THE FIRST KISS
THE FIRST KISS
PART: 7
اسمات
یدفه نگاهم رو بدنش قفل شد بدنش اصلا چه بدنی ساخته بود
ات: میشه لطفا نزدیکتر نیای من...... من نمیخوام دخترونگیم رو تو این سن از دست بدم لطفا(گریه)
تهیونگ: باز گفت دخترونگی اه من مطمئنم که تو دختر نیستی دیگه کوچولو بس کن
تو شک بودم نمیدونستم باید چیکار کنم که روم خیمه زد و شروع کرد به خوردن لبام بعد از چند دیقه نفسم تنگ شد به قفسه سینش ضربه ای زدم ازم جدا شد اما اونقدری نزدیکم بود که نفسای داغش به صورتم میخورد و هنوز دستم رو سینش بود
تهیونگ: اولین دختری که اوردمت داخل خونم و اولین دختری که بوسیدمت تو خیلی خوش شانسی
ات: شاید خب.... عاشقم شدی؟!
هیچی نگفت اخمی کرد و شلوارم رو از پام در اورد هرچی زور میزدم انگار باد هوا بود هیچ فایده ای نداشت کمربندشو باز کرد
ات: اقای کیم من اگر اشتباهی کردم ازتون معذرت میخوام ولی لطفا این کار رو نکنین لطفاااااا
تهیونگ: میتونی تهیونگ صدام کنی کوچولو
یدفه با حجم زیادی داخلم رو به رو شدم نفسم بالا نمیومد اشکام بی اختیار میریخت جیغی کشیدم
ات: عایییییییییی(گریه شدید)
تهیونگ: هنوز اولشه عزیزم
ویو تهیونگ: شروع کردم به حرکت دادن با خیسی مواجه شدم نگاهی انداختم که نه اون داشت راست میگفت من چیکار کردم ها الان نگاهی به چشماش کردم چقدر خوشگل بود اون........ اون دیگه برای من بود از کارم بدم نیومد و به کارم همچنان ادامه دادم اولین نفری که برای من شد خیلی خوشحال بودم اما تو ظاهرم عصبانیت رو نشونش میدادم
ویو ات:
انقدر درد داشتم که نفسم بالا نمیومد و چشام بسته شد
سیاهی
از خواب بیدار شدم مبایلمو نگاه کردم ساعت 11رو نشون میداد نگاهی به دور شکمم انداختم دستاش رو قفل بدنم کرده بود به سمتش برگشتم اون خیلی خیلی خیلی جذاب بود نگاهم رفت رو لباش لبام رو نزدیک لباش کردم که چشماشو باز کرد چرخیدم و رفتم زیر پتو دلم درد نمیکرد برام عجیب بود که کیسه اب گرم رو روی پاتختی دیدم و متوجه شدم که تا صب دلم رو ماساژ داده و کیسه اب گرم گذاشته اما به رو نیاوردم برگشتم ببینم داره چیکار میکنه که دیدم لباس هاش رو تنش کرده و یه دست لباس جدید هم برام روی صندلی گذاشته بود از اتاق رفت بیرون از روی تخت بلند شدم لباسام رو تنم کردم و از اتاق رفتم بیرون حالم اصلا خوب نبود دلم میخواست گریه کنم اما اگه گریه میکردم چشام قرمز میشد و مادرم نگرانم میشد پس خودمو نگه داشتم بعد از چند مین از فکر و خیالام در اومدم جلو در بار بودم رفتم داخل
جینا: ات تو الان اینجا چیکار میکنی مگه فقط شبا نیستی..... چرا اینجوری شدی
ات: چرا شبا بودم اومدم چندتا از وسایلمو بردارم یه مدتی نمیام فعلا پول دارو های مادرم رو دارم تا سه چهار ماه اینده
جینا: دیشب چیزی شد....؟!
ات: اوم.... همه چیزم تموم شد
جینا: هیننننن
تهیونگ: اهم
داشتیم حرف میزدیم که اومد وسایلمو برداشتم و رفتم از بار بیرون
تهیونگ: کجا(سرد و داد)
ات:.....
جینا: گفت به استراحت نیاز داره میره یه چند وقتی نمیاد اینجا
تهیونگ: باید مرتب بیای سر کاررر امشب ببینم اومدی هااا (داد عصبی)
ویو ات:
اهمیتی ندادم از بار زدم بیرون دنبالم اومد بدو بدو میکردم اما در اخر هم دستمو گرفت
تهیونگ: گفتم باید مرتب بیای سر کار
ات: نمیخوام یه مدت میخوام نیام اونجا میخوام از سرم بیرونت کنم خب
تهیونگ: چرا باید از سرت منو بیرون کنی چرا چرت و پرت میگی
ات: من اگه بیشتر اینجا بمونم بیشتر عاشقت میشم بفهم و فقط خودم صدمه میبینم حالا برو دیگه(گریه و داد)
تهیونگ: پس تو عاشق من شدی؟
ات: اره شدم حالا بزار برممم
دستش از روی بازوم شل شد دستمو کشیدم و رفتم همینجوری گریه میکردم و به سمت خونه میرفتم یدفه به دیوار چسبیدم نفس داغش به صورتم خورد لباش رو گذاشت روی لبام محکم لبام رو بوسید یکم ازم فاصله گرفت
ات: ولی من تصمیم رو گرفتم
تهیونگ: من نمیتونم بیشتر از این از بادیگاردا دور بشم امشب بیا سر کار تا حرف بزنیم
ات: قول نمیدم حتی قول نمیدم زنده باشم (گریه . بغض)
PART: 7
اسمات
یدفه نگاهم رو بدنش قفل شد بدنش اصلا چه بدنی ساخته بود
ات: میشه لطفا نزدیکتر نیای من...... من نمیخوام دخترونگیم رو تو این سن از دست بدم لطفا(گریه)
تهیونگ: باز گفت دخترونگی اه من مطمئنم که تو دختر نیستی دیگه کوچولو بس کن
تو شک بودم نمیدونستم باید چیکار کنم که روم خیمه زد و شروع کرد به خوردن لبام بعد از چند دیقه نفسم تنگ شد به قفسه سینش ضربه ای زدم ازم جدا شد اما اونقدری نزدیکم بود که نفسای داغش به صورتم میخورد و هنوز دستم رو سینش بود
تهیونگ: اولین دختری که اوردمت داخل خونم و اولین دختری که بوسیدمت تو خیلی خوش شانسی
ات: شاید خب.... عاشقم شدی؟!
هیچی نگفت اخمی کرد و شلوارم رو از پام در اورد هرچی زور میزدم انگار باد هوا بود هیچ فایده ای نداشت کمربندشو باز کرد
ات: اقای کیم من اگر اشتباهی کردم ازتون معذرت میخوام ولی لطفا این کار رو نکنین لطفاااااا
تهیونگ: میتونی تهیونگ صدام کنی کوچولو
یدفه با حجم زیادی داخلم رو به رو شدم نفسم بالا نمیومد اشکام بی اختیار میریخت جیغی کشیدم
ات: عایییییییییی(گریه شدید)
تهیونگ: هنوز اولشه عزیزم
ویو تهیونگ: شروع کردم به حرکت دادن با خیسی مواجه شدم نگاهی انداختم که نه اون داشت راست میگفت من چیکار کردم ها الان نگاهی به چشماش کردم چقدر خوشگل بود اون........ اون دیگه برای من بود از کارم بدم نیومد و به کارم همچنان ادامه دادم اولین نفری که برای من شد خیلی خوشحال بودم اما تو ظاهرم عصبانیت رو نشونش میدادم
ویو ات:
انقدر درد داشتم که نفسم بالا نمیومد و چشام بسته شد
سیاهی
از خواب بیدار شدم مبایلمو نگاه کردم ساعت 11رو نشون میداد نگاهی به دور شکمم انداختم دستاش رو قفل بدنم کرده بود به سمتش برگشتم اون خیلی خیلی خیلی جذاب بود نگاهم رفت رو لباش لبام رو نزدیک لباش کردم که چشماشو باز کرد چرخیدم و رفتم زیر پتو دلم درد نمیکرد برام عجیب بود که کیسه اب گرم رو روی پاتختی دیدم و متوجه شدم که تا صب دلم رو ماساژ داده و کیسه اب گرم گذاشته اما به رو نیاوردم برگشتم ببینم داره چیکار میکنه که دیدم لباس هاش رو تنش کرده و یه دست لباس جدید هم برام روی صندلی گذاشته بود از اتاق رفت بیرون از روی تخت بلند شدم لباسام رو تنم کردم و از اتاق رفتم بیرون حالم اصلا خوب نبود دلم میخواست گریه کنم اما اگه گریه میکردم چشام قرمز میشد و مادرم نگرانم میشد پس خودمو نگه داشتم بعد از چند مین از فکر و خیالام در اومدم جلو در بار بودم رفتم داخل
جینا: ات تو الان اینجا چیکار میکنی مگه فقط شبا نیستی..... چرا اینجوری شدی
ات: چرا شبا بودم اومدم چندتا از وسایلمو بردارم یه مدتی نمیام فعلا پول دارو های مادرم رو دارم تا سه چهار ماه اینده
جینا: دیشب چیزی شد....؟!
ات: اوم.... همه چیزم تموم شد
جینا: هیننننن
تهیونگ: اهم
داشتیم حرف میزدیم که اومد وسایلمو برداشتم و رفتم از بار بیرون
تهیونگ: کجا(سرد و داد)
ات:.....
جینا: گفت به استراحت نیاز داره میره یه چند وقتی نمیاد اینجا
تهیونگ: باید مرتب بیای سر کاررر امشب ببینم اومدی هااا (داد عصبی)
ویو ات:
اهمیتی ندادم از بار زدم بیرون دنبالم اومد بدو بدو میکردم اما در اخر هم دستمو گرفت
تهیونگ: گفتم باید مرتب بیای سر کار
ات: نمیخوام یه مدت میخوام نیام اونجا میخوام از سرم بیرونت کنم خب
تهیونگ: چرا باید از سرت منو بیرون کنی چرا چرت و پرت میگی
ات: من اگه بیشتر اینجا بمونم بیشتر عاشقت میشم بفهم و فقط خودم صدمه میبینم حالا برو دیگه(گریه و داد)
تهیونگ: پس تو عاشق من شدی؟
ات: اره شدم حالا بزار برممم
دستش از روی بازوم شل شد دستمو کشیدم و رفتم همینجوری گریه میکردم و به سمت خونه میرفتم یدفه به دیوار چسبیدم نفس داغش به صورتم خورد لباش رو گذاشت روی لبام محکم لبام رو بوسید یکم ازم فاصله گرفت
ات: ولی من تصمیم رو گرفتم
تهیونگ: من نمیتونم بیشتر از این از بادیگاردا دور بشم امشب بیا سر کار تا حرف بزنیم
ات: قول نمیدم حتی قول نمیدم زنده باشم (گریه . بغض)
- ۲.۴k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط