وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤
وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤
هنوز سرم پایین بود که دستش رو زیر چونهم گذاشت و صورتم رو بالا آورد. قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، لبهاش رو روی لبهام گذاشت.
از غافلگیری چشمهام رو بستم وقتی عقب رفت، هنوز اون لبخند شیطون روی صورتش بود
— چیه؟ فکر کردی تنبیهت رو فراموش کردم؟
- ولی... گفتی زیاد سخت نمیگیری
— همین الانم دارم باهات راه میام
با خجالت نگاش کردم دستش آروم روی موهام کشیده شد و دوباره صورتم رو بوسید این بار وقتی خواست فاصله بگیره، ناخودآگاه سرم رو کمی به سمتش بردم
لبخند زد
— چی شده هنوز تموم نشده دلتنگ شدی؟
- ن... نه
— پس چرا نمیذاری برم؟
صورتم رو توی سینهاش پنهون کردم صدای خندهش رو بالای سرم شنیدم
— باشه، باشه... دیگه اذیتت نمیکنم
کمی که گذشت سرم رو بلند کردم نگاهم برای لحظهای به لبهاش افتاد و دوباره سریع پایین رفت
- پس چرا... ادامه نمیدی؟
این بار دیگه نخندید چند ثانیه با نگاهی عمیق نگاهم کرد و بعد آروم صورتم رو بین دستهاش گرفت
— میدونی با این خجالت کشیدنت چه بلایی سر من میاری؟
جوابی ندادم دوباره من رو بوسید طولانیتر از قبل. هرچه بیشتر میگذشت میتونستم بهوضوح داغ شدن بدنش رو حس کنم بیاختیار خودم رو بهش نزدیکتر کردم انگار دلم نمیخواست حتی یک لحظه ازش فاصله داشته باشم
وقتی لبهاش از لبهام جدا شد، نفس عمیقی کشید و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد.
موهام رو از کنار صورتم کنار زد و با صدایی آرومتر گفت:
— تو نمیدونی چقدر برام عزیزی نمیدونی چقدر نگرانت شدم که نکنه بلایی سرت آورده باشن
لبخند کوچیکی زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
+ببخشید قول میدم تکرار نشه
اون هم من رو محکمتر در آغوش گرفت و لبهاش رو کنار پیشونیم گذاشت.
— نمیخوام ازت فاصله بگیرم
گونهم رو بوسید و بعد، درحالیکه صداش کمی گرفته شده بود گفت
_ امشب پیشم میمونی
سرم رو تکون دادم چند لحظه ساکت موند؛ بعد صورتم رو بالا آورد، توی چشمهام نگاه کرد و با صدایی بم و پر از احساس گفت:— پس دیگه هیچجا نمیری امشب فقط مال منی، حتی اگه دنیا بیاد سرت
و اگه یه بار دیگه دیر بیای، خودم میام دنبالت... اونوقت دیگه با یه بوس قسر در نمیری کوچولو.
پایان.
هنوز سرم پایین بود که دستش رو زیر چونهم گذاشت و صورتم رو بالا آورد. قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، لبهاش رو روی لبهام گذاشت.
از غافلگیری چشمهام رو بستم وقتی عقب رفت، هنوز اون لبخند شیطون روی صورتش بود
— چیه؟ فکر کردی تنبیهت رو فراموش کردم؟
- ولی... گفتی زیاد سخت نمیگیری
— همین الانم دارم باهات راه میام
با خجالت نگاش کردم دستش آروم روی موهام کشیده شد و دوباره صورتم رو بوسید این بار وقتی خواست فاصله بگیره، ناخودآگاه سرم رو کمی به سمتش بردم
لبخند زد
— چی شده هنوز تموم نشده دلتنگ شدی؟
- ن... نه
— پس چرا نمیذاری برم؟
صورتم رو توی سینهاش پنهون کردم صدای خندهش رو بالای سرم شنیدم
— باشه، باشه... دیگه اذیتت نمیکنم
کمی که گذشت سرم رو بلند کردم نگاهم برای لحظهای به لبهاش افتاد و دوباره سریع پایین رفت
- پس چرا... ادامه نمیدی؟
این بار دیگه نخندید چند ثانیه با نگاهی عمیق نگاهم کرد و بعد آروم صورتم رو بین دستهاش گرفت
— میدونی با این خجالت کشیدنت چه بلایی سر من میاری؟
جوابی ندادم دوباره من رو بوسید طولانیتر از قبل. هرچه بیشتر میگذشت میتونستم بهوضوح داغ شدن بدنش رو حس کنم بیاختیار خودم رو بهش نزدیکتر کردم انگار دلم نمیخواست حتی یک لحظه ازش فاصله داشته باشم
وقتی لبهاش از لبهام جدا شد، نفس عمیقی کشید و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد.
موهام رو از کنار صورتم کنار زد و با صدایی آرومتر گفت:
— تو نمیدونی چقدر برام عزیزی نمیدونی چقدر نگرانت شدم که نکنه بلایی سرت آورده باشن
لبخند کوچیکی زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
+ببخشید قول میدم تکرار نشه
اون هم من رو محکمتر در آغوش گرفت و لبهاش رو کنار پیشونیم گذاشت.
— نمیخوام ازت فاصله بگیرم
گونهم رو بوسید و بعد، درحالیکه صداش کمی گرفته شده بود گفت
_ امشب پیشم میمونی
سرم رو تکون دادم چند لحظه ساکت موند؛ بعد صورتم رو بالا آورد، توی چشمهام نگاه کرد و با صدایی بم و پر از احساس گفت:— پس دیگه هیچجا نمیری امشب فقط مال منی، حتی اگه دنیا بیاد سرت
و اگه یه بار دیگه دیر بیای، خودم میام دنبالت... اونوقت دیگه با یه بوس قسر در نمیری کوچولو.
پایان.
- ۶۸۷
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط