{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان


𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹

𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹¹

ویو لیلیت

داشتم به کمک مارها نقشه‌ای می‌کشیدم که کسی نتواند وارد جنگل بشه و به روزالین آسیبی نرسه. مارها دورم حلقه زده بودند، بدن‌هاشون مثل زره‌ای زنده دور من پیچیده بود. نقشه‌ها روی پوست درخت حک می‌شد، خط به خط، طلسم به طلسم.

اما ناگهان...
صدای گریه‌های روزالین را شنیدم.
صدایی که مثل تیغ کشیده شدن روی شیشه بود. قلبم لرزید.
سریع بلند شدم و دویدم دنبال روزالین که پیداش کنم.

لیلیت: رروووزززااالللییینننننن! (داد) ککککجااایییی؟

درخت‌ها از کنارم می‌گذشتن. شاخه‌ها صورتمو نوازش می‌کردن، ولی من فقط دنبال اون صدا بودم.
و بعد... دیدمش.

روزالین با چشم‌های اشکی دوید سمتم و سفت بغلش کردم.
بدنش می‌لرزید. مثل برگ پاییزی.
سرشو با ملایمت نوازش می‌کردم.

لیلیت: هیسس... تموم.. شد. من اینجام. پیشتم.

روزالین: (گریه)

لیلیت: روزالین چیشد... چرا گریه می‌کنی..؟
لیلیت: کی بهت کاری کرد؟ کی؟ بگو تا...

روزالین فقط گریه می‌کرد. دستاش دورم محکم‌تر شد.

---

ویو روزالین

با هق‌هق بالاخره تونستم حرف بزنم.
تمام ماجرا رو تعریف کردم براش. اون خون‌آشامی که اومد... اسمم رو می‌دونست... گفت تهونگه... گفت منو می‌شناسه... گفت...

لیلیت گوش می‌داد. ساکت. اما دستاش مشت شده بود.
منو آروم کرد و از بغلش اومدم بیرون.

لیلیت: پس این‌طور... اون که بهت صدمه نزد؟!
روزالین: نه...
لیلیت: مطمئنی؟ اگه دست بهت زده باشه...
روزالین: نه... فقط... فقط اسمم رو می‌دونست. اسمی که هیچ‌کس نمی‌دونه.
لیلیت: برو استراحت کن. حالت خوب نیست.
لیلیت: من... من یه چیزی رو باید چک کنم.
روزالین: ....ب..باشه...

از پیشش رفتم.
رفتم سمت یه درخت. بهش تکیه دادم و چشمامو بستم.
درخت زیرم نفس می‌کشید. ریشه‌هاش با من حرف می‌زدن.
اما من... من خسته بودم.
و بعد سیاهی.....

---

ویو تهونگ

وقتی از پیشم رفت، نشستم.
روی همون سنگ کنار دریاچه.
آب هنوز موج می‌خورد. انگار نه انگار که اون اینجا بود.
دستمو بردم سمت آب. سرد بود.
مثل قلب من.
بعد از قرن‌ها... دیدمش. ولی اون... اون منو ندید.
نه... اون منو دید، ولی به یاد نیاورد.
بلند شدم. رفتم سمت عمارت. داخل رفتم.
آلفرونا آمد کتمو در آورد.

تهونگ: بقیه کجان؟
آلفرونا: قربان، بقیه خانواده در سالن غذا خوری تشریف دارن.
تهونگ: کوک کجاست؟
آلفرونا: آقای جونکوک در اتاقش هستن.

رفتم سمت پله‌ها. از پله‌ها بالا رفتم.
هر پله... سنگین‌تر از قبلی.
رگ‌هام می‌سوخت. صلیب روی سینه‌ام سنگین بود.


ادامه دارد ....


لایک کنید و نظر بدینن🔪🎀
دیدگاه ها (۰)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط