{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی (درخواستی)

[وقتی بدون اجازه جونگکوک با دوستِ پسرت میری بیرون و.....]

_______________________________


لبخندم محو شد صدامو صاف کردم

"+الو.....

" _کجایی پرنسس..

لبمو گازگرفتم و به دور اطراف نگاه کردم حالا بهش چی بگم صددرصد تا الان اومده خونه

"+چیزه.... بیرونم

چند ثانیه صدای جونگکوک نیومد
که یهو گفت

" _بیرونی..؟

"+اره

یون وو نگام کرد دستشو روی سرم کشید
لبخند مصنوعی زدم

" _باکی؟

حالا چی بهش بگم اگه دروغ بگم بعدا که فهمید تنبی میشم نفس عمیقی کشیدم و به یون وو نگاه کردم

"+با یون وو

سکوتی که بعد از حرفم ایجاد شد باعث شد قلبم تندتر بزنه
بعد از چند ثانیه صدای جونگکوک دوباره بلند شد

"_باشه.... وقتی برگشتی خونه باهم حرف میزنیم

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم تماس قطع شد
گوشی رو آروم پایین آوردم و به صفحه خاموشش خیره شدم
اصلا از لحنش خوشم نیومد

جونگکوک وقتی عصبانی میشد خیلی کم حرف میزد و همین موضوع بیشتر از هر چیزی منو میترسوند
یون وو که متوجه ناراحتیم شده بود دستشو روی شونم گذاشت

"%نگران نباش همه چی درست میشه

لبخند کم رنگی زدم و سرمو تکون دادم
بعد از یه کم دیگه گشتن تصمیم گرفتم برگردم خونه چون دیگه حوصله بیرون موندن نداشتم دقیق تر بگم میترسیدم بیرون بمونم
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم و آهی کشیدم

" +یون وو دیگه باید برگردیم

یون وو که داشت به ویترین یه مغازه نگاه میکرد برگشت سمتم

" %چرا هنوز که زوده

گوشیمو داخل کیفم گذاشتم

"+آخه جونگکوک گفت وقتی برگردم خونه باهام حرف میزنه نمیخوام بیشتر از این اعصبانیش کنم

یون وو چند لحظه نگام کرد و بعد سرشو تکون داد

"%باشه پس بیا بریم

از مرکز خرید بیرون اومدیم و به سمت ماشینش راه افتادیم
هوا نسبت به چند ساعت پیش خنک تر شده بود و نسیم ملایمی بین موهام میپیچید دستمو روی موهام گذاشتم تا مرتب بمونن و بعد سوار ماشین شدم
یون وو هم پشت فرمون نشست و بعد از بستن کمربندش ماشینو روشن کرد
هنوز چند دقیقه ای از حرکتش نگذشته بود که گوشیمو از داخل کیفم بیرون آوردم و صفحه شو روشن کردم
هیچ پیام جدیدی از جونگکوک نداشتم
همین بیشتر نگرانم میکرد

کاش حداقل یه چیزی میگفت که بفهمم الان چه حالیه

گوشیمو روی پام گذاشتم و نگاهمو به خیابون دوختم
ماشین از خیابونای شلوغ مرکز شهر عبور میکرد و نور مغازه ها روی شیشه ها می افتاد صدای آروم آهنگی که یون وو پخش کرده بود داخل ماشین پیچیده بود


"%ا/ت آنقدر نگران نباش

سرمو به سمتش چرخوندم و لبخند کمرنگی زدم

" + تو نمیشناسیش وقتی اعصبانی میشه نمیشه کنترلش کرد و این منو میترسونه

یون وو آهی کشید و دوباره نگاهشو به جاده دوخت

"%خب حق داره یه کم ناراحت بشه ولی تو هم که کار بدی نکردی فقط با دوست اومدی بیرون

به دستبند نقره ای که یون وو بهم هدیه داده بود نگاه کردم و انگشتمو آروم روی آویز قلبش کشیدم

" +میدونم..... ولی.. باید بهش میگفتم

یون وو چیزی نگفت و منم دوباره به بیرون خیره شدم
چند دقیقه بعد ماشین وارد خیابون خونه مون شد
هرچی به خونه نزدیک تر میشدیم قلبم تندتر میزد انگار تمام استرسم از اول دوباره برگشته بود
بالاخره ماشین جلوی در بزرگ خونه متوقف شد
یون وو ماشینو خاموش کرد و برگشت سمتم

"%رسیدیم خانوم کوچولو

نگاهی به خونه انداختم و بعد آروم سرمو تکون دادم

" +مرسی که امروز اومدی دنبالم واقعا بهم خوش گذشت

یون وو لبخندی زد و دستشو روی سرم گذاشت و موهامو آروم نوازش کرد

"%مواظب خودت باش

" +هوم.... باشه

کمربندمو باز کردم و کیفمو از روی پام برداشتم و در ماشین باز کردم پیاده شدم

"+بازم ممنونم یون وو

"%خواهش.... برو بدو

لبخندی زدم و رفتم سمت در کلید از داخل کیفم در آورد و در خونه رو. باز کردم

با قدم های آروم رفتم سمت راه پله که صدای بم جونگکوک داخل گوشم پیچید

___________________________

اومیدوارم خوشتون بیاد 🎀🍓
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی

[چند پارتی]

چند پارتی (درخواستی)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی (درخواستی)

My_idol

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1وقتی موقع زایمانته.......... «ویو ا.ت» وارد آشپزخو...

چند پارتی

My professorChapter:2Part:109"ساعت ۸:۴۵"لباسمو انتخاب کردم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط