{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت : 19 (بخش2)

پارت : 19 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

یک ساعت بعد، استادیوم تقریباً خالی شده بود. تیمِ ما با یه پنالتیِ لحظه‌ی آخری بازی رو برده بود، ولی بردِ شیرینی نبود.

کلوئی و امیلی با بقیه‌ی بچه‌ها رفته بودن سمتِ پارکینگِ جلویی تا برن پیتزا بخورن. من به بهونه‌ی اینکه باید کلیدهای کافه‌ی مدرسه رو از دفترِ مربی بگیرم، پیچوندمشون. حالا کنارِ فنس‌های فلزیِ پارکینگِ پشتی، تو تاریکی و سکوت، منتظرِ اسنپم بودم. باد شدیدتر شده بود و هر بار که نفس می‌کشیدم، بخارِ سفیدی از دهنم می‌زد بیرون.

صدای کشیده شدنِ استوک‌های فلزی روی آسفالتِ پارکینگ باعث شد سرم رو برگردونم.
از توی تاریکی، یه سایه‌ی بلند بیرون اومد. زین بود.

ساکِ ورزشیش رو بی‌حوصله روی یه شونه‌اش انداخته بود. تیشرتِ طوسیِ نازکی تنش بود که برای این هوا احمقانه به نظر می‌رسید. زیرِ چشمِ راستش یه کبودیِ زشت و مایل به بنفش خودنمایی می‌کرد و لنگ می‌زد. خستگی از تک‌تکِ قدم‌هاش می‌چکید.

وقتی چشمش تو اون تاریکی به من افتاد، قدم‌هاش برای یک ثانیه مکث کرد. انتظار داشتم پوزخندِ همیشگیش رو بزنه، سرش رو بالا بگیره و یه تیکه‌ی مغرورانه بارم کنه. اما فقط همون‌جا ایستاد.

«ایوانز.» صدایش به شدت گرفته و خش‌دار بود، انگار مدت‌ها بود حرف نزده.

به فنسِ یخ‌زده تکیه دادم و دست‌هام رو بیشتر تو جیبم فرو بردم. «استون. خسته نباشی. بازی... عجیبی بود.»

یه قدم اومد جلوتر. نورِ ضعیفِ تیرچراغ‌برق افتاد رو صورتش و تازه تونستم ببینم چقدر داغونه. «تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ مگه از این مسخره‌بازی‌های دبیرستانی متنفر نبودی؟»

شونه‌ای بالا انداختم و سعی کردم لحنم رو معمولی نگه‌دارم. «هستم. ولی کلوئی رسماً روی مخم رژه رفت. می‌دونی که، وقتی پای دیدنِ تو و بازوهات وسط باشه، بچه‌های مدرسه عقلشون رو از دست می‌دن.»

گوشه‌ی لبش به سختی بالا رفت، اما خنده‌ای تو چشماش نبود. ساکش رو انداخت رو زمین. صدای برخوردش با آسفالت تو سکوتِ شب خیلی بلند بود.
نگاهش رو دوخت به زمین و با نوکِ کفشش یه سنگریزه رو شوت کرد اون‌طرف.

«دیدیش، مگه نه؟» صداش انقدر آروم بود که به زور شنیدم.

«چی رو؟» خودم رو زدم به اون راه. «اگه منظورت اون پاس خرابت بوده، بی‌خیال زین. اتفاق می‌افته. تو که ربات نیستی همیشه بی‌نقص عمل کنی. تازه آخرش که بازی رو بردین.»

سرش رو با یه حرکتِ تند و عصبی آورد بالا. چشماش تو تاریکی یه برقِ تب‌دارِ عجیبی داشت. «اون رو نمی‌گم هیزل. خودت رو نزن به خنگی. می‌دونی منظورم چیه.»
قدم برداشت سمتم. فاصله‌مون به کمتر از یه متر رسید. «نگاه‌هاشون رو. فریادِ مربیم رو. سوتِ تماشاچیا... و...» آبِ دهنش رو با درد قورت داد و فکش منقبض شد. «بابام رو. وقتی حتی حاضر نشد وایسه و ببینه می‌تونم بلند شم یا نه.»

کلمه‌ی آخرش انقدر تلخ و زهرآگین بود که نفسم تو سینه حبس شد. گاردش کاملاً پایین بود. هیچ سپرِ دفاعی‌ای نداشت. زین استون مغرور، حالا با پای لنگ و صورتِ کبود، جلوی من ایستاده بود و داشت خون‌ریزیِ درونی‌اش رو نشونم می‌داد.

نمی‌خواستم مثلِ بقیه باهاش برخورد کنم. دلم نمی‌خواست الکی دلداریش بدم یا بدتر از اون، با چشم‌های پر از ترحم نگاش کنم.

زل زدم تو چشم‌های خاکستریِ خسته‌اش و با صدای نرم و آرومی گفتم: «آره... دیدم. همه‌چیز رو دیدم.»

زین یه پوزخندِ صدادار زد. پوزخندی که به خودش بود، نه من. «عالیه. پس امشب حسابی بهت خوش گذشته. بالاخره دیدی که چطور پسرِ طلاییِ مدرسه جلوی همه با سر رفت تو دیوار.»

«خفه‌شو زین.» لحنم تند شد، اما از روی عصبانیت نبود. ناخودآگاه یه قدم رفتم سمتش. «فکر می‌کنی من انقدر عقده‌ایم که از دیدنِ خرد شدنِ تو لذت ببرم؟»

جا خورد. پلک زد و ساکت شد.

«من دیدم که چطور همه‌شون منتظر بودن یه اشتباه کنی تا تیکه‌پاره‌ت کنن.» نفسم رو با لرزش دادم بیرون. «دیدم که چقدر این بار روی دوشت سنگینه. اینکه مجبوری همیشه و همه‌جا اون آدمِ بی‌نقصِ لعنتی باشی.»

زین سرش رو چرخوند سمتِ ماشین‌ها و دستش رو کشید لای موهای آشفته‌اش. «من واسه همین تربیت شدم هیزل. کلِ زندگیِ من همینه. من حقِ اشتباه ندارم. اگه قرار نباشه بهترین باشم، پس اصلاً چی‌ام؟ به چه درد می‌خورم؟» صدایش داشت می‌لرزید. یه لرزشِ خیلی خفیف که اگه کسی جز من بود محال بود متوجهش بشه.

«این مزخرف‌ترین چیزیه که تو کلِ عمرم شنیدم.»

برگشت سمتم. نگاهش گیج بود و بی‌دفاع. «چی؟»

«می‌گم این یه دروغِ محضه و خودت هم می‌دونیش.» نگاهش رو با شجاعتِ تمام جواب دادم. «ارزشِ تو به تعدادِ پاس‌های سالمت تو یه بازیِ احمقانه‌ی دبیرستانی نیست. ارزشِ تو به تاییدِ اون پدری نیست که فقط تو رو به چشمِ یه پروژه‌ی سرمایه‌گذاری می‌بینه.»...
دیدگاه ها (۱۹)

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

پارت : 20 (بخش1) **زاویه دید: زین**«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن...

پارت: 19 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گندِ هات‌داگ‌های نیم‌...

❤️🛐✨

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

پارت: 23 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین دقیقاً روبه‌روی من ایس...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط