my favourite drug 81
با خشم وارد زیرزمین شدم و درو کوبیدم،چراغارو روشن کردم و به قیافه ی ترسیده و حال بهم زنش خیره شدم..
پوزخندی به این بی عرضگیش زدم و رفتم جلو..
رو به بادیگارد ها علامت دادم که گم شن بیرون..تا رفتن یوری گفت:
-چرا منو اینجا نگه داشتی؟به خاطر اون ه,,رزه مگه نه؟اینقدر روانیش شدی هان؟
گفتم:
-هنوزم نقش بازی میکنی،هنوزم فکر میکنی میتونی پشت نقابت مخفی شی..
. این پر رو بازی هات روی من جواب نمیده شی یونگ
چشماش گرد شد.. پوزخندی زدم:
-تموم این مدت فکر میکردی من خرم؟
دست از گریه برداشت و پوکر نگام کرد:
-فکر نمیکردم..مطمئن بودم جئون
پوزخندم محو شد و با نفرت توی چشماش نگاه کردم...
خودشم خوب میدونست که چجوری با زندگیم بازی کرده،درحالی که میرفتم سمتش گفتم:
-میدونی که این کارات بی جواب نمیمونه مگه نه؟
آها یادم نبود معلومه که میدونی چی پیش روته.. برای همینم قبل مرگت اینقدر جرعت پیدا کردی!
تکیه داد و پوزخند زد:
-حالا که فهمیدی من کیم و به خاطر پول بازیت دادم میتونی منو بکشی،راحت باش..
گفتم:
-فکر میکنی لایق مرگی؟
بالا سرش رسیدم و چاقو رو زیر گلوش گرفتم که با همون برخورد ریزی که به پوستش داشت سطحش رو شکفت و خون شروع کرد به نمایان شدن..
خشمم رو مهار کردم و گفتم:
-نیستی ولی حوصله ی دیدن ریخت چندشت رو ندارم.. چطوره زودتر کارت رو تموم کنم و برم با دخترم وقت بگذرونم!
یه چیز جالبی که داری و نظرم رو درباره ی زرنگ بودنت تغییر داد می دونی چیه؟
تموم این مدت سعی میکردی با هزار تا نقشه و بازی و خودتو ادم خوبه ی داستان جلوه دادن و و و و...
توجه خاص من رو به دست بیاری،با اینکه لارا حتی با نفس کشیدنش هم اونو داره.. ولی تو،ن..دا..ری!
با نفرت بهم نگاه کرد که خوشحال از اینکه حرفام روش تاثیر گذاشته رفتم سمت اتیش و شروع کردم داغ کردن چاقوم.
ادامه دادم:
-امروز وقتی شنیدم روی زنم اسلحه کشیدی یه جورایی بهت حق دادم..
اون بدون اینکه کاری بکنه تموم چیزهایی رو داره که تو هیچوقت توی عمرت نتونستی داشته باشی..
حسادت بد دردیه..هه!
ولی هیچوقت نفهمیدی شی یونگ..رازش این نبود که با هویت جعلی وارد زندگیم شی و به زور ازم بچه بیاری و بعد بهم خیانت کنی و دوباره کلی بازی در بیاری که باند دنبالمه پلیس دنبالمه و...
فقط باید یه روح پاک داشته بودی،چیزی که توی هیچ کدوم از این نقشه هایی که برام چیدی نمیتونستی پیدا کنی!
به چاقو نگاه کرد که حالا قرمز قرمز شده بود..ورش داشتم و رفتم سمتش،گفت:
-بعدش میخوای به مین جی چی بگی؟
بگی به خاطر لارا مامانت رو توی زیرزمین کشتم؟
پوزخندی به این بی عرضگیش زدم و رفتم جلو..
رو به بادیگارد ها علامت دادم که گم شن بیرون..تا رفتن یوری گفت:
-چرا منو اینجا نگه داشتی؟به خاطر اون ه,,رزه مگه نه؟اینقدر روانیش شدی هان؟
گفتم:
-هنوزم نقش بازی میکنی،هنوزم فکر میکنی میتونی پشت نقابت مخفی شی..
. این پر رو بازی هات روی من جواب نمیده شی یونگ
چشماش گرد شد.. پوزخندی زدم:
-تموم این مدت فکر میکردی من خرم؟
دست از گریه برداشت و پوکر نگام کرد:
-فکر نمیکردم..مطمئن بودم جئون
پوزخندم محو شد و با نفرت توی چشماش نگاه کردم...
خودشم خوب میدونست که چجوری با زندگیم بازی کرده،درحالی که میرفتم سمتش گفتم:
-میدونی که این کارات بی جواب نمیمونه مگه نه؟
آها یادم نبود معلومه که میدونی چی پیش روته.. برای همینم قبل مرگت اینقدر جرعت پیدا کردی!
تکیه داد و پوزخند زد:
-حالا که فهمیدی من کیم و به خاطر پول بازیت دادم میتونی منو بکشی،راحت باش..
گفتم:
-فکر میکنی لایق مرگی؟
بالا سرش رسیدم و چاقو رو زیر گلوش گرفتم که با همون برخورد ریزی که به پوستش داشت سطحش رو شکفت و خون شروع کرد به نمایان شدن..
خشمم رو مهار کردم و گفتم:
-نیستی ولی حوصله ی دیدن ریخت چندشت رو ندارم.. چطوره زودتر کارت رو تموم کنم و برم با دخترم وقت بگذرونم!
یه چیز جالبی که داری و نظرم رو درباره ی زرنگ بودنت تغییر داد می دونی چیه؟
تموم این مدت سعی میکردی با هزار تا نقشه و بازی و خودتو ادم خوبه ی داستان جلوه دادن و و و و...
توجه خاص من رو به دست بیاری،با اینکه لارا حتی با نفس کشیدنش هم اونو داره.. ولی تو،ن..دا..ری!
با نفرت بهم نگاه کرد که خوشحال از اینکه حرفام روش تاثیر گذاشته رفتم سمت اتیش و شروع کردم داغ کردن چاقوم.
ادامه دادم:
-امروز وقتی شنیدم روی زنم اسلحه کشیدی یه جورایی بهت حق دادم..
اون بدون اینکه کاری بکنه تموم چیزهایی رو داره که تو هیچوقت توی عمرت نتونستی داشته باشی..
حسادت بد دردیه..هه!
ولی هیچوقت نفهمیدی شی یونگ..رازش این نبود که با هویت جعلی وارد زندگیم شی و به زور ازم بچه بیاری و بعد بهم خیانت کنی و دوباره کلی بازی در بیاری که باند دنبالمه پلیس دنبالمه و...
فقط باید یه روح پاک داشته بودی،چیزی که توی هیچ کدوم از این نقشه هایی که برام چیدی نمیتونستی پیدا کنی!
به چاقو نگاه کرد که حالا قرمز قرمز شده بود..ورش داشتم و رفتم سمتش،گفت:
-بعدش میخوای به مین جی چی بگی؟
بگی به خاطر لارا مامانت رو توی زیرزمین کشتم؟
- ۷۹.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط