{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 71

از وقتی منو مین جی زبون اشاره رو یاد گرفتیم خیلی راحت تر باهم دیگه حرف میزنیم،برای همین من داستان ازدواج تقلبی خودم و جونگ کوک رو براش تعریف کردم و ریکشنش بر خلاف چیزی که تصور داشتم خوب بود.




نباید با یک بچه ی ۴ ۵ ساله دردو دل کنم میدونم ولی اون خیلی میفهمه... گفت:
-تو اینجا حق داری حتی اگه واقعی هم نباشه تو الان زن یک مرد تیلیاردری.
اینستاتو باز کن،همه دارن درباره ی شما حرف میزنن..
کل جهان دارن شما رو شیپ میکنن و حالا تو‌ داری بهم میگی به خاطر اون یوری اویزون که حتی نمیتونه صاف راه بره اینقدر بهم ریختی؟






گفتم:
-اون یک برگ برنده داره مین جی...اون از اینکه مادر توعه داره همه جا استفاده میکنه ،بیشتر خانواده ی جونگ کوک پشتشن..جونگ کوک ازش دفاع میکنه ولی من چی؟
من هیچکسی رو اینجا ندارم تازشم چند ماه دیگه من اینجا نیستم..
جونگ کوک هیچ نقشی توی زندگی من نداره و شایعات و خبر هایی که دربارمون هست خاک میخورن..







دوباره گریم در اومد که دستمو گرفت و گفت:
-اینکه اینقدر ضعیف میبینمت واقعا رقت انگیزه لارا..کاری نکن از اینکه تورو الگوی خودم قرار دادم پشیمون بشم چون تو منو داری!
و فقط یک ملکه میتونه نظر منو جلب کنه و اگه تو اون ملکه ای باید بدونی که یک ملکه هیچوقت برای یک مرد گریه نمیکنه.‌..اونو به گریه در میاره!




و با انگشتش زد روی ببینیم که خندیدم... شروع کرد قلقلک دادنم و خندید:
-یادته روز اول داشتی سکتم میدادی؟ وقتی قلقلکم می‌دادی داشتم میمردم حالا عمرا ولت کنممم






گفتم:
-نه نه نهههه توروخدا ولم کنننن





ولم کرد و پرید بغلم و محکم بغلم کرد..دستامو سفت دورش حلقه کردم و بلند تر خندیدم.





چشمامو باز کردم و با دیدن جونگ کوک که از دور با صورتی پوکر و چشمایی پر از احساس داره نگامون میکنه خندم قطع شد و نشستم روی تخت،مین جی شوکه شد ولی با دیدن جونگ کوک زیر لب ضدحالی گفت و دستمو گرفت و بلندم کرد...


با استرس همراه مین جی رفتم که نرسیده به در با صداش وایستادم:
-مگه بهت نگفتم که توی اتاق بمون!





مین جی با وایستادنم برگشت و گفت:
-نگاه کن اقای جئون نمیفهمم داری چی میگی ولی از اونجایی که خوب میشناسمت میدونم داری تهدیدش میکنی که همرام نیاد ولی عرضم به خدمتت برسونم که اون کسی که به خاطر دروغ هاش لارا رو به گریه در اوردی خودش که غذا بهم نداد هیچی،توی اشپزخونه نذاشت لارا برام غذا بیاره و حتی الان معلوم نیست خیر سرش کدوم گوریه فقط بلده برای اینکه جلوی تو خودشو مظلوم نشون بده که واییی من مادر خوبیم وایی من بچمو دوست دارم وایی لارا از همین اول راهی با من لج افتاده وایی هزار تا کوفت دیگه... باهام خوب رفتار کنه،حالا اجازه میدی که بریم یچیزی بخوریم؟
دیدگاه ها (۱۱)

my favourite drug 72

my favourite drug 73

my favourite drug 70

my favourite drug 69

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

35part بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خو...

انتقام سخت Part: 3جونگ کوک: جونگ اون خوابید بیا ات: باشه سری...

پارت پنجاه‌وسوم | نقطه‌ضعفجئون جونگ‌کوکهمه‌چیز در چند ثانیه ...

پارت سی‌وچهارم | شبِ شلوغپارک لارابالاخره جلوی یکی از معروف‌...

part 40****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط