007-پنهان در مه - پارت ۷۴

....
007-پنهان در مه - پارت ۷۴
....

دامیان محوِ لبخندِ او شده بود. چه چیزی صادقانه‌تر از آن لبخند بود؟ ناگهان خودش را پیدا کرد که صورتش به سمتِ زمین است و با لکنت می‌گوید: «نمی‌دونم...»

آنیا با تعجب به او خیره شد: «هوم؟!»

دامیان که تازه متوجهِ جوابِ کوتاهش شده بود، سریع ادامه داد: «خب منظورم اینه که... هیچی! اصلاً ولش کن!»

سپس با عجله به سمتِ بطریِ آبش رفت، آن را با حرکتی خشن برداشت و رو به آنیا گرفت: «چیزی که لازم داشتم رو پیدا کردم. الان دیگه می‌رم.»

اما قبل از اینکه از آنجا برود، در جا میخکوب شد. و او تنها نبود؛ آنیا هم دقیقاً همین وضعیت را داشت. در واقع هرکسی که در آن لحظه آنجا حاضر بود، همین واکنش را نشان می‌داد—زیرا نوری خیره‌کننده در یک لحظه از درونِ جنگل خودنمایی کرد و چشم‌هایِ هرکس را به خود خیره کرد!
....

وقتی آنیا به خودش آمد، خود را در میانِ انبوهی از گیاهان، درست وسطِ جنگل یافت. با اضطراب اطرافش را جست‌وجو می‌کرد؛ نمی‌دانست چطور به اینجا کشیده شده.

اما صدایی که کنارش بلند شد، او را حتی متعجب‌تر کرد: «ما چطور اینجاییم؟! مطمئنم همین الان کنارِ چادر بودیم!»

کسی که همانندِ آنیا نگران بود و سرش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند، دامیان بود.

آنیا که نگاهش رویِ او قفل شده بود، با لکنت گفت: «مهم‌تر اینه که الان چطوری باید برگردیم...»

دامیان ناگهان سرش را به سمتش چرخاند. حق با آنیا بود؛ آن‌ها باید راهِ برگشت را پیدا می‌کردند:«معلم گفت باید ماه رو دنبال کنیم. ما باید قبل از صبح برگردیم وگرنه اگه معلم‌ها بیدار بشن و بفهمن، قطعاً یه رعدِ حسابی می‌گیریم!»

آنیا نگاهش را به زمین دوخت و زیرِ لب گفت: «ولی این عجیبه، نه؟»

دامیان با تعجب پرسید: «چی؟»

آنیا یک‌باره به خودش آمد: «اَه، هیچی! بیا همون‌کاری رو بکنیم که معلم‌ها گفتن.»

در سکوت، آنیا دنبالِ دامیان راه افتاد؛ اما این سکوت در ذهنِ پرکارش جایی نداشت. او با خودش فکر کرد: «چیزی که آدم رو تویِ خواب راه ببره اونم وسطِ جنگل... این مکان منو یادِ آزمایشگاه می‌ندازه. اونجا هم وقتی آزمایش‌هایِ بزرگ انجام می‌دادن، گاهی برایِ دانشمندا همچین اتفاقایی می‌افتاد... ولی ما از اونجا خیلی دوریم، درسته؟»

اما قبل از اینکه از این فکرش مطمئن شود، چشمش به گل‌هایِ عظیمی افتاد که بخشی از جنگل را پوشانده بودند. گلبرگ‌هایشان به اندازه‌یِ بازوهایِ یک انسان بزرگسال بود و رنگشان... رنگی بود که آنیا هرگز فراموش نمی‌کرد:«امکان نداره... ما واقعاً... به آزمایشگاه نزدیکیم؟!»

هرچه جلوتر می‌رفتند، گل‌ها بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شدند. هوایِ اطراف بویی تند و فلزی می‌داد؛ همان بویی که در آزمایشگاه، همیشه نشانه‌یِ شروعِ آزمایش‌هایِ خطرناک بود.

آنیا ناگهان آستینِ لباسِ دامیان را کشید. دامیان با غافلگیری برگشت: «چی شده؟»

آنیا با چهره‌ای رنگ‌پریده، انگشتش را رویِ لب گذاشت تا ساکت بماند و با چشمانِ گشادشده به سمتِ عمقِ جنگل اشاره کرد و زمزمه کرد: «ما نباید این سمتی بریم!»

دامیان با نگاهی پرسشگر به او نگریست: «چی؟! چرا؟ معلم‌ها به ما گفتن که...»

اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، نگاهش به گل‌هایِ عجیب و غریبی افتاد که در آن قسمت از جنگل روییده بودند. در ذهنش چرخید:«ممکنه این گل‌ها همونا باشن؟»

او چشمانش را بست، آهی عمیق کشید و با کلافگی گفت: «باشه، باشه... بیا فقط این بار رو به تو گوش کنیم!»

آنیا با شنیدنِ صدایِ ذهنِ دامیان، نفسی از سرِ آسودگی کشید؛ خوشحال بود که او هم متوجهِ خطر شده است. بلافاصله تغییرِ مسیر دادند و از آن منطقه‌یِ مشکوک فاصله گرفتند.

دامیان که حالا کمی آرام‌تر شده بود، طوری که صدایش به زور شنیده می‌شد، پرسید: «ولی با این وضعیت، چطوری قراره راهِ برگشت رو پیدا کنیم؟»

آنیا با لبخندی مطمئن برگشت: «فکر کنم بتونم انجامش بدم!»

دامیان چیزی نگفت و در سکوت او را دنبال کرد؛ زیرا تنها نگاهِ مصممِ آنیا کافی بود تا به او اعتماد کند.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۸)

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط