{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕: 6
。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆

یک ماه از اون همه اتفاق میگذره. اما
یه روز، یه آلفای خاص و جدید ( نویسنده
کرمش گرفته😂) به شرکت اومد. آقای مین،
مدیرِ یه شرکت دیگه. مین، 29 ساله، با
چشمان عمیق و لبخندی گرم و صمیمی
بود. مین برای اولین بار، وقتی جونگ کوک
دید، یک باره ایستاد . بهش نگاه کرد و گفت:
" تو، جونگ کوکی؟
+ بله آقا، شما از کجا منو میشناسین؟
" من درموردت زیاد شنیدم. میگن که تو
بهترین دستیار این شرکتی.
+ ممنونم آقا.
مین با یه نگاه عجیب غریب به جونگ کوک گفت:
" میتونی به من« مین» بگی.
تعجب، جونگ کوک رو فرا گرفته بود.
اون روز، اتفاق دیگه ای نیفتاد. مین فقط
با یه لبخند از کنار جونگ کوک رد شد. اما،
توی نگاهش چیزی بود که فکر جونگ کوک
به خودش مشغول کرد.
+ چرا این آلفا هی منو اینجوری نگاه میکنه؟
یک هفته از آشنایی مین و جونگ کوک گذشت.
مین هر روز، وقتی از کنار جونگ کوک رد میشد،
بهش لبخند میزد. و هر روز، یه جمله کوچیک میگفت:
" روز خوبی داشته باشی، جونگ کوک.
یه روز، مین به جونگ کوک نزدیک شد.
با نگاهی نرم گفت:
" جونگ کوک، ازت یه لطف میخوام.
+ چه لطفی؟
مین دستش رو دراز کرد و یه تار مو از رویِ
گونه ی جونگ کوک کنار زد.
" هیچی، فقط، این مو روی گونت بود.
جونگ کوک با چشمان گرد شده به مین
نگاه کرد. مین با لبخند گفت:
" نگران نباش. من به تو صدمه نمیزنم.
همون لحظه، تهیونگ از دفترش بیرون اومد.
با نگاهی سرد، به مین نگاه کرد و گفت:
_ آقای مین، شما کاری با دستیار من داشتید؟
" نه. فقط داشتم باهاش حرف میزدم.
تهیونگ همچنان نگاهش سرد بود.
_ خب. برید توی دفترم. کار داریم.
مین با یه نگاهِ آخر به جونگ کوک،
رفت توی دفتر. وقتی کارِ مین و تهیونگ
تموم شد. تهیونگ دوباره از دفترش اومد بیرون و
با یه نگاهی که نمیشد تشخیص داد چه احساسی
داره رو به جونگ کوک کرد و گفت:
_ بیا تو، کارت دارم.
جونگ کوک با استرس، وارد دفتر شد. تهیونگ
در رو بست و گفت:
_ با مین حرف میزنی؟
جونگ کوک با ترس گفت:
+ آقا، فقط یه لحظه با آقای مین حرف زدم.
خیلی کوتاه باهم حرف زدیم. لطفا باور کنید.
تهیونگ با نگاهی که تند تر شده بود گفت:
_ نذار کسی بهت دست بزنه.
جونگ کوک با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:
+ آقا.... شما که می گفتید با کسی رابطه
شخصی ندارید....
_ رابطه شخصی ندارم. ولی تو کارمند منی.
و من نمیخوام کسی به کارمند من دست بزنه.
+ چشم، آقا.
و از دفتر خارج شد. یه چیزی ذهن جونگ کوک
رو در گیر خودش کرد.
+ آقای کیم.... بهم گفت نذارم کسی بهم
دست بزنه؟
دو هفته از اون مکالمه گذشته بود. تهیونگ
هنوز سرد و رسمی بود و جونگ کوک هم مثل
همیشه کارش رو انجام میداد.
یه روز، جونگ کوک داشت از راه روی طبقه 15
رد میشد. آقای یون ار اتاق جلسات بیرون اومد.
با دیدنِ جونگ کوک لبخند زد و جلو اومد.
آقای یون با نگاهی که از سر تا پایِ بدن
جونگ کوک رو بر انداز میکرد گفت:
~ جونگ کوک! امروز چطور بود؟
+ خوب بود، آقای یون.
آقای یون بدون معطلی، دستش رو گذاشت
روی کمرِ جونگ کوک.
~ کتت خیلی بهت میاد. کاش میتونستم
هر روز ببینمت.
دست آقای یون چند ثانیه روی کمر جونگ کوک موند.
جونگ کوک سعی کرد هیچ واکنشی نشون نده و
با یه لبخند مصنوعی از اونجا دور شد.
یک هفته بعد، جونگ کوک داشت قهوه میبرد
که یک دفعه آقای چوی توی راه بهش برخورد کرد.
آقای چوی با دیدن جونگ کوک چشماش رو تنگ کرد
و با لبخندی که زیادی چرب بود گفت:
•........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب، چطور بود؟ لطفا نظرتون رو درمورد این قسمت و شخصیت ها بگید🙏🏻
اگه خوشتون اومد لایک و کامنت و بازنشر رو یادتون نره. اگه حمایت ها بیشتر نشه احتمالش هست که ادامش ندم. نمیگم کمه ها، نه، خیلی هم دستون درد نکنه که حمایتم میکنید. ولی وقتی حمایت فیک های دیگه رو با حمایت های خودم میبینم یکم امیدم رو از دست میدم برای ادامه دادن فیک. ولی بازم بابت همین حمایت ها خیلی خیلی ممنونم♥♥😘
خودتون که میدونید عاشقتونم مگه نه؟ 😉😘

#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_couple #تهکوک_عاشقانه
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #کره_جنوبی #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
دیدگاه ها (۹)

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط