پارت ۸
در اتاق تهیونگ بسته شد. من روی زمین افتاده بودم. دستهام رو به سینهم گرفته بودم و به در نگاه میکردم. تهیونگ پشت در ایستاده بود. سایهش روی دیوار افتاده بود. بلند. سرد. ترسناک.
& (آروم و سرد) بلند شو.
پام میلرزید. به سختی بلند شدم. به دیوار تکیه دادم.
& (نزدیک شد) فکر کردی میتونی فرار کنی؟ فکر کردی من نمیفهمم؟
· م... من فقط...
& (حرفم رو قطع کرد) ساکت.
دستش رو برد سمت کمربندش. کمربند چرمی رو از حلقهش درآورد. با یه حرکت سرد، بازش کرد.
من به دیوار چسبیدم. دستهام رو جلوم گرفتم.
· ل... لطفاً...
& (بدون توجه) دستهات رو بذار پشت سرت.
· نه... لطفاً...
& (بلندتر) گفتم دستهات رو بذار پشت سرت. یا خودم مجبورت میکنم.
دستهام رو آروم بردم پشت سرم. تهیونگ مچهام رو گرفت و با کمربند بست. محکم. انقدر که پوست دستم کشیده شد.
& (در گوشم) حالا برو سمت تخت. زانو بزن.
پام قفل شد. ولی چارهای نداشتم. آروم رفتم سمت تخت. زانو زدم. زمین سرد بود.
تهیونگ پشت سرم ایستاد. کمربند رو تو دستش گرفت. صدای سوت کشیدنش تو هوا پیچید. بعد، درد. تند و سوزاننده. روی کمرم. من دندونهام رو روی هم فشار دادم. صدای نالهم رو خوردم.
& (آروم) این برای فرارته.
ضربهی دوم. روی شونهم. ضربهی سوم. روی پهلوم. هر ضربه مثل یه زخم تازه. بدنم میلرزید. اشک از گوشهی چشمم سر میخورد. ولی صدا نمیدادم.
& (وسط ضربهها) فکر کردی کی هستی؟ تو یه بردهای. یه بردهی بیارزش که من بهش اجازهی نفس کشیدن دادم.
ضربهی بعدی. محکمتر. روی رونم. پام شل شد. نزدیک بود بیفتم.
& (آروم و سرد) گریه نکن. گریهت فقط منو بیشتر عصبی میکنه.
نمیدونستم چقدر زد. شاید پونزده ضربه. شاید بیشتر. وقتی تموم شد، بدنم بیحس شده بود. تهیونگ کمربند رو کنار گذاشت.
& (آروم) حالا برو. فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
دستهام رو باز کرد. من روی زمین موندم. نمیتونستم بلند شم. تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه، از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه روی زمین دراز کشیده بودم. بدنم میسوخت. اشکهام روی فرش میریخت. به سختی بلند شدم. به اتاق خودم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم. به سقف خیره شدم. این بار گریه نکردم. فقط به این فکر کردم که چطور میتونم تحمل کنم. چون راه دیگهای نبود.
& (آروم و سرد) بلند شو.
پام میلرزید. به سختی بلند شدم. به دیوار تکیه دادم.
& (نزدیک شد) فکر کردی میتونی فرار کنی؟ فکر کردی من نمیفهمم؟
· م... من فقط...
& (حرفم رو قطع کرد) ساکت.
دستش رو برد سمت کمربندش. کمربند چرمی رو از حلقهش درآورد. با یه حرکت سرد، بازش کرد.
من به دیوار چسبیدم. دستهام رو جلوم گرفتم.
· ل... لطفاً...
& (بدون توجه) دستهات رو بذار پشت سرت.
· نه... لطفاً...
& (بلندتر) گفتم دستهات رو بذار پشت سرت. یا خودم مجبورت میکنم.
دستهام رو آروم بردم پشت سرم. تهیونگ مچهام رو گرفت و با کمربند بست. محکم. انقدر که پوست دستم کشیده شد.
& (در گوشم) حالا برو سمت تخت. زانو بزن.
پام قفل شد. ولی چارهای نداشتم. آروم رفتم سمت تخت. زانو زدم. زمین سرد بود.
تهیونگ پشت سرم ایستاد. کمربند رو تو دستش گرفت. صدای سوت کشیدنش تو هوا پیچید. بعد، درد. تند و سوزاننده. روی کمرم. من دندونهام رو روی هم فشار دادم. صدای نالهم رو خوردم.
& (آروم) این برای فرارته.
ضربهی دوم. روی شونهم. ضربهی سوم. روی پهلوم. هر ضربه مثل یه زخم تازه. بدنم میلرزید. اشک از گوشهی چشمم سر میخورد. ولی صدا نمیدادم.
& (وسط ضربهها) فکر کردی کی هستی؟ تو یه بردهای. یه بردهی بیارزش که من بهش اجازهی نفس کشیدن دادم.
ضربهی بعدی. محکمتر. روی رونم. پام شل شد. نزدیک بود بیفتم.
& (آروم و سرد) گریه نکن. گریهت فقط منو بیشتر عصبی میکنه.
نمیدونستم چقدر زد. شاید پونزده ضربه. شاید بیشتر. وقتی تموم شد، بدنم بیحس شده بود. تهیونگ کمربند رو کنار گذاشت.
& (آروم) حالا برو. فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
دستهام رو باز کرد. من روی زمین موندم. نمیتونستم بلند شم. تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه، از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه روی زمین دراز کشیده بودم. بدنم میسوخت. اشکهام روی فرش میریخت. به سختی بلند شدم. به اتاق خودم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم. به سقف خیره شدم. این بار گریه نکردم. فقط به این فکر کردم که چطور میتونم تحمل کنم. چون راه دیگهای نبود.
- ۳۵.۴k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط