𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 14
چند لحظه دیگه نگاهم کرد و بعد دستش رو بالا آورد و موهام رو مرتب کرد..
ـ برو..
سرم رو تکون دادم اما هنوز تکون نخورده بودم که صدای جونگکوک بلند شد..
_نلا..
نگاهم رو به سمتش چرخوندم..
کنار ماشین ایستاده بود و دستش رو داخل جیب شلوارش گذاشته بود..
حالت صورتش مثل همیشه غیرقابلخوندن بود..
_راه میوفتی؟
لحنش آروم بود..
اما از اون لحن هایی نبود که بشه نادیدشون گرفت..
+الان میام..
نگاهش برای لحظهای روی دست تهیونگ که هنوز نزدیک شونهم بود..
مکث کرد..
بعد بدون اینکه چیزی بگه در عقب ماشین رو باز کرد..
تهیونگ متوجه نگاهش شد..
دستش رو از روی شونم برداشت و رو به جونگکوک گفت..
ـ یه لحظه صبر کن جونگکوک
نگاهی بهش انداخت..
_عجلهای ندارم..
مکث کوتاهی کرد و بعد نگاهش رو به من داد..
_فقط منتظرم..
نمیدونستم چرا اما لحنش باعث شد ناخودآگاه نگاهم رو ازش بگیرم..
یه جورایی منظورشو نفهمیدم و.. ترسیدم
تهیونگ نفس کوتاهی کشید و دوباره رو به من کرد..
ـ برو دیگه..
+تهیونگ...
ـ چیه؟
+دوستت دارم..
برای لحظهای نگاهش تغییر کرد.. بعد گوشهی لبش کمی بالا رفت..
ـ منم، احمق.
لبخند زدم..
این بار دیگه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم.. اما سریع صورتم رو برگردوندم..
تهیونگ آروم گفت..
ـ نلا..بسه.. خودتو اذیت نکن..
سر تکون دادم و برای آخرین بار بغلش کردم..
بعد ازش فاصله گرفتم..دیگه چیزی نگفتیم..
چون بعضی خداحافظیها با حرف زدن سختتر میشن..
به سمت ماشین رفتم..
جونگکوک کنار در ایستاده بود و وقتی نزدیک شدم.. کمی کنار رفت تا سوار بشم..
قبل از اینکه داخل برم برای لحظهای به سمت تهیونگ برگشتم..
هنوز همونجا ایستاده بود و نگاهم میکرد..
دستم رو براش تکون دادم..
اونم سرش رو تکون داد..بعد سوار ماشین شدم..
جونگکوک در رو بست و از سمت دیگه ای بادیگارد در رو براش باز کرد و نشست..
چند ثانیه بعد روی صندلی کنارش نشسته بودم و صدای بسته شدن در ماشین توی فضای ساکتش پیچید..
نگاهم رو به پنجره دوختم..
تهیونگ هنوز بیرون ایستاده بود..
اما وقتی ماشین به حرکت افتاد.. کمکم از جلوی چشمم دور شد..
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم..
عروسی تموم شد..
ماشین به حرکت افتاد و نور چراغهای خیابون از پشت شیشه روی صورتم می لغزید..
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم..
بالاخره تموم شده بود..نفس آسوده ای کشیدم و دستهام رو روی لباسم گذاشتم..
صدای حرکت ماشین و گاهی صدای کوتاه بیسیم راننده تنها چیزهایی بودن که سکوت داخل ماشین رو میشکستن..
تا اینکه صدای جونگکوک بلند شد..
ـ با برادرت خیلی صمیمیای(بم)
چشمهام رو باز کردم و سرم رو به سمتش چرخوندم..
نگاهش همچنان روبهرو بود انگار جملهای که گفته بود اصلا نیازی به توضیح بیشتر نداشت..
چند لحظه طول کشید تا جواب بدم..
+خب.. برادرمه
این بار نگاهش به سمتم چرخید..
نگاهش سرد بود.. اونقدر سرد که ناخودآگاه صافتر نشستم
_میدونم(بم)
دوباره سکوت کرد..
ابروهام کمی درهم رفت.. نمیفهمیدم منظورش دقیقا چیه.. اما لحنش طوری بود که انگار جوابم به مذاقش خوش نیومده بود..
نگاهم رو ازش گرفتم و به شیشهی ماشین خیره شدم..
+ پس منظورت چیه؟
چند ثانیه گذشت..
بعد صدای آروم و خشکش رو شنیدم..
_ لازم نیست هر چیزی رو که میگم زیر سوال ببری..
Part 14
چند لحظه دیگه نگاهم کرد و بعد دستش رو بالا آورد و موهام رو مرتب کرد..
ـ برو..
سرم رو تکون دادم اما هنوز تکون نخورده بودم که صدای جونگکوک بلند شد..
_نلا..
نگاهم رو به سمتش چرخوندم..
کنار ماشین ایستاده بود و دستش رو داخل جیب شلوارش گذاشته بود..
حالت صورتش مثل همیشه غیرقابلخوندن بود..
_راه میوفتی؟
لحنش آروم بود..
اما از اون لحن هایی نبود که بشه نادیدشون گرفت..
+الان میام..
نگاهش برای لحظهای روی دست تهیونگ که هنوز نزدیک شونهم بود..
مکث کرد..
بعد بدون اینکه چیزی بگه در عقب ماشین رو باز کرد..
تهیونگ متوجه نگاهش شد..
دستش رو از روی شونم برداشت و رو به جونگکوک گفت..
ـ یه لحظه صبر کن جونگکوک
نگاهی بهش انداخت..
_عجلهای ندارم..
مکث کوتاهی کرد و بعد نگاهش رو به من داد..
_فقط منتظرم..
نمیدونستم چرا اما لحنش باعث شد ناخودآگاه نگاهم رو ازش بگیرم..
یه جورایی منظورشو نفهمیدم و.. ترسیدم
تهیونگ نفس کوتاهی کشید و دوباره رو به من کرد..
ـ برو دیگه..
+تهیونگ...
ـ چیه؟
+دوستت دارم..
برای لحظهای نگاهش تغییر کرد.. بعد گوشهی لبش کمی بالا رفت..
ـ منم، احمق.
لبخند زدم..
این بار دیگه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم.. اما سریع صورتم رو برگردوندم..
تهیونگ آروم گفت..
ـ نلا..بسه.. خودتو اذیت نکن..
سر تکون دادم و برای آخرین بار بغلش کردم..
بعد ازش فاصله گرفتم..دیگه چیزی نگفتیم..
چون بعضی خداحافظیها با حرف زدن سختتر میشن..
به سمت ماشین رفتم..
جونگکوک کنار در ایستاده بود و وقتی نزدیک شدم.. کمی کنار رفت تا سوار بشم..
قبل از اینکه داخل برم برای لحظهای به سمت تهیونگ برگشتم..
هنوز همونجا ایستاده بود و نگاهم میکرد..
دستم رو براش تکون دادم..
اونم سرش رو تکون داد..بعد سوار ماشین شدم..
جونگکوک در رو بست و از سمت دیگه ای بادیگارد در رو براش باز کرد و نشست..
چند ثانیه بعد روی صندلی کنارش نشسته بودم و صدای بسته شدن در ماشین توی فضای ساکتش پیچید..
نگاهم رو به پنجره دوختم..
تهیونگ هنوز بیرون ایستاده بود..
اما وقتی ماشین به حرکت افتاد.. کمکم از جلوی چشمم دور شد..
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم..
عروسی تموم شد..
ماشین به حرکت افتاد و نور چراغهای خیابون از پشت شیشه روی صورتم می لغزید..
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم..
بالاخره تموم شده بود..نفس آسوده ای کشیدم و دستهام رو روی لباسم گذاشتم..
صدای حرکت ماشین و گاهی صدای کوتاه بیسیم راننده تنها چیزهایی بودن که سکوت داخل ماشین رو میشکستن..
تا اینکه صدای جونگکوک بلند شد..
ـ با برادرت خیلی صمیمیای(بم)
چشمهام رو باز کردم و سرم رو به سمتش چرخوندم..
نگاهش همچنان روبهرو بود انگار جملهای که گفته بود اصلا نیازی به توضیح بیشتر نداشت..
چند لحظه طول کشید تا جواب بدم..
+خب.. برادرمه
این بار نگاهش به سمتم چرخید..
نگاهش سرد بود.. اونقدر سرد که ناخودآگاه صافتر نشستم
_میدونم(بم)
دوباره سکوت کرد..
ابروهام کمی درهم رفت.. نمیفهمیدم منظورش دقیقا چیه.. اما لحنش طوری بود که انگار جوابم به مذاقش خوش نیومده بود..
نگاهم رو ازش گرفتم و به شیشهی ماشین خیره شدم..
+ پس منظورت چیه؟
چند ثانیه گذشت..
بعد صدای آروم و خشکش رو شنیدم..
_ لازم نیست هر چیزی رو که میگم زیر سوال ببری..
- ۲.۷k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط