دیو و دلبر

دیو و دلبر

دیو و دلبر

پارت ۲۳ 

-میتونی مادرت اعتماد کنی

دسته در به پایین کشیده شد با استرس چشممو به در گشودم .

با دیدن نادر تمام استخوان های بدنم لرزید

#بتول

دستمو گوشه صندلی گذاشته بودم که مامان آمد ‌کنارم با صدای نسبتن آرامی گفت

-دختر قهوه رو از دست خدیجه بگیر برو بالا

موهامو مرتب کردم و آرامی گفتم

_چیشده مامان جان

-حرف گوش کن  شریک بابات یه مرد کامله یکم دلبری کن روش باز شه بیاد خواستگاریت

ماشاالله تو هیچی کم نداری دخترکم یالا برو قهوه رو از دست خدیجه بگیر

با دیدن خدیجه که داشت سینی نقره ای که داخلش چهارتا فنجون قهوه ترک بود رو به سمت در میبرد

که با تند کرده ام و رفتم سمتش

-خدیجه من قهوه را میبرم

سینی نقره ای را کنار کشید و گفت

_عجب بتول خودم میبرم پیش آقایون زشته خانوم عمارت بره

پوفی کشیدم و سینی رو از دستش قابیدم .

پله هارو بالا رفتم و نزدیک به در اتاق کار پدر بزرگ شده ام سرو صورتمو مرتب کردم و یقه لباسم را شل کردم

موهامو بیرون ریخته ام و با آرامی در اتاق کار پدر بزرگ را باز کردم 

همه مشغول صحبت بودن سینی را طرف پدر بزرگ گرفته ام و بعد سمت بابا و عمو

و بعد با یخه بازم جلو باریش خان خم شدم

چشماش روی سینه ام مآند و بعد قهوه اش را برداشت

رفتم بیرون اما آن طرف دیوار ایستادم

-ممنون باریش

-بابت چی

گوشم را یکم نزدیک در کردم تا صدایاشان را واضح بشنوم

-دخترم را آوردی عمارت

-حاج رحمان

-بله شریک

-میخوام از دختر پسرتون خاستگاری کنم .

قلبم تند زد اون عاشقم شده. با خوشحالی رفتم پله هارا پایین .

دیو و دلبر

پارت ۲۴

#صمد

سکوت کرده بودینم باریش چی میگفت ازدواج با دختر این عمارت

اسفندیار با لبخندی گفت

-حتما دخترم بتول رو میگین

باریش قهوه اش را مزه ای کرد و گفت

-دلربا دختر صمد

نگاهش افتاد به من حاجی رحمان خیره باریش شد

_بتول رو میدیم اما دلربا نه

باریش فنجونش را بر روی میز گذاشت و گفت

-من میخوامش 

با یکم اخم بهش گفتم

-نه دخترم بچه است

باریش پاشد و گفت

_پس قرار داد سه میلیاردی بهم میخوره

حاجی رحمان رنگش پرید میدانست اگر این قرار داد بهم بخورد میوه هاش خراب میشوند

یکم فکر کرد ترسم این بود که قبول کنه

-قبوله

باریش گوشه لبش را بالا کشید و گفت

_امشب میایم خاستگاری .

بعدش رفت در را بست بدون اهمیت گفتم

-بابا دلربا ۱۶ سالشه من دخترم را به یه مرد ۲۹ ساله نمیدم 


-پسرم میخواد ضرر کنیم دختره میره چه تو سن ۹ سالگی چه ۱۶ سالگی زود برو خبرو به ماه نور بده شب خاستگاری در پیشه .

و بعد پاشد اسفندیار گوشه لبش کش آمده بود

پاشدم و دستمو به پشت گردنم کشیدم الان چطوری به ماهی نور بگویم .

دسته در را پایین کشیدم

#نادر

-چته بتول شنگولی

خندید و گفت

-کم کم خبرش پخش میشه
اینو بدون که زیادی خوشحال میشی

دسته در به پایین کشیده شد پدر بزرگ وارد شد همه پاشدیم که دستش را چندباری تکان داد

-بشینین خبر داغی دارم

دلربا تو جمع ممون بود

و گونه هایش قرمز بود نمیدانم چرا ولی همیشه و ابدی  عشق کوچک من بود


پدر بزرگ نشست بر صندلی همیشگی اش و با زبونش لبهایش را خیس کرد


-شب خاستگاری داریم 

مادر با لبخندی گفت

-میدانم پدر

پدر بزرگ خندید و نگاهش چرخیر سمت دلربا

دلربا با بدن لاغرش کنار مادرش نشسته بود

-ازدواج باریش شریکم با نوه کوچیکم دلربا
دیدگاه ها (۰)

دیو و دلبر پارت ۷ ***چشمهایش را به آرامی باز کرد اما با دیدن...

به زیباییه مشکی

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

the first lie

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁹....

{مافیایی برای من}پارت:۱ویو صبح :ویو تهیونگ:اه با آلارم کوفتی...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

پنهان عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط