پارت: 25 (بخش3)
پارت: 25 (بخش3)
*زاویه دید: هیزل*
نگاهِ زین برای یک ثانیه روی لبهایم پایین افتاد و دوباره به چشمهایم برگشت. دست راستش را از جیبش درآورد و به آرامی بالا آورد. نفسم را در سینه حبس کردم. برای یک ثانیهی پر از تردید مکث کرد، اما بعد، با ملایمتِ عجیبی که از او بعید بود، یک تار موی سرگردان و خیس از عرق را از روی گونهام کنار زد و پشت گوشم قرار داد.
پوستِ زبرِ انگشت شستش برای کسری از ثانیه روی خطِ فکم کشیده شد. تمام تنم از این تماسِ داغ لرزید.
«پس تو هم باید قول بدی بهم ضربه نزنی، ایوانز.» صدایش لرزشِ خفیفی داشت و آنقدر آرام بود که فقط من میشنیدم. نگاهش پر از یک نیازِ خام و بیدفاع بود. «چون من در برابرِ بقیه شاید یه دیوارِ سنگی باشم، اما در برابرِ تو... من دیگه هیچ سپری ندارم .»
قلبم با شدتی به سینهام کوبید که مطمئن بودم صدایش را میشنود. من هم در برابر او بیدفاع شده بودم. تمامِ آن روزها، پیامکهای مخفیانه، نگاههای دزدکی در راهرو، و حالا این مکالمهی بیپرده در پیستِ خالی... این یک *حبابِ شیشهای* بود. یک توقفِ کوتاه و نفسگیر در میانِ جنگی که میدانستم بیرون از این فضا منتظرِ ماست.
«من بهت ضربه نمیزنم، زین.» با صدایی که به طرز شرمآوری میلرزید زمزمه کردم و اجازه دادم نگاهم تمامِ اجزای صورتش را کاوش کند.
گوشهی چشمهایش چروک خورد و لبخندِ کمرنگ و واقعیِ دیگری زد. انگشتش هنوز روی فکم بود. دست هاشو به کمرم حلقه کرد و منو در آغوش کشید و با صدایی زمزمه وار در گوشم گفت «میدونم. واسه همینه که الان اینجام.»
در آن لحظه، زیر نورِ نارنجی و تاریکِ غروب، همهچیز کامل به نظر میرسید. ما دیگر آن دو دشمنِ همیشگی نبودیم که در راهروها به هم تیکه میانداختند. ما فقط دو نفر بودیم که در میانهی فشارهای خردکنندهی دنیای اطرافمان، یک نقطهی امنِ کوچک، یک فضایِ نرم پیدا کرده بودیم.
و من آنقدر در گرمای حضورِ او و بوی تلخِ عطرش غرق شده بودم که کاملاً فراموش کردم در دنیایِ ما، هیچ آرامشی دائمی نیست؛ و هرچقدر بیشتر در این حباب اوج بگیریم، سقوطِ پس از آن، ویرانگرتر خواهد بود.
*زاویه دید: هیزل*
نگاهِ زین برای یک ثانیه روی لبهایم پایین افتاد و دوباره به چشمهایم برگشت. دست راستش را از جیبش درآورد و به آرامی بالا آورد. نفسم را در سینه حبس کردم. برای یک ثانیهی پر از تردید مکث کرد، اما بعد، با ملایمتِ عجیبی که از او بعید بود، یک تار موی سرگردان و خیس از عرق را از روی گونهام کنار زد و پشت گوشم قرار داد.
پوستِ زبرِ انگشت شستش برای کسری از ثانیه روی خطِ فکم کشیده شد. تمام تنم از این تماسِ داغ لرزید.
«پس تو هم باید قول بدی بهم ضربه نزنی، ایوانز.» صدایش لرزشِ خفیفی داشت و آنقدر آرام بود که فقط من میشنیدم. نگاهش پر از یک نیازِ خام و بیدفاع بود. «چون من در برابرِ بقیه شاید یه دیوارِ سنگی باشم، اما در برابرِ تو... من دیگه هیچ سپری ندارم .»
قلبم با شدتی به سینهام کوبید که مطمئن بودم صدایش را میشنود. من هم در برابر او بیدفاع شده بودم. تمامِ آن روزها، پیامکهای مخفیانه، نگاههای دزدکی در راهرو، و حالا این مکالمهی بیپرده در پیستِ خالی... این یک *حبابِ شیشهای* بود. یک توقفِ کوتاه و نفسگیر در میانِ جنگی که میدانستم بیرون از این فضا منتظرِ ماست.
«من بهت ضربه نمیزنم، زین.» با صدایی که به طرز شرمآوری میلرزید زمزمه کردم و اجازه دادم نگاهم تمامِ اجزای صورتش را کاوش کند.
گوشهی چشمهایش چروک خورد و لبخندِ کمرنگ و واقعیِ دیگری زد. انگشتش هنوز روی فکم بود. دست هاشو به کمرم حلقه کرد و منو در آغوش کشید و با صدایی زمزمه وار در گوشم گفت «میدونم. واسه همینه که الان اینجام.»
در آن لحظه، زیر نورِ نارنجی و تاریکِ غروب، همهچیز کامل به نظر میرسید. ما دیگر آن دو دشمنِ همیشگی نبودیم که در راهروها به هم تیکه میانداختند. ما فقط دو نفر بودیم که در میانهی فشارهای خردکنندهی دنیای اطرافمان، یک نقطهی امنِ کوچک، یک فضایِ نرم پیدا کرده بودیم.
و من آنقدر در گرمای حضورِ او و بوی تلخِ عطرش غرق شده بودم که کاملاً فراموش کردم در دنیایِ ما، هیچ آرامشی دائمی نیست؛ و هرچقدر بیشتر در این حباب اوج بگیریم، سقوطِ پس از آن، ویرانگرتر خواهد بود.
- ۱.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط