رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

𓂃 𐙚 پارت ۳۳ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃

ویو ته‌یونگ

بابام از صبح بهم گیر داده بود که با دخترعموم برم بیرون.

منم اصلاً دلم نمی‌خواست برم، ولی چاره‌ای نداشتم.

ظهر قرار بود با رینا، کوک و آت بریم مرکز خرید.

𓂃 𐙚

ویو مرکز خرید

وارد مرکز خرید شدیم. داشتم بین مغازه‌ها می‌گشتم و دنبال یه لباس قشنگ می‌گشتم که برگشتم عقب.

فقط کوک و رینا رو دیدم.

توجهی نکردم و به گشتنم ادامه دادم.

کوک اومد سمتم.

کوک: آت، یه چیزی بگم، قبول می‌کنی؟

یه لحظه فکر کردم.

×: باید اول بدونم چیه.

کوک چند لحظه سکوت کرد و بعد ایستاد.

کوک: میای امشب بریم یه جای تفریحی؟

انتظار همچین پیشنهادی رو داشتم.

×: آره، کیا میان؟

کوک تعجب کرد؛ چون اولین بار بود که این‌قدر سریع قبول کرده بودم.

کوک: من و تو و رینا و جیمین.

چند لحظه فکر کردم. یه چیزی توی حرف‌های کوک درست به نظر نمی‌رسید.

بعد فهمیدم چی بود.

×: یه سؤال...

کوک بدون اینکه نگاهش رو از روبه‌رو برداره، گفت:

کوک: هوم؟

×: ته‌یونگ نمیاد؟

کوک چند لحظه فکر کرد.

کوک: نه، گفت خودش کار داره.

با عجله گفتم:

×: گفتی می‌ریم؟

کوک: آره.

×: خب چرا نگفتی؟

قبل از اینکه کوک جواب بده، رینا و ته‌یونگ از اون طرف صدامون زدن:

$: بچه‌ها!

&: بچه‌ها!

هردومون برگشتیم.

×: بله؟

ته‌یونگ نگاهمون کرد و گفت:

&: کجایید؟ بیاید بریم، ساعت ۱۰ شده.

اخم مصنوعی کردم.

×: من هنوز لباس نخریدم!

رینا پاکت‌هایی که دستش بود رو بالا آورد.

$: من برات خریدم.

اخم‌هام سریع باز شد.

×: ووویییییییی!

بدو بدو رفتم سمتش و پاکت‌ها رو گرفتم.

نگاهی به لباس‌ها انداختم؛ واقعاً قشنگ بودن.

سرم رو بلند کردم و با لبخند گفتم:

×: ممنونم عشقمممممم!

رینا هم خندید.

$: خواهش، عزیزم.

توی همین چند دقیقه‌ای که با رینا حرف می‌زدم، نگاه‌های سنگین ته‌یونگ رو روی خودم حس می‌کردم.

وقتی برگشتم، باهاش چشم تو چشم شدم.

چند لحظه هیچ‌کدوممون چیزی نگفتیم.

انگار بین اون نگاه، یه عالمه حرف نگفته بود...

در آخر من نگاهم رو دزدیدم.

×: خب، بریم.

به ته‌یونگ که کنارم بود نگاه کردم. یه پوزخند زد و گفت:

&: بریم، خانم کوچولو.

همیشه این حرف رو بهم می‌گفت، اما نمی‌دونم چرا این بار جوری گفت که خجالت کشیدم.

سرم رو پایین انداختم تا سرخی گونه‌هام معلوم نشه.

بعد رفتیم و سوار ماشین شدیم.

توی راه سکوت بینمون حاکم شد.

تا اینکه زنگ گوشی ته‌یونگ این سکوت رو شکست.

زینگ...
زینگ...

ته جواب داد.

&: آلو؟

طرف مقابل شروع به صحبت کرد.

&: خیلی خوب... یه ساعت دیگه.

نمی‌دونم چرا، اما تمام مدتی که ته‌یونگ با تلفن حرف می‌زد، چند بار ناخودآگاه نگاهم به سمتش می‌رفت.

&: خیلی خوب، خدافظ.

بعد از قطع تماس، به نظر می‌رسید عصبانی شده.

دوباره سکوت بینمون افتاد.

بعد از حدود یه ربع، جلوی خونه‌ی من رسیدیم.

من و رینا پیاده شدیم.

نگاهی به کوک کردم.

کوک: اونجا منتظرتون می‌مونم.

سرم رو به نشونه‌ی باشه تکون دادم.

ته‌یونگ تمام این مدت به خیابونی که جلوی ماشین بود نگاه می‌کرد.

برای اینکه حواسش رو به خودم جلب کنم، دو بار به شیشه زدم.

تق...
تق...

ته برگشت و نگاهم کرد.

من هم بلافاصله گفتم:

×: ممنون بابت امشب.

چند لحظه توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

&: خواهش.

×: خدافظ.

&: خدافظ.

کوک: خدافظ.

×: خدافظ.

من و رینا وارد خونه شدیم.

از خستگی، بدون فکر گفتم:

×: من نمیام!

رینا با صدای بلند گفت:

$: چییییییی؟!

راستش یکم ترسیدم!

×: نه، من میام! با کله هم میام!

بعد حرفم، رینا آروم شد.

$: خوبه. من میرم یه چیزی بخورم.

منم پاکت‌ها رو برداشتم.

×: منم میرم لباس بپوشم. نیم ساعت دیگه باید بریم.

رینا با خنده گفت:

$: باشه.

با خنده گفتم:

×: نپره تو گلوت! 😂

رینا هم با خنده یه کوسن کوچیک به سمتم پرت کرد.

کلی خندیدیم و من رفتم بالا تا لباس بپوشم.

رفتم توی اتاقم، لباس جدیدم رو پوشیدم، یه آرایش ملایم کردم، عطر زدم و موهام رو حالت دادم.

وقتی پایین اومدم، رینا هم لباس‌هاش رو پوشیده بود.

با ذوق گفت:

$: به‌به! ببین چه انتخابی کردم!

خندیدم.

×: از خود راضی!

بعد دوباره کلی خندیدیم.

رفتم جلوی در که گوشیم زنگ خورد.

زینگ...
زینگ...

نگاهی به صفحه‌ی گوشی کردم.

کوک بود.

جواب دادم.

×: آلو؟

کوک: سلام.

×: جان؟ کار داشتی؟

کوک: آره، کجایید؟

×: تازه اومدیم بیرون از خونه.

کوک: آهان، ما اینجاییم.

×: باشه، خدافظ.

کوک: خدافظ.

رفتیم دم خونه‌ی رینا تا ماشینش رو برداره.

ماشین رو برداشتیم و به سمت مرکز تفریحی حرکت کردیم.

توی راه کلی آهنگ گوش دادیم و خندیدیم تا بالاخره رسیدیم.

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۸)

شاگرد لوس من

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠╰─━━━...

🎀🦋 پارت ۲۵ — ویو آت 🌸𐙚رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد ...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰ویو: اتچند روز از مرگ بابا گذشت...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 16رینا تا صبح درست نخوابیدهر بار چشم هاشو می‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماداتاق دوباره در سکوت...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۳ — روبه‌رو شدنرینا و جونگکوک به عمارت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط