رندوم ترین پست

رندوم ترین پست!

میخوام واستون از خودم بگم . از خودم در قالب ی داستان کوتاه به زبون خیلی عامیانه.
ماه ها پیش ملیکا دختری بود با هزاران غم . آدم های زیادی بهش آسیب زده بودن ، کودکیش رو نابود کرده بودن و همیشه ازش سوءاستفاده میشد .
ملیکا نمیدوست چطور با آسیب های روحیش کنار بیاد و هیچوقت ام دنبال راه حل برای رفع ناراحتیش نگشت . شاید فکر می‌کرد تحمل کردن غم های توی فکرش بهترین راهه . اون سال ها تا قبل از ۲۶ اردیبهشت ماه سال ۴۰۵ ی آدم احمق بود.
چرا ؟ چون خودش مجبور می‌کرد شبا بجای خواب راحتی که حقش بود آهنگ های غمگین گوش بده و بابت غم و درد هاش گریه کنه .
با خودش وقت هایی که تنها بود حرف می‌زد و حرفایی که باید به آدم هایی که لایق شنیدنش بودن میگفت و نگفته بود رو تکرار می‌کرد. اون داشت رسما نابود میشد اما این نابودی رو انگار دوست داشت .
اون نمیدوست داره برای کدوم ناراحتیش گریه میکنه اما میدونست که باید گریه کنه وگرنه قلبش منفجر میشد .
دلیل گریه های ملیکا این بود که از خودش حالش بهم می‌خورد که چرا اینقدر ضعیف بود که بهش راحت ظلم کنن . اون به حال ملیکای گذشته گریه میکرد و تو ذهنش اون ملیکای کوچولو رو بغل می‌کرد و بهش دلداری میداد بعضی وقتا هم دعواش می‌کرد و سرزنشش می‌کرد. دلش به حال گذشته اش میسوخت دنبال گرفتن انتقام بود اما هیچ کاری جز گریه کردن از دستش بر نمیومد . ملیکا حتی تو آغوش صمیمی ترین دوسش گریه میکرد و اون آغوش براش مرحمی بود بلکه بتونه برای چند ساعتی ام که شده توی فکر نره . اما ملیکا توی تاریخ ۲۶ اردیبهشت که اون بالا تر گفتم ی تغییر اساسی کرد . دلیلش ی سریال بود که آنچان موضوع خاصی نداشت ، یکمم در هم بود داستانش اما شخصیت اصلی سریال که ی دختر بود ، اتفاقاتی داخل اون سریال برای اون شخص افتاده بود که براش آشنا بود . تصمیم گرفت باهاش همزاد پنداری کنه وقتی اون شخصیت تبدیل به ورژن قوی خودش شد ملیکا هم تغییر کرد .
ملیکا فهمید که چقدر از عمر با ارزشش رو برای اتفاقات بی ارزشی که توسط آدم های بی ارزش تر رقم خورده بود هدر داده . ملیکا بخشید اما ملیکا هیچوقت قرار نیست فراموش کنه. بخشیدن و فراموش نکردن زمین تا آسمون فرقشه .
ملیکا امیدواره همه ی آدمایی که در حقش حتی کوچیک ترین ظلمی کردن توی همین دنیا تقاصش رو پس بدن و مطمئنه کارما کار خودش رو خوب بلده .
ملیکا تنفرش رو نسبت به اون آدم ها از بین برد چون میدونست با تنفر داشتن قراره به اون آدم ها فکر کنه . خلاصه که اون ملیکا برای ملیکای زمان حال خیلی احمق به نظر میرسه .
من ، ملیکا ، دختری ام که خودمو با شجاعت میتونم به ققنوسی تشبیه کنم که از دل خاکستر و آتیش زنده شد . ازینکه تبدیل به این ملیکا شدم خیلی راضیم . ملیکا حالا دیگه خودشو دوست داره و با تمام وجود برای خودش ارزش قائله . اون سعی میکنه از آدم هایی که بهش حتی ی کوچولو انرژی منفی میدن دور بمونه چون خودش با ارزش تره .
خلاصه که خوجملای من ، بدونید توی این دنیا با ارزش ترین شخص خودتونید . بعضی وقتا باید بیشتر به خودتون فکر کنید و به فکر خودتون باشین . شاید بعضی وقتا خودخواه بودنم اونقدرام بد نباشه وقتی به کسی آسیبی نمیزنه هیچ ، بلکه به نفع خودتونم هست . 🎀

‌#ادیتور_مین_مین
دیدگاه ها (۳۵)

بعضی وقتا آدم نه درد داره، نه حرف خاصی برای گفتن… فقط دلش صد...

براش نوشته بود : "خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم و سنگدل بش...

چقدر توصیف زیبایی

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

🎵 معرفی‌نامه رمان: «عضو هشتم»خلاصه داستان:فکر کن یه دخترِ پر...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

شیادی که حتی حرف هایش را هم مجانی نمیزد!

dark life = 40

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

دوش گرفتن همیشه حال آدمو خوب می‌کنه، بچه ها بعضی وقتا انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط