🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۲۸ | «اسم کامل» 🖤✉️
آن شب...
جیا هنوز نامه را در دست داشت.
همهی اعضا در سالن بودند.
جیا نامه را روی میز گذاشت و گفت:
— من فکر میکنم باید بفهمیم این نامه رو کی نوشته.
نامجون نامه را برداشت و با دقت نگاه کرد.
— کاغذش قدیمیه.
یونگی گفت:
— و نوشتهها با دست نوشته شدن.
جیا پرسید:
— یعنی میشه فهمید مال چه سالیه؟
نامجون گفت:
— شاید حدودی بشه فهمید.
جیا کمی امیدوار شد.
— پس انجامش بدید.
هوسوک خندید.
— دستور صادر شد!
جیا با جدیت گفت:
— بله.
تهیونگ خندید.
— رئیس دوباره برگشت.
جیا زبانش را برایش درآورد.
— ساکت!
همه خندیدند.
اما جونگکوک ساکت مانده بود.
نگاهش روی نامه بود.
جیا متوجه شد.
— تو چرا چیزی نمیگی؟
جونگکوک گفت:
— دارم فکر میکنم.
— به چی؟
— به اینکه چرا کسی باید این نامه رو برای تو پنهان کنه.
جیا آرام گفت:
— منم همینو میخوام بفهمم.
نامجون ناگهان گفت:
— صبر کنید.
همه به او نگاه کردند.
نامجون به پایین نامه اشاره کرد.
— این علامت فقط «س.ی» نیست.
جیا نزدیک رفت.
— چی؟
نامجون با دقت به نوشته نگاه کرد.
— زیر حرفها یک خط خیلی کمرنگ هست.
جیا چشمهایش را ریز کرد.
نامجون کاغذ را کمی به سمت نور گرفت.
خط کمرنگتر از بقیه بود.
اما بالاخره مشخص شد.
«سایا یون»
جیا با تعجب گفت:
— سایا یون؟
تهیونگ به جیا نگاه کرد.
— پس اسم کاملش رو پیدا کردیم.
جیا آرام نام را تکرار کرد:
— سایا یون...
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
چهرهاش تغییر کرد.
— چی گفتی؟
جیا برگشت سمتش.
— سایا یون.
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
انگار این اسم را جایی شنیده بود.
اما هنوز نمیتوانست آن را به یک چهره وصل کند.
جیا پرسید:
— میشناسیش؟
جونگکوک آرام گفت:
— نمیدونم.
جیا نزدیکتر رفت.
— ولی این بار گفتی «نمیدونم»، نه «نه».
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ به جیا نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
— خوب گیرش انداختی.
جیا با افتخار گفت:
— من توی گیر انداختن حرفهایام.
جونگکوک با نگاه جدی به او گفت:
— خیلی خوشحال نباش.
جیا لبخند زد.
— چرا؟
— چون ممکنه جوابش رو دوست نداشته باشی.
جیا این بار شوخی نکرد.
به نامه نگاه کرد.
بعد به عکس سایا.
و آرام گفت:
— هر جوابی که باشه، میخوام بدونمش.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما وقتی دوباره اسم سایا یون را دید...
یک تصویر قدیمی برای لحظهای در ذهنش ظاهر شد.
یک خانه...
یک زن...
و صدایی که سالها بود نشنیده بود:
— جونگکوک...
تصویر خیلی سریع محو شد.
جونگکوک دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
جیا با نگرانی پرسید:
— حالت خوبه؟
جونگکوک دستش را پایین آورد.
— آره.
اما این بار خودش هم فهمیده بود:
اسم سایا برایش غریبه نبود.
و جیا هنوز نمیدانست...
این اسم قرار است او را به مهمترین حقیقت زندگیاش برساند. 🖤
پارت ۲۸ | «اسم کامل» 🖤✉️
آن شب...
جیا هنوز نامه را در دست داشت.
همهی اعضا در سالن بودند.
جیا نامه را روی میز گذاشت و گفت:
— من فکر میکنم باید بفهمیم این نامه رو کی نوشته.
نامجون نامه را برداشت و با دقت نگاه کرد.
— کاغذش قدیمیه.
یونگی گفت:
— و نوشتهها با دست نوشته شدن.
جیا پرسید:
— یعنی میشه فهمید مال چه سالیه؟
نامجون گفت:
— شاید حدودی بشه فهمید.
جیا کمی امیدوار شد.
— پس انجامش بدید.
هوسوک خندید.
— دستور صادر شد!
جیا با جدیت گفت:
— بله.
تهیونگ خندید.
— رئیس دوباره برگشت.
جیا زبانش را برایش درآورد.
— ساکت!
همه خندیدند.
اما جونگکوک ساکت مانده بود.
نگاهش روی نامه بود.
جیا متوجه شد.
— تو چرا چیزی نمیگی؟
جونگکوک گفت:
— دارم فکر میکنم.
— به چی؟
— به اینکه چرا کسی باید این نامه رو برای تو پنهان کنه.
جیا آرام گفت:
— منم همینو میخوام بفهمم.
نامجون ناگهان گفت:
— صبر کنید.
همه به او نگاه کردند.
نامجون به پایین نامه اشاره کرد.
— این علامت فقط «س.ی» نیست.
جیا نزدیک رفت.
— چی؟
نامجون با دقت به نوشته نگاه کرد.
— زیر حرفها یک خط خیلی کمرنگ هست.
جیا چشمهایش را ریز کرد.
نامجون کاغذ را کمی به سمت نور گرفت.
خط کمرنگتر از بقیه بود.
اما بالاخره مشخص شد.
«سایا یون»
جیا با تعجب گفت:
— سایا یون؟
تهیونگ به جیا نگاه کرد.
— پس اسم کاملش رو پیدا کردیم.
جیا آرام نام را تکرار کرد:
— سایا یون...
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
چهرهاش تغییر کرد.
— چی گفتی؟
جیا برگشت سمتش.
— سایا یون.
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
انگار این اسم را جایی شنیده بود.
اما هنوز نمیتوانست آن را به یک چهره وصل کند.
جیا پرسید:
— میشناسیش؟
جونگکوک آرام گفت:
— نمیدونم.
جیا نزدیکتر رفت.
— ولی این بار گفتی «نمیدونم»، نه «نه».
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ به جیا نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
— خوب گیرش انداختی.
جیا با افتخار گفت:
— من توی گیر انداختن حرفهایام.
جونگکوک با نگاه جدی به او گفت:
— خیلی خوشحال نباش.
جیا لبخند زد.
— چرا؟
— چون ممکنه جوابش رو دوست نداشته باشی.
جیا این بار شوخی نکرد.
به نامه نگاه کرد.
بعد به عکس سایا.
و آرام گفت:
— هر جوابی که باشه، میخوام بدونمش.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما وقتی دوباره اسم سایا یون را دید...
یک تصویر قدیمی برای لحظهای در ذهنش ظاهر شد.
یک خانه...
یک زن...
و صدایی که سالها بود نشنیده بود:
— جونگکوک...
تصویر خیلی سریع محو شد.
جونگکوک دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
جیا با نگرانی پرسید:
— حالت خوبه؟
جونگکوک دستش را پایین آورد.
— آره.
اما این بار خودش هم فهمیده بود:
اسم سایا برایش غریبه نبود.
و جیا هنوز نمیدانست...
این اسم قرار است او را به مهمترین حقیقت زندگیاش برساند. 🖤
- ۴۳۹
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط