Custom bride part : ۲۱
_ مطمئن نیستم که بهش اعتماد کنم جانسون به مرد مشکوک رو برای اداره مزرعه اش استخدام کرده و من مطمئن نیستم که این مرد جدید خیرخواه مزرعه باشه کم کم به گم شدن سامی مشکوک شدم و خراب شدن همزمان حصارها یکم مشکوکه
× می ترسم حق با تو باشه بعضی از بچه ها رو آخر شب نگه میدارم ببینن میتونیم هر کسی رو که این کار رو کرده دستگیر کنیم یا نه
به اول نگاه کردم و سرم رو براش تکان دادم شرم آوره که باید به این نتیجه رسید پس از این همه سال اداره این مزرعه هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود به جای اینکه روی اون تمرکز کنم پیاده شدم و به بچه ها کمک کردم تا کار رو تموم کنند چون میدونم هر چه سریع تر این کار رو انجام بدیم سریع تر میتونیم برای غذای امشب به خونه برگردیم و هر چه سریع تر بتونم به همسرم برسم
ما به سمت خانه بزرگ رفتیم و من طبق معمول با بچه ها خودم رو شستم اما این بار لبخندی روی لبانم نشسته و انتظار و اشتیاقی توی قلبم رشد کرده بود قبلاً چنین حسی نداشتم چیزی که منتظرش باشم من از یک روز کاری سخت و مراقبت از زمین رضایت دارم اما داشتن کسی که در پایان روز پیشش به خونه برم همه چیز رو ارزشمند میکنه
& بوی خوبی داره خوشحالم که خانم کیم رو به اینجا آوردی رئیس واقعا از دست پخت ارل خسته شده بودم
همه ما خندیدیم که یکی از بچه های درشت هیکل که اسم مستعارش تاینی بود دستش رو شست و به داخل رفت
برای تمیز کردن دستها و ناخنهام وقت بیشتری گذاشتم و میخوام برای کلارا خوب به نظر برسم
هرگز قبلاً چنین نیازی احساس نکرده بودم اینکه بخوام برای کسی خوب به نظر برسم اما من نیاز دارم که اون رو تحت تاثیر قرار بدم من میخوام به من نگاه کنه و از داشتنم احساس رضایت کنه
میخوام وقتی وارد اتاقی میشم همه براش محو بشن و فقط من رو ببینه چون این کاریه که اون با من انجام میده به سرعت داره تبدیل به مرکز دنیای من میشه و من هم میخوام مرکز دنیاش باشم
× براندون با فِلافی تو انباره فکر میکنم ممکن در حال زایمان باشه
ارل گفت و کنارم ایستاد تا برای شام دست و صورتش رو بشوره
_ از یکی از پسرها خواستم تا براش بشقابی غذا ببره
من فقط در پاسخ غرولندی کردم فکر میکنم اینجوری بهتره واقعاً در حال حاضر اون رو کنار کلارا نمیخوام نمیدونم این رگه حسادت درون من از کجا میاد اما هست و خیلی قویه سعی کردم حسادتم رو کنار بذارم چون میدونم براندون بخشی از این مزرعه است اما کلارا هم بخشی از اینجاست بنابراین باید بهش اعتماد کنم و حسادتم رو رها کنم اما نمیتونم کاری رو که عقلم به من میگه انجام بدم وقتی صحبت از کلارا وسط میاد مرد غارنشین درونم خیلی قوی تره و به دلایلی من اصلاً برام مهم نیست که کنترلم رو ازم میگیره
وقتی کارم تمام شد وارد خانه شدم و میخواستم هر چه زودتر بهش برسم وقتی داخل رفتم میز رو دیدم که با بشقابها و غذاهای آماده به سرو به سبک خانوادگی آماده شده نفس عمیقی کشیدم و از بوی کباب تابه ای آب دهنم راه افتاد به اندازه کافی برای اینکه یک ارتش رو سیر کنه غذا پخته حتى بيسكويتهای خانگی به آشپزخانه نگاه کردم اون رو دیدم که یک کیک شکلاتی روی پیشخوان میذاره مستقیم به سمتش رفتم
وقتی بهش رسیدم بغلش کردم و به داخل انباری بردمش وقتی رسیدم اون رو به آرامی به قفسه ها چسبوندم و احساس کردم برای اینکه نیفته پاهاش دورم حلقه شدن
زمزمه کرد: + نامجون
اما خنده ای نصفه نیمه کرد
+ تو چی کار میکنی؟
_ فقط می خواستم از زنم برای یک شام عالی تشکر کنم
ل*بهام رو با ل*بهاش قفل کردم ل*بهاش رو لیس زدم و احساس کردم برام بازش کرده طعم شکلات میداد و از طعمش نال*یدم خیلی شیرین و خیلی خوشمزه تنها کاری که میخوام انجام بدم اینه که تا ابد همدیگه رو بب*وسیم
احساس کردم انگشتاش به سمت گردنم میرن و من رو به سمت خودش نزدیک کرد انگار اون هم سیر نمیشه پاهاش سفت شدن و برجستگی آل***تم بهش کشیده می شد چون بو**سه امون به چیزی بیش از انتظارمون تبدیل شد خب با کی شوخی میکنم وقتی صحبت از کلارا وسط میومد همیشه چیزی بیشتر از یک بو**سه می خوام
لحظه ی خوب بینمون سریع به کششی جن*/*/*سی تبدیل شد و به یکدیگه چسبیدیم و سعی میکردیم تا حد امکان به هم نزدیک بشیم ل*بهام به چیزهای بیشتری نیاز داشتن بنابراین ل**بم رو پایین گردنش بردم و لیسیدمش و حتی شیرینیش رو بیشتر هم میخواستم
وقتی زبانم پایین تر رفت کلارا با نفس نفس زدن گفت:
+ تو حتی طعم شام رو نچشیدی و داری این کار رو می کنی بعد از اینکه طعمش رو بچشی چیکار میکنی؟
سلامی دوباره به عزیزان گلم اینم از پارت جدید سوم امشب امیدوارم که خوشتون اومده باشه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید
لایک : 50
کامنت : 40
ریپست : 16
× می ترسم حق با تو باشه بعضی از بچه ها رو آخر شب نگه میدارم ببینن میتونیم هر کسی رو که این کار رو کرده دستگیر کنیم یا نه
به اول نگاه کردم و سرم رو براش تکان دادم شرم آوره که باید به این نتیجه رسید پس از این همه سال اداره این مزرعه هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود به جای اینکه روی اون تمرکز کنم پیاده شدم و به بچه ها کمک کردم تا کار رو تموم کنند چون میدونم هر چه سریع تر این کار رو انجام بدیم سریع تر میتونیم برای غذای امشب به خونه برگردیم و هر چه سریع تر بتونم به همسرم برسم
ما به سمت خانه بزرگ رفتیم و من طبق معمول با بچه ها خودم رو شستم اما این بار لبخندی روی لبانم نشسته و انتظار و اشتیاقی توی قلبم رشد کرده بود قبلاً چنین حسی نداشتم چیزی که منتظرش باشم من از یک روز کاری سخت و مراقبت از زمین رضایت دارم اما داشتن کسی که در پایان روز پیشش به خونه برم همه چیز رو ارزشمند میکنه
& بوی خوبی داره خوشحالم که خانم کیم رو به اینجا آوردی رئیس واقعا از دست پخت ارل خسته شده بودم
همه ما خندیدیم که یکی از بچه های درشت هیکل که اسم مستعارش تاینی بود دستش رو شست و به داخل رفت
برای تمیز کردن دستها و ناخنهام وقت بیشتری گذاشتم و میخوام برای کلارا خوب به نظر برسم
هرگز قبلاً چنین نیازی احساس نکرده بودم اینکه بخوام برای کسی خوب به نظر برسم اما من نیاز دارم که اون رو تحت تاثیر قرار بدم من میخوام به من نگاه کنه و از داشتنم احساس رضایت کنه
میخوام وقتی وارد اتاقی میشم همه براش محو بشن و فقط من رو ببینه چون این کاریه که اون با من انجام میده به سرعت داره تبدیل به مرکز دنیای من میشه و من هم میخوام مرکز دنیاش باشم
× براندون با فِلافی تو انباره فکر میکنم ممکن در حال زایمان باشه
ارل گفت و کنارم ایستاد تا برای شام دست و صورتش رو بشوره
_ از یکی از پسرها خواستم تا براش بشقابی غذا ببره
من فقط در پاسخ غرولندی کردم فکر میکنم اینجوری بهتره واقعاً در حال حاضر اون رو کنار کلارا نمیخوام نمیدونم این رگه حسادت درون من از کجا میاد اما هست و خیلی قویه سعی کردم حسادتم رو کنار بذارم چون میدونم براندون بخشی از این مزرعه است اما کلارا هم بخشی از اینجاست بنابراین باید بهش اعتماد کنم و حسادتم رو رها کنم اما نمیتونم کاری رو که عقلم به من میگه انجام بدم وقتی صحبت از کلارا وسط میاد مرد غارنشین درونم خیلی قوی تره و به دلایلی من اصلاً برام مهم نیست که کنترلم رو ازم میگیره
وقتی کارم تمام شد وارد خانه شدم و میخواستم هر چه زودتر بهش برسم وقتی داخل رفتم میز رو دیدم که با بشقابها و غذاهای آماده به سرو به سبک خانوادگی آماده شده نفس عمیقی کشیدم و از بوی کباب تابه ای آب دهنم راه افتاد به اندازه کافی برای اینکه یک ارتش رو سیر کنه غذا پخته حتى بيسكويتهای خانگی به آشپزخانه نگاه کردم اون رو دیدم که یک کیک شکلاتی روی پیشخوان میذاره مستقیم به سمتش رفتم
وقتی بهش رسیدم بغلش کردم و به داخل انباری بردمش وقتی رسیدم اون رو به آرامی به قفسه ها چسبوندم و احساس کردم برای اینکه نیفته پاهاش دورم حلقه شدن
زمزمه کرد: + نامجون
اما خنده ای نصفه نیمه کرد
+ تو چی کار میکنی؟
_ فقط می خواستم از زنم برای یک شام عالی تشکر کنم
ل*بهام رو با ل*بهاش قفل کردم ل*بهاش رو لیس زدم و احساس کردم برام بازش کرده طعم شکلات میداد و از طعمش نال*یدم خیلی شیرین و خیلی خوشمزه تنها کاری که میخوام انجام بدم اینه که تا ابد همدیگه رو بب*وسیم
احساس کردم انگشتاش به سمت گردنم میرن و من رو به سمت خودش نزدیک کرد انگار اون هم سیر نمیشه پاهاش سفت شدن و برجستگی آل***تم بهش کشیده می شد چون بو**سه امون به چیزی بیش از انتظارمون تبدیل شد خب با کی شوخی میکنم وقتی صحبت از کلارا وسط میومد همیشه چیزی بیشتر از یک بو**سه می خوام
لحظه ی خوب بینمون سریع به کششی جن*/*/*سی تبدیل شد و به یکدیگه چسبیدیم و سعی میکردیم تا حد امکان به هم نزدیک بشیم ل*بهام به چیزهای بیشتری نیاز داشتن بنابراین ل**بم رو پایین گردنش بردم و لیسیدمش و حتی شیرینیش رو بیشتر هم میخواستم
وقتی زبانم پایین تر رفت کلارا با نفس نفس زدن گفت:
+ تو حتی طعم شام رو نچشیدی و داری این کار رو می کنی بعد از اینکه طعمش رو بچشی چیکار میکنی؟
سلامی دوباره به عزیزان گلم اینم از پارت جدید سوم امشب امیدوارم که خوشتون اومده باشه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید
لایک : 50
کامنت : 40
ریپست : 16
- ۴۲۸
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط