{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨

شرط انتشار سریع:

✅ 10 لایک

✅ 15 کامنت




پارت: 24 (بخش3)

**زاویه دید: هیزل*

«دیوونه شدی؟! گفتم ولم کن!» با آرنجم یه ضربه‌ی کوچیک به پهلوش زدم. این بار واقعاً عصبانی بودم.

بالاخره، با یه آهِ کلافه، دست‌هاش رو باز کرد و منو ول کرد. مثل فنر ازش جدا شدم و یه قدمِ بزرگ رفتم عقب. چرخیدم سمتش. سینه‌ام تندتند بالا و پایین می‌شد و صورتم احتمالاً همرنگِ گوجه شده بود.

زین دست‌هاش رو کرد تو جیبِ شلوارش. یه قدم اومد سمتم. نگاهش... وای خدا، نگاهش یه جوری بود که انگار می‌خواست همون‌جا منو قورت بده. نه ترسیده بود، نه خجالت می‌کشید. فقط یه جذابیتِ تیره و پر از ادعا تو صورتش بود.

«چته؟» با همون لحنِ همیشگیش گفت.
«چمه؟!» صدام رفت بالا. «معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟! تو... تو با چه حقی به من می‌چسبی، بعد... بعد اون‌طوری حرف می‌زنی... تو رسماً داری با روانِ من بازی می‌کنی زین استون!»

«من با روانت بازی می‌کنم؟» زین یه قدمِ دیگه اومد جلو. فاصله‌مون شد کمتر از نیم متر. قدِ بلندش روم سایه انداخت. «من تو تاریکی بغلت کردن درست، ولی خوشت اومده بود نگو نه که باورم نمیشه چون اگه خوشت نیومده بود، به هر زوری شده بود ازم فاصله میگرفتی. ولی وقتی برق اومد کی بود که داشت از ترسِ اینکه یکی نیاد، سکته می‌کرد؟ تویی که همیشه می‌خوای همه‌چیز رو کنترل کنی، هیزل. تو از اینکه کنترلت رو جلوی من از دست می‌دی متنفری!»

«چون تو هیچی رو جدی نمی‌گیری!» انگشتم رو با حرص کوبیدم به سینه‌ی سفتش. «برای تو همه‌چیز یه بازیه! یه سرگرمیِ جدیده که...»

قبل از اینکه جمله‌ام رو تموم کنم، دستِ بزرگش بالا اومد و مچِ دستم رو که روی سینه‌اش بود، تو هوا گرفت. قلبم یه لحظه ایستاد. نگاهش از روی چشم‌هام سر خورد پایین و روی لب‌هام مکث کرد. هوا دوباره بینمون سنگین و تب‌دار شد.

«فکر می‌کنی این برای من یه بازیه؟» صداش اون‌قدر آروم و خطرناک بود که مو به تنم سیخ شد. با شستش آروم روی نبضِ مچم رو نوازش کرد. «هیزل، فقط یک چیز واقعی توی تمام زندگیم وجود داشته باشه، اون حسیه که بهت دارم»

نفس تو سینه‌ام حبس شد. می‌خواستم دستم رو بکشم بیرون، می‌خواستم داد بزنم و بگم که داره دروغ می‌گه، اما کششِ بینمون اون‌قدر قوی بود که پاهام به زمین میخکوب شده بودن. چشم‌هاش پر از یه نیازِ واقعی و خاموش بود، و من برای اولین بار فهمیدم که طوفانِ واقعی بیرونِ پنجره‌ها نبود؛ طوفان دقیقاً اینجا بود، تو همین سالن، بین من و پسری که داشت تمامِ دیوارام رو یکی‌یکی خراب می‌کرد.
دیدگاه ها (۱۸)

پارت: 25 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**اگر کسی چند هفته پیش بهم ...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 6 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای ...

دختر و پارتی

My professorChapter: 2Part: 107پایان فلش‌بکتهیونگ: اینطوری ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط