چند پارتی
[وقتی استاد بوکست بود و.....]
_______________________
"+بله.....
" _ام.....چیزه
وسط حرفاش مکث میکرد و این باعث نگرانیم میشد
"+چیزی شده استاد
" _شب... شب میتونی میای رستوران
از حرفش جا خوردم یعنی چی....
"+چی..؟
" _شب میام دنبالت بریم رستوران
"+چرا بیام....
" _میخوام.... چیزی بهت بگم
چی میخواست بهم بگه چیکار داره چرا همین جا بهم نمیگه....
"+همینجا بگین.....
" - نمیشه..... شب ساعت 7 میام دنبالت...
دیگه مقاومت نکردم میخواستم بدونم چیکارم داره
"+باشه..... میام
" _هوم.. خوبه تو برو خونه استراحت کن
" +نیاز نیست میخوام تمرین کنم
" _گفتم برو خونه استراحت کن برای امروز کافیه
این چشه چرا اینطوری میکنه من که تازه اومدم باشگاه چرا خسته بشم
از باشگاه بیرون اومدم باد خنکی میوزید آسمون ابری بود همه تو خیابون داشتن راه میرفتن
چند نفر با دوستشون چند نفر با پارتنر شون و چند نفر مثل من.... تنها...
⋆。°✩ ویو چند ساعت بعد... ✩°。⋆
رسیدم خونه لباسامو عوض کردم و شروع کردم به درست کردم نودل با گوشت خوک
"+عجب استعدادی دارم.... کی بلده اینجور غذایی درست کنه خدایی....
از حرفم خندیدم واقعا آدم عجبی هستم...
" +یعنی میخواد چی بهم بگه....
غذا آماده شد روی میز گذاشتم و خودمم روی صندلی نشستم.... و شروع کردم به خوردن غذا....
چشمام به غذا بود ولی ذهنم طرف جونگکوک همش به این فکر میکنم که چیکارم داره، چی میخواد بگه، اصلا چرا گفت بیا رستوران، هوفف......
𓂃 ࣪˖ ویو شب ساعت 7 به وقت کره... 𓂃 ࣪˖
جلوی آینه قد وایساده بودم لباس چری رنگ بلند چاک دار با آستین بند نازک پوشیده بودم جنس لباس مخمل بود کفش های قرمز استیلتو و کیف مشکی موهامو دم اسپی بستم و گوشواره گرد طلایی انداختم با گردنبند ظریف قلبی
نگاهی سرتا پا به خودم کردم واقعا خوشگل شده بودم
همینجوری داشتم به خودم داخل اینه نگاه میکردم که صدای آهنگ گوشم بلند شد
نمیدونم چرا قلبم تند زد با سرعت گوشی رو از روی میز برداشتم و نگاهی به صفحه انداختم
[🖤Teacher jk.]
[ترجمه :استاد جی کی 🖤]
صدامو صاف کردم و جواب دادم...
"+الو.....
" _سلام بیا پایین منتظرم....
"+باشه
تماس قطع کردم و نگاهی دوباره به خودم داخل اینه انداختم لباسمو مرطب کردم و گوشیمو داخل کیفم گذاشتم
از خونه بیرون اومد و به دور اطراف نگاه کردم..... ماشین مشکی گوشه ای خیابون وایساده بود
آروم رفتم سمت ماشین و سوار شدم
جونگکوک با چشم های خمار بهم زل زد.......
𓂃 ࣪˖ ویو جونگکوک.... 𓂃 ࣪˖
همین که در ماشین باز شد و اومد داخل نگاهم ناخودآگاه به سمتش کشیده شد
برای چند لحظه فقط خیره موندم
لباس مخمل قرمزش با اون چاک ظریف واقعا بهش میومد و موهاش که دم اسبی بسته بود باعث میشد گردنش بیشتر به چشم بیاد
گوشواره های طلاییش با گردنبند ظریف قلبی ترکیب قشنگی ساخته بودن
نمیدونم چرا با دیدنش یه حس عجیبی توی دلم پیچید
انگار تمام خستگی امروز از تنم بیرون رفت
نگاهم روی صورتش موند و لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
حتی تصورشم نمیکردم دیدنش با این ظاهر بتونه اینقدر حواسمو از همه چی پرت کنه
چند لحظه طول کشید تا بالاخره نگاهمو ازش بگیرم و به روبه روم خیره بشم
واقعا زیبا شده بود
𓂃 ࣪˖ ویو ا/ت..... 𓂃 ࣪
___________________
ببخشید دیر شد🧸🍓
اسلا بعد لباس ا/ت برای رستوران 🎀
_______________________
"+بله.....
" _ام.....چیزه
وسط حرفاش مکث میکرد و این باعث نگرانیم میشد
"+چیزی شده استاد
" _شب... شب میتونی میای رستوران
از حرفش جا خوردم یعنی چی....
"+چی..؟
" _شب میام دنبالت بریم رستوران
"+چرا بیام....
" _میخوام.... چیزی بهت بگم
چی میخواست بهم بگه چیکار داره چرا همین جا بهم نمیگه....
"+همینجا بگین.....
" - نمیشه..... شب ساعت 7 میام دنبالت...
دیگه مقاومت نکردم میخواستم بدونم چیکارم داره
"+باشه..... میام
" _هوم.. خوبه تو برو خونه استراحت کن
" +نیاز نیست میخوام تمرین کنم
" _گفتم برو خونه استراحت کن برای امروز کافیه
این چشه چرا اینطوری میکنه من که تازه اومدم باشگاه چرا خسته بشم
از باشگاه بیرون اومدم باد خنکی میوزید آسمون ابری بود همه تو خیابون داشتن راه میرفتن
چند نفر با دوستشون چند نفر با پارتنر شون و چند نفر مثل من.... تنها...
⋆。°✩ ویو چند ساعت بعد... ✩°。⋆
رسیدم خونه لباسامو عوض کردم و شروع کردم به درست کردم نودل با گوشت خوک
"+عجب استعدادی دارم.... کی بلده اینجور غذایی درست کنه خدایی....
از حرفم خندیدم واقعا آدم عجبی هستم...
" +یعنی میخواد چی بهم بگه....
غذا آماده شد روی میز گذاشتم و خودمم روی صندلی نشستم.... و شروع کردم به خوردن غذا....
چشمام به غذا بود ولی ذهنم طرف جونگکوک همش به این فکر میکنم که چیکارم داره، چی میخواد بگه، اصلا چرا گفت بیا رستوران، هوفف......
𓂃 ࣪˖ ویو شب ساعت 7 به وقت کره... 𓂃 ࣪˖
جلوی آینه قد وایساده بودم لباس چری رنگ بلند چاک دار با آستین بند نازک پوشیده بودم جنس لباس مخمل بود کفش های قرمز استیلتو و کیف مشکی موهامو دم اسپی بستم و گوشواره گرد طلایی انداختم با گردنبند ظریف قلبی
نگاهی سرتا پا به خودم کردم واقعا خوشگل شده بودم
همینجوری داشتم به خودم داخل اینه نگاه میکردم که صدای آهنگ گوشم بلند شد
نمیدونم چرا قلبم تند زد با سرعت گوشی رو از روی میز برداشتم و نگاهی به صفحه انداختم
[🖤Teacher jk.]
[ترجمه :استاد جی کی 🖤]
صدامو صاف کردم و جواب دادم...
"+الو.....
" _سلام بیا پایین منتظرم....
"+باشه
تماس قطع کردم و نگاهی دوباره به خودم داخل اینه انداختم لباسمو مرطب کردم و گوشیمو داخل کیفم گذاشتم
از خونه بیرون اومد و به دور اطراف نگاه کردم..... ماشین مشکی گوشه ای خیابون وایساده بود
آروم رفتم سمت ماشین و سوار شدم
جونگکوک با چشم های خمار بهم زل زد.......
𓂃 ࣪˖ ویو جونگکوک.... 𓂃 ࣪˖
همین که در ماشین باز شد و اومد داخل نگاهم ناخودآگاه به سمتش کشیده شد
برای چند لحظه فقط خیره موندم
لباس مخمل قرمزش با اون چاک ظریف واقعا بهش میومد و موهاش که دم اسبی بسته بود باعث میشد گردنش بیشتر به چشم بیاد
گوشواره های طلاییش با گردنبند ظریف قلبی ترکیب قشنگی ساخته بودن
نمیدونم چرا با دیدنش یه حس عجیبی توی دلم پیچید
انگار تمام خستگی امروز از تنم بیرون رفت
نگاهم روی صورتش موند و لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
حتی تصورشم نمیکردم دیدنش با این ظاهر بتونه اینقدر حواسمو از همه چی پرت کنه
چند لحظه طول کشید تا بالاخره نگاهمو ازش بگیرم و به روبه روم خیره بشم
واقعا زیبا شده بود
𓂃 ࣪˖ ویو ا/ت..... 𓂃 ࣪
___________________
ببخشید دیر شد🧸🍓
اسلا بعد لباس ا/ت برای رستوران 🎀
- ۱.۳k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط