{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴²


ویو میکا_____



اشک تو چشمای جیمین جمع شد.

جیمین: «جونگ‌کوک خفه شو! تو نمی‌میری! تا امروز نزاشتم کسی بمیره، از این به بعدشم نمی‌ذارم!»

یه دفعه خون از دهن جونگ‌کوک پاچید بیرون.

جیمین: «جونگ‌کوکککککک!»

میکا: «ن... نه، جونگ‌کوک...»

صدایی از گوشه‌ای.

برگشتم.

دیدم تهیونگ رو زمین نشسته و پیراهنش خونی بود.

به دیوار تکیه داده بود و رنگش پریده بود.

میکا: «تهون... تهونگ..... تهونگ...»

با سختی بلند شدم و رفتم سمت تهیونگ.

بغلش زانو زدم.

میکا: «نه نه... تهیونگ زنده بمون.»

تهیونگ: «میکا... لطفاً... من نیستم... مراقب جیمین باش.»

میکا: «تهیونگ خفه شو! تو نمی‌میری!»

گریه می‌کردم و داشتم از درد می‌مردم.

تهیونگ آروم چشماش بسته شد.

تکونش دادم و گریه کردم.

میکا: «تهیونگ بیدار شووو! تو نمی‌میری! بیدار شو لعنتی...!»

نمی‌تونستم تمام این اتفاق‌ها رو هضم کنم.

برگشتم.

پشتم رو دیدم.

و سکوت بدی بود.

بلند شدم و رفتم پیش جیمین.

جونگ‌کوک تو آغوشش بود.

و گریه می‌کرد.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اون جیمین سرد و لجباز، همون رئیس باند گودال، الان گریه کنه.

جیمین با صدایی گرفته لب زد:

جیمین: «تهیونگ... جونگ‌کوک... مردن... و من تنها شدم...»

اشکش می‌ریخت.

جیمین: «کسانی که از بچگی باهاشون تا الان بزرگ شدم... و نتونستم ازشون محافظت کنم...»

اشکام دونه دونه می‌ریخت.

جیمین جونگ‌کوک رو آروم از آغوشش درآورد و خوابوندش زمین.

و بلند شد.

چهره جیمین خیلی عصبی و غمگین بود.

دستاش خونی بود. لباسش خون جونگ‌کوک بود.

قدم به سمتم برداشت.

جیمین: «تو دیگه تنهام نذار.»

چطور می‌تونستم بهش بگم من تیر خوردم و دیگه آخرای جونم، ولی هنوز دارم می‌جنگم و وایمیستم؟

میکا: «جیمین... م... من...»

چونمو با دستاش گرفت.

لبشو گذاشت رو لبم.

و می‌بوسید منو.

و منم دیگه همکاری کردم.

دستام دور گردنش حلقه شد.

و دست‌هاش سمت کمرم رفت.

و با عشق هم رو می‌بوسیدیم.

بعد چند ثانیه...

سردردی گرفتم.

نتونستم رو پام وایسم.

داشتم می‌خوردم زمین.

که منو گرفت.

وقتی گرفت منو، فهمید.

لباسم خیسی. اون خون...

جیمین: «تو چرا نگفتی تیر خوردی؟!»

میکا: «من...»

جیمین: «تو هم می‌خوای منو ول کنی، اره؟»

با بغض حرف می‌زد.

میکا: «ج... جیمین... اینو بدون... من از اول که دیدمت... دوست داشتم...»

جیمین: «خودمم می‌دونستم... منم دوست داشتم...»

اشکاش می‌ریخت.

جیمین: «نرو... منو تنها نذار...»

چهره جیمین کم‌کم تار می‌دیدم.

اشکای خودمم ریخت.

دستمو به گونش کشیدم.

و نوازش کردم.

و آخرای نفسم بود.

و حرفام تبدیل شد به زمزمه.

میکا: «...جیمین... دوست دارم...»

---

ویو نویسنده_____

دستش افتاد از گونه جیمین.

و جیمین با جنازه میکا افتاد رو زانو‌هاش.

جیمین: «میکا... نه...»

جیمین سرش رو گذاشت رو سینه میکا.

رو همون قلبی که دیگه تپش قبلی در آن نبود.

جیمین اسلحه‌شو درآورد از پشت کمرش.

و گذاشت زیر چونه‌اش.

و چشماشو بست.

و اشکی رو گونش جاری شد.

و ماشه رو کشید.

و خون تا آسمون هم پاشید.

و جیمین افتاد بغل جنازه میکا.

و چشماش رو برای همیشه بست.

و اگر بتواند در آن دنیا هم را ملاقات کنند....



____________



و این شد رمان #عشق_یا_گلوله؟

بعضی داستان‌ها پایان خوش ندارن.

بعضی داستان‌ها فقط یه چیز رو ثابت می‌کنن:

اینکه عشق، حتی وقتی به گلوله ختم بشه...

باز هم عشقه.

میکا و جیمین توی این دنیا همدیگه رو پیدا نکردن.

اما شاید...

شاید اون دنیا، جایی که نه گودالی هست، نه مافیا، نه گلوله...

دست هم رو بگیرن.

و این بار،

هیچ‌کس نتونه جداشون کنه.

پایان.

🖤




امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه پرنسس هام 💔
خودم سر این پارت گریه گردم تنها نیستین

لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪


یه چند ساعت دیگه رمان جدید رو میزارم


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋🥀
دیدگاه ها (۳۶)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو میکا_____دیگه حتی...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___و اون سکوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط