𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
فصل دوم | پارت ۳۰ | پایان
ساعت هشت شب...
سوا و جونگکوک جلوی خانهی قدیمی ایستادند.
این بار خبری از لنا و دانیل نبود.
فقط خودشان بودند.
جونگکوک در را باز کرد.
خانه کاملاً ساکت بود.
روی همان میز قدیمی، یک پاکت قرار داشت.
سوا آرام آن را برداشت.
داخلش یک نامه بود.
شروع به خواندن کرد:
ـ «تمام این ماجرا از یک اشتباه شروع شد؛ از ترسی که باعث شد آدمها حقیقت رو پنهان کنن و از رازهایی که سالها ادامه پیدا کردن.»
سوا مکث کرد.
ادامهی نامه را خواند:
ـ «اما حالا دیگه چیزی برای پنهان کردن باقی نمونده.»
جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
هیچ دوربینی نبود.
هیچ پیام ناشناسی.
هیچ سایهای پشت پنجره دیده نمیشد.
فقط سکوت.
سوا آخرین خط نامه را خواند:
«این بار، پرونده واقعاً بسته شد.»
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
ـ «بالاخره تموم شد.»
سوا لبخند زد.
ـ «آره... این بار واقعاً.»
آنها از خانه بیرون آمدند.
سوا قبل از رفتن یک بار دیگر به خانه نگاه کرد.
جایی که زمانی پر از ترس و راز بود...
حالا فقط یک ساختمان قدیمی بود.
در بسته شد.
و برای اولین بار...
گذشته پشت سرشان ماند.
سه ماه بعد، مزون سوا دوباره شلوغ و پر از زندگی شده بود.
لنا گاهی به او سر میزد.
دانیل هم بالاخره زندگی خودش را شروع کرده بود.
و جونگکوک...
دیگر مجبور نبود هر لحظه مراقب باشد.
سوا کنار پنجره ایستاد و به خیابان نگاه کرد.
لبخند زد.
شاید بعضی اتفاقها هیچوقت فراموش نمیشوند...
اما میتوان یاد گرفت که دیگر از آنها نترسید.
و اینگونه، داستان سوا و جونگکوک بعد از تمام آن رازها، برای همیشه به پایان رسید.
— پایان LESSON —
فصل دوم | پارت ۳۰ | پایان
ساعت هشت شب...
سوا و جونگکوک جلوی خانهی قدیمی ایستادند.
این بار خبری از لنا و دانیل نبود.
فقط خودشان بودند.
جونگکوک در را باز کرد.
خانه کاملاً ساکت بود.
روی همان میز قدیمی، یک پاکت قرار داشت.
سوا آرام آن را برداشت.
داخلش یک نامه بود.
شروع به خواندن کرد:
ـ «تمام این ماجرا از یک اشتباه شروع شد؛ از ترسی که باعث شد آدمها حقیقت رو پنهان کنن و از رازهایی که سالها ادامه پیدا کردن.»
سوا مکث کرد.
ادامهی نامه را خواند:
ـ «اما حالا دیگه چیزی برای پنهان کردن باقی نمونده.»
جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
هیچ دوربینی نبود.
هیچ پیام ناشناسی.
هیچ سایهای پشت پنجره دیده نمیشد.
فقط سکوت.
سوا آخرین خط نامه را خواند:
«این بار، پرونده واقعاً بسته شد.»
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
ـ «بالاخره تموم شد.»
سوا لبخند زد.
ـ «آره... این بار واقعاً.»
آنها از خانه بیرون آمدند.
سوا قبل از رفتن یک بار دیگر به خانه نگاه کرد.
جایی که زمانی پر از ترس و راز بود...
حالا فقط یک ساختمان قدیمی بود.
در بسته شد.
و برای اولین بار...
گذشته پشت سرشان ماند.
سه ماه بعد، مزون سوا دوباره شلوغ و پر از زندگی شده بود.
لنا گاهی به او سر میزد.
دانیل هم بالاخره زندگی خودش را شروع کرده بود.
و جونگکوک...
دیگر مجبور نبود هر لحظه مراقب باشد.
سوا کنار پنجره ایستاد و به خیابان نگاه کرد.
لبخند زد.
شاید بعضی اتفاقها هیچوقت فراموش نمیشوند...
اما میتوان یاد گرفت که دیگر از آنها نترسید.
و اینگونه، داستان سوا و جونگکوک بعد از تمام آن رازها، برای همیشه به پایان رسید.
— پایان LESSON —
- ۲۹۰
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط