چند پارتی
[وقتی مربی بوکست بود و....]
______________________________
از باشگاه که بیرون اومدم با چیزی که دیدم تعجب کردم
باران با شدت روی زمین برخورد میکردم
وای نه خدایا داره بارون میاد
"+الان من چیکار کنم
" +چتر ندارم
دستمو کشیدم روی سرم و به اطرافم نگاه کردم شاید یه جایی پیدا میکردم که بتونم زیرش وایسم تا بارون یکم آروم تر بشه
ولی انگار نه انگار که قرار بود بند بیاد
قطرات بارون با شدت روی زمین میخوردن و صدای برخوردشون با آسفالت توی گوشم میپیچید
هوا هم به طرز عجیبی سرد شده بود و باد سردی که به صورتم میخورد باعث میشد بیشتر از قبل خودمو جمع کنم
نگاهی به لباسام انداختم تقریبا لباسم خیس شده بود
"+ وای خدا من الان با این وضعیت چجوری برم خونه
همین که خواستم دوباره به اطرافم نگاه کنم صدای بوق ماشینی باعث شد سرمو برگردونم
یه ماشین مشکی چند متر اون طرف تر ازم ایستاده بود
اول توجهی نکردم و دوباره نگاهمو به خیابون دوختم ولی وقتی صدای بوق دوباره بلند شد با تعجب برگشتم سمت ماشین
شیشه ماشین آروم پایین اومد و با دیدن کسی که پشت فرمون نشسته بود چشمام گرد شد
جونگکوک بود
با تعجب چند بار پلک زدم
وای این دیگه اینجا چیکار میکنه
جونگکوک نگاهی بهم انداخت و با همون لحن همیشگیش گفت
"_چرا اونجا وایسادی سوار شو....
چند ثانیه بهش خیره موندم و بعد به ماشینش نگاه کردم......
"+ نه استاد مزاحمتون نمیشم خودم میرم..
جونگکوک ابروشو بالا انداخت و نگاهی به بارون انداخت.....
"_با این بارون میخوای پیاده بری
نگاهی به آسمون کردم و بعد به لباسام جونگکوک. راست میگفتم اروم رفتم چند قدم. جلو
در ماشین باز کردم و سوار ماشین شدم
" _نگاه لباست
لباس کلی به بدنم چسبیده بود چون لباسم سفید بود لباس زیرم کلی معلوم بود
موهامو یکم تکون دادم
جونگکوک داشت نگام میکرد سرفه الکی کردم
" +چیزی.... چیزی شده..
"_نمیخوای آدرس خونتون بدی..
وای خاک تو سرم راست میگه این که خونه منو بلد نیست انتظار چی ازش دارم
" +ام... ببخشید خونم..................
ماشین روشن شد و حرکت کرد یکم به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم
هر چند لحظه نگاه سنگین جونگکوک روی خودم حس میکردم ولی سعی کردم بهش نگاه نکنم
بارون با شدت روی شیشه میخورد و قطره هاش آروم آروم از روی شیشه سر میخوردن پایین
چراغای خیابون پشت شیشه خیس تار شده بودن و نور زردشون روی آسفالت خیس افتاده بود ماشینا از کنارمون رد میشدن و چرخ هاشون آب جمع شده کنار خیابون رو به اطراف میپاشید
هوا حسابی سرد شده بود و درختای کنار خیابون با وزش باد تکون میخوردن
دستامو توی آستین لباسم جمع کردم و نگاهمو به قطره های بارون دوختم که یکی یکی به هم میرسیدن و مسیرشونو روی شیشه عوض میکردن
بیرون همه جا خیس و خاکستری بود و صدای بارون که به شیشه میخورد توی سکوت ماشین پیچیده بود
ماشین وایساد آروم سرمو بالا آورم و از پنجره به بیرون نگاه کردم
روبه روی ساختمون خونم بودم
"+ممنونم ازتون...
" _خواهش
لبخند زدم و دستمو سمت دست گیره در ماشین بردم که یهو صدای جونگکوک اومد....
_______________________
هدیه 🎀🍓💞
______________________________
از باشگاه که بیرون اومدم با چیزی که دیدم تعجب کردم
باران با شدت روی زمین برخورد میکردم
وای نه خدایا داره بارون میاد
"+الان من چیکار کنم
" +چتر ندارم
دستمو کشیدم روی سرم و به اطرافم نگاه کردم شاید یه جایی پیدا میکردم که بتونم زیرش وایسم تا بارون یکم آروم تر بشه
ولی انگار نه انگار که قرار بود بند بیاد
قطرات بارون با شدت روی زمین میخوردن و صدای برخوردشون با آسفالت توی گوشم میپیچید
هوا هم به طرز عجیبی سرد شده بود و باد سردی که به صورتم میخورد باعث میشد بیشتر از قبل خودمو جمع کنم
نگاهی به لباسام انداختم تقریبا لباسم خیس شده بود
"+ وای خدا من الان با این وضعیت چجوری برم خونه
همین که خواستم دوباره به اطرافم نگاه کنم صدای بوق ماشینی باعث شد سرمو برگردونم
یه ماشین مشکی چند متر اون طرف تر ازم ایستاده بود
اول توجهی نکردم و دوباره نگاهمو به خیابون دوختم ولی وقتی صدای بوق دوباره بلند شد با تعجب برگشتم سمت ماشین
شیشه ماشین آروم پایین اومد و با دیدن کسی که پشت فرمون نشسته بود چشمام گرد شد
جونگکوک بود
با تعجب چند بار پلک زدم
وای این دیگه اینجا چیکار میکنه
جونگکوک نگاهی بهم انداخت و با همون لحن همیشگیش گفت
"_چرا اونجا وایسادی سوار شو....
چند ثانیه بهش خیره موندم و بعد به ماشینش نگاه کردم......
"+ نه استاد مزاحمتون نمیشم خودم میرم..
جونگکوک ابروشو بالا انداخت و نگاهی به بارون انداخت.....
"_با این بارون میخوای پیاده بری
نگاهی به آسمون کردم و بعد به لباسام جونگکوک. راست میگفتم اروم رفتم چند قدم. جلو
در ماشین باز کردم و سوار ماشین شدم
" _نگاه لباست
لباس کلی به بدنم چسبیده بود چون لباسم سفید بود لباس زیرم کلی معلوم بود
موهامو یکم تکون دادم
جونگکوک داشت نگام میکرد سرفه الکی کردم
" +چیزی.... چیزی شده..
"_نمیخوای آدرس خونتون بدی..
وای خاک تو سرم راست میگه این که خونه منو بلد نیست انتظار چی ازش دارم
" +ام... ببخشید خونم..................
ماشین روشن شد و حرکت کرد یکم به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم
هر چند لحظه نگاه سنگین جونگکوک روی خودم حس میکردم ولی سعی کردم بهش نگاه نکنم
بارون با شدت روی شیشه میخورد و قطره هاش آروم آروم از روی شیشه سر میخوردن پایین
چراغای خیابون پشت شیشه خیس تار شده بودن و نور زردشون روی آسفالت خیس افتاده بود ماشینا از کنارمون رد میشدن و چرخ هاشون آب جمع شده کنار خیابون رو به اطراف میپاشید
هوا حسابی سرد شده بود و درختای کنار خیابون با وزش باد تکون میخوردن
دستامو توی آستین لباسم جمع کردم و نگاهمو به قطره های بارون دوختم که یکی یکی به هم میرسیدن و مسیرشونو روی شیشه عوض میکردن
بیرون همه جا خیس و خاکستری بود و صدای بارون که به شیشه میخورد توی سکوت ماشین پیچیده بود
ماشین وایساد آروم سرمو بالا آورم و از پنجره به بیرون نگاه کردم
روبه روی ساختمون خونم بودم
"+ممنونم ازتون...
" _خواهش
لبخند زدم و دستمو سمت دست گیره در ماشین بردم که یهو صدای جونگکوک اومد....
_______________________
هدیه 🎀🍓💞
- ۲.۰k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط