{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی دابمسش گرفتی ولی...🙃🎀

وقتی دابمسش گرفتی ولی...🙃🎀

ویو نویسنده

اون ور پسرک داستان ما تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود چیکار کرده

فوری پشت سر دخترکش رفت طبقه بالا اما دخترم زود تر در اتاق رو بست

ویو تهیونگ

تا به خودم اومدم فوری پشت سر ا.ت دوییدم طبقه بالا اما اون زود تر رفت داخل اتاق و در رو قفل کرد

در زدم و گفتم :

ا.ت ، دخترکم ،، مهربونم ، پرنسس من ، ببخشید از خود بی خود شدم

عصبی شدم دست خودم نبود ببخش منو

صدای زجه زدن های ا.ت نیومد

داشتم دیوونه میشدم

کسی حق نداشت باعث بشه اون مروارید های با ارزش بریزه حالا خودم دلیشم

داغون پشت در نشستم

گفتم :

نفسم نمی‌خوای در رو باز کنی

ویو ا.ت

صدا تهیونگ پشت در نبود که داشت صدام میزد در رو باز کنم

راستش دو دل شده بودم

با خودم کنار نمیومدم

از یه طرف به خودم میگفتم حق داشت

گفته بود خوشش نمیاد اما من کردم

از یه طرف میگفتم نباید باهام همچین رفتاری میکرد

نمیدونم

داشتم روانی میشد که سیاهی مطلق

ویو تهیونگ

بعد از چند مین یادم افتاد تو انباری کلید یدک داریم

پا شدم رفتم تو انباری

بعد کلی گشتن بالاخره پیداش کردم

رفتم جلو در اتاق

کلید رو انداختم و بازش کردم

دخترکم روی تخت توی خودش مثل یه جنین جمع شده بود

تهیونگ : الهی نفسم تو چقدر نازی ( آروم )

رفتم و از پشت بغلش کرد

خیلی با احتیاط تا بیدار نشه

صورت خوشگلش قرمز شده بود

چشمای درشت و مشکی زیباشو که زیر پلک هایش قایم شده بودن

لب های چاک داره خیلی خوردنیش

اون کم از فرشته نداشت

ادامه دارد...

گیلیلیللی منتظر پارت بعدی باشنننن
فعلاااااا
دیدگاه ها (۲)

استوری درخواستی 🎀✨💓🤭

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط