اینهمه غم، اینهمه هیاهو و شلوغیِ جهان، چقدر عجیب است که آدمها هنوز میخندند، خیابانها هنوز شلوغاند، ساعتها هنوز میگذرند و زندگی، بیاعتنا به تمام غصههای ما، ادامه دارد...
انگار جهان هیچوقت نمیفهمد در گوشهای از همین شلوغی، کسی با خاطراتش زندگی میکند، با نبودنِ آدمهایی که دیگر بازنمیگردند، و با حرفهایی که هرگز فرصت گفتنشان را پیدا نکرد...
عجیب است؛ گاهی تمام دنیا در حرکت است، اما دلِ آدم در یک لحظه جا میماند؛ در یک خاطره، یک صدا، یک آغوش یا کنارِ کسی که دیگر نیست...
و ما میمانیم و روزگاری که نمیشود صفحات تلخش را پاره کرد؛ فقط باید ورق زد و رفت، حتی اگر بعضی فصلها را تا آخرِ عمر، با بغض بخوانیم...
.
.
.
- ۲۰.۰k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط