#درخواستی
#درخواستی
«همسرِ میلیاردر»
#part_1
دبیرستان بینالمللی سئول، جایی بود که بیشتر دانشآموزهایش فرزندان میلیاردرها و صاحبان شرکتهای بزرگ بودند.
در آن مدرسه، پول فقط وسیلهای برای خریدن نبود؛ وسیلهای بود برای تعیین اینکه چه کسی ارزشمند است و چه کسی نه.
و تو، با وجود اینکه پدرت یکی از ثروتمندترین مردان سئول بود، هیچوقت نتوانسته بودی بین آن آدمها جایی برای خودت پیدا کنی.
نه به خاطر لباسهایت، نه به خاطر پولت؛ فقط چون زیادی ساکت بودی.
آن روز مثل همیشه سرت را پایین انداخته بودی و از راهروی مدرسه عبور میکردی که صدای یکی از دخترها بلند شد:
ـ هی، پرنسس ساکت!
جلویت ایستاد و با تمسخر گفت:
ـ بازم همون لباسهای گرون، ولی حتی یه کلمه هم حرف نمیزنی؟ واقعاً چرا اینقدر خودتو میگیری؟
آرام جواب دادی:
ـ من... خودمو نمیگیرم.
دختر خندید.
ـ چی گفتی؟ بلندتر حرف بزن!
همان لحظه صدایی از پشت سرت بلند شد:
ـ راه رو باز کنید.
همه ساکت شدند.
جئون جونگکوک بود؛ پسر یکی از ثروتمندترین خانوادههای کره. خوشقیافه، مغرور و بهشدت غیرقابلپیشبینی.
از همه بدتر اینکه همیشه طوری رفتار میکرد که انگار از حضورت خوشش نمیآید.
نگاهی به تو انداخت.
ـ باز تو؟
سرت را پایین انداختی.
ـ ببخشید.
ابروهایش در هم رفت.
ـ برای چی عذرخواهی میکنی؟
جوابی ندادی.
جونگکوک پوزخندی زد.
ـ واقعاً عجیبی.
بعد از کنارت عبور کرد و رفت.
«آن شب، وقتی به خانه برگشتی، یکی از خدمتکارها به استقبالت آمد و گفت:
ـ خانم، پدرتون منتظرتون هستن. گفتن به اتاق کارشون برید.
با تعجب پرسیدی:
ـ الان؟ اتفاقی افتاده؟
خدمتکار فقط سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم خانم، اما گفتن موضوع مهمیه.»
وقتی وارد اتاق کار شدی، پدرت پشت میز نشسته بود. بدون اینکه نگاهت کند، به صندلی روبهرو اشاره کرد.
ـ بشین. باید دربارهی آیندهات صحبت کنیم.
-چیشده
ـ قراره ازدواج کنی.
با تعجب نگاهش کردی.
ـ چی؟!
ـ خانوادهی جئون با ما قرارداد مهمی میبندن. این ازدواج به نفع هر دو خانوادهست.
ـ ولی بابا، من هنوز مدرسه میرم...
ـ تصمیمم رو گرفتم.
با صدایی لرزان پرسیدی:
ـ با کی؟
پدرت پوشهای را به سمتت هل داد.
روی جلدش نامی نوشته شده بود که با دیدنش خشکت زد.
جئون جونگکوک.
همان پسر مغرور مدرسه!
ـ اون قبول کرده؟
ـ همهچیز از قبل هماهنگ شده.
چشمهایت پر از اشک شد.
ـ ولی من نمیخوام...
پدرت بیتفاوت گفت:
ـ نظر تو مهم نیست.
سه روز بعد، در عمارت خانوادهی جئون ایستاده بودی.
جونگکوک با کتوشلوار مشکی روبهرویت ایستاده بود. حتی یک بار هم نپرسید که آیا این ازدواج را میخواهی یا نه.
مراسم کوتاه بود؛ پر از لبخندهای ساختگی و تبریکهای رسمی.
بعد از مراسم، جونگکوک تو را به اتاقی در طبقهی بالا برد.
ـ این اتاق توئه.
با تعجب به اتاق بزرگ و زیبایی که پر از وسایل گرانقیمت بود نگاه کردی.
ـ چرا اینهمه چیز خریدی؟
ـ چون همسر منی.
قلبت کمی تندتر زد، اما جملهی بعدیاش تمام فکرت را به هم ریخت.
ـ قبل از اینکه اشتباه برداشت کنی، یه چیز رو روشن کنیم. من عاشقت نیستم.
سرت را پایین انداختی.
ـ میدونم.
ـ این ازدواج به خاطر قرارداد خانوادههاست. قرار نیست ازت انتظار داشته باشم عاشقم باشی یا نقش یه زوج عاشق رو بازی کنی.
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
ـ ولی تا وقتی اینجایی، کسی حق نداره بهت بیاحترامی کنه. هر چیزی لازم داشتی، به مدیر خونه بگو.
با تردید پرسیدی:
ـ حتی اگه خیلی گرون باشه؟
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
ـ اگه لازم داشته باشی، آره.
ـ چرا؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتت ماند.
ـ چون با پول میشه خیلی چیزها خرید، ولی قرار نیست با پول کسی رو تحقیر کنم.
بعد به سمت در رفت.
ـ شام ساعت هشته. دیر نکنی.
در بسته شد.
تو وسط اتاق ایستاده بودی؛ میان تمام چیزهایی که همیشه آرزوی داشتنشان را داشتی.
اما تنها چیزی که در ذهنت تکرار میشد، همان جمله بود:
«من عاشقت نیستم.»
هنوز نمیدانستی این ازدواج قرار است چه چیزی را در زندگیات تغییر دهد.
شاید حتی نمیدانستی قرار است با دختری آشنا شوی که سالها فراموشش کرده بودی...
(منظور از دختر خودتی/داری با خودت حرف میزنی)
ادامه دارد..
«همسرِ میلیاردر»
#part_1
دبیرستان بینالمللی سئول، جایی بود که بیشتر دانشآموزهایش فرزندان میلیاردرها و صاحبان شرکتهای بزرگ بودند.
در آن مدرسه، پول فقط وسیلهای برای خریدن نبود؛ وسیلهای بود برای تعیین اینکه چه کسی ارزشمند است و چه کسی نه.
و تو، با وجود اینکه پدرت یکی از ثروتمندترین مردان سئول بود، هیچوقت نتوانسته بودی بین آن آدمها جایی برای خودت پیدا کنی.
نه به خاطر لباسهایت، نه به خاطر پولت؛ فقط چون زیادی ساکت بودی.
آن روز مثل همیشه سرت را پایین انداخته بودی و از راهروی مدرسه عبور میکردی که صدای یکی از دخترها بلند شد:
ـ هی، پرنسس ساکت!
جلویت ایستاد و با تمسخر گفت:
ـ بازم همون لباسهای گرون، ولی حتی یه کلمه هم حرف نمیزنی؟ واقعاً چرا اینقدر خودتو میگیری؟
آرام جواب دادی:
ـ من... خودمو نمیگیرم.
دختر خندید.
ـ چی گفتی؟ بلندتر حرف بزن!
همان لحظه صدایی از پشت سرت بلند شد:
ـ راه رو باز کنید.
همه ساکت شدند.
جئون جونگکوک بود؛ پسر یکی از ثروتمندترین خانوادههای کره. خوشقیافه، مغرور و بهشدت غیرقابلپیشبینی.
از همه بدتر اینکه همیشه طوری رفتار میکرد که انگار از حضورت خوشش نمیآید.
نگاهی به تو انداخت.
ـ باز تو؟
سرت را پایین انداختی.
ـ ببخشید.
ابروهایش در هم رفت.
ـ برای چی عذرخواهی میکنی؟
جوابی ندادی.
جونگکوک پوزخندی زد.
ـ واقعاً عجیبی.
بعد از کنارت عبور کرد و رفت.
«آن شب، وقتی به خانه برگشتی، یکی از خدمتکارها به استقبالت آمد و گفت:
ـ خانم، پدرتون منتظرتون هستن. گفتن به اتاق کارشون برید.
با تعجب پرسیدی:
ـ الان؟ اتفاقی افتاده؟
خدمتکار فقط سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم خانم، اما گفتن موضوع مهمیه.»
وقتی وارد اتاق کار شدی، پدرت پشت میز نشسته بود. بدون اینکه نگاهت کند، به صندلی روبهرو اشاره کرد.
ـ بشین. باید دربارهی آیندهات صحبت کنیم.
-چیشده
ـ قراره ازدواج کنی.
با تعجب نگاهش کردی.
ـ چی؟!
ـ خانوادهی جئون با ما قرارداد مهمی میبندن. این ازدواج به نفع هر دو خانوادهست.
ـ ولی بابا، من هنوز مدرسه میرم...
ـ تصمیمم رو گرفتم.
با صدایی لرزان پرسیدی:
ـ با کی؟
پدرت پوشهای را به سمتت هل داد.
روی جلدش نامی نوشته شده بود که با دیدنش خشکت زد.
جئون جونگکوک.
همان پسر مغرور مدرسه!
ـ اون قبول کرده؟
ـ همهچیز از قبل هماهنگ شده.
چشمهایت پر از اشک شد.
ـ ولی من نمیخوام...
پدرت بیتفاوت گفت:
ـ نظر تو مهم نیست.
سه روز بعد، در عمارت خانوادهی جئون ایستاده بودی.
جونگکوک با کتوشلوار مشکی روبهرویت ایستاده بود. حتی یک بار هم نپرسید که آیا این ازدواج را میخواهی یا نه.
مراسم کوتاه بود؛ پر از لبخندهای ساختگی و تبریکهای رسمی.
بعد از مراسم، جونگکوک تو را به اتاقی در طبقهی بالا برد.
ـ این اتاق توئه.
با تعجب به اتاق بزرگ و زیبایی که پر از وسایل گرانقیمت بود نگاه کردی.
ـ چرا اینهمه چیز خریدی؟
ـ چون همسر منی.
قلبت کمی تندتر زد، اما جملهی بعدیاش تمام فکرت را به هم ریخت.
ـ قبل از اینکه اشتباه برداشت کنی، یه چیز رو روشن کنیم. من عاشقت نیستم.
سرت را پایین انداختی.
ـ میدونم.
ـ این ازدواج به خاطر قرارداد خانوادههاست. قرار نیست ازت انتظار داشته باشم عاشقم باشی یا نقش یه زوج عاشق رو بازی کنی.
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
ـ ولی تا وقتی اینجایی، کسی حق نداره بهت بیاحترامی کنه. هر چیزی لازم داشتی، به مدیر خونه بگو.
با تردید پرسیدی:
ـ حتی اگه خیلی گرون باشه؟
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
ـ اگه لازم داشته باشی، آره.
ـ چرا؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتت ماند.
ـ چون با پول میشه خیلی چیزها خرید، ولی قرار نیست با پول کسی رو تحقیر کنم.
بعد به سمت در رفت.
ـ شام ساعت هشته. دیر نکنی.
در بسته شد.
تو وسط اتاق ایستاده بودی؛ میان تمام چیزهایی که همیشه آرزوی داشتنشان را داشتی.
اما تنها چیزی که در ذهنت تکرار میشد، همان جمله بود:
«من عاشقت نیستم.»
هنوز نمیدانستی این ازدواج قرار است چه چیزی را در زندگیات تغییر دهد.
شاید حتی نمیدانستی قرار است با دختری آشنا شوی که سالها فراموشش کرده بودی...
(منظور از دختر خودتی/داری با خودت حرف میزنی)
ادامه دارد..
- ۳۱۹
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط