{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاکه بودیم نبودیم کسی

تاکه بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست
دیدگاه ها (۰)

خدمت به مردم

ماه من غصه چرا ؟!آسمان را بنگرکه هنوزبعدِ صدها شب و روزمثل آ...

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

پارت بیست‌ونهم | فرودپارک لارانور کم‌رنگ صبح از پنجره‌ی هواپ...

رمان تهکوک

فاصله یک لبخند تا جنون

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط